پارت بیست و نهم :

به زحمت چشمانش را باز کرد و به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت که سه و چهل دقیقه‌ی بعدازظهر را نشان می‌داد. دستانش را بالا برد و تنش را کش و قوسی داد تا کمی بدنش نرم شود. صبح آن‌قدر زود بیدار شده بود که به خواب ظهرگاهی نیاز داشت! کمی کار بانکی داشت و به خاطر شلوغ بودن بانک آن‌قدر طول کشید که حسابی خسته‌اش کرد و تا به خانه رسید، ناهار نخورده خوابید.
موهای سیاه و آشفته‌اش را مقابل آینه شان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهشید

    0

    ستایش خیلی قویه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🤩

    ۲ سال پیش
  • moon

    0

    خیلی خوب

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💛🩵🧡💙💜💚❤️🤎

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    2

    خوشم اومد از حرف ستایش که گفت تا دم در خونه هم اومدم همه رو گزارش بده،زنیکه مضخزف 😒 سهند الهی که بری و بیای ازدواج کنید،اگه ویولت سرب نیست نشع

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    1

    💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • م

    1

    برخورد ستایش خیلی خوب بود ، چه با حوصله پرسید

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    بالاخره پارتا امشب کامل بازشدن ،عکسا بهشون میاد بخصوص سورن با اون پوزخند موزیانه

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    بیچاره ویولت از همه جا بی خبر اسیر شد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️