دومینو به قلم آزاده دریکوندی
پارت سی و ششم :
ستایش دروغ گفت و نگاهش را به گلهای توی دستش سپرد. میکائیل آهی کشید... فکر کرد در چشم دیگران قطعا یک عروس و داماد افسرده میان یک جمع خوشحال به نظر میرسند! کمی بعد عکاس به سراغشان آمد و به شوخی گفت:
- بابا یکم بخندین! امشب قشنگ ترین شب زندگیتونه ها!
و هر دو را از لنز دوربینش تماشا کرد تا عکسی بگیرد. میکائیل بی هیچ حرفی سرش را پایین انداخت! به حالتی که انگار میخواست بگوید عکاس چه دل خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
بنفش علی
0اوهووو آقا سورن مست کرده😂
۷ ماه پیشNiva
1اخی طاهره خانوم و خیلی دوست داشتم ، با اینکه بعضی وقت ها بی منطق میشد ولی مطمئنم سهند رو دوست داشت حیف شد
۷ ماه پیشFerferishoonam
0بیچاره سهند 🥲
۷ ماه پیشRoghayyeh
0سهند سورن و چیکارش کرده یعنی؟ واما قتلی،دیگر در پرونده ولیعهد همایونفر ها ثبت می شود
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خدا میدونه و سورن😉
۲ سال پیشasall
0و مااااا😉🤣
۱ سال پیشضحا
0ببخشیدآزاده جان نمیشه ازاین پارت سهندبمونه ترکیه ومیکائیل بشه نقش اول داستان 😄آخه لعنتی خیلی خوبه به نظرم تنها کسی که می تونه جلوی این خانواده دربیادهمین اقامیکائیله
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
میکائیل که واقعا خیلی عشقه🥺خوشحالم کاراکترش رو دوست داری... محبوب خیلیهاس این آقا🤩
۲ سال پیشSetareh
0وای خداااااا سورن خیلییییییی نامردهههه خدا ازش نگذره کینه ای. برای اولین بار دلم برا طاهره سوخت
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
کینهی خیلی قویای داره🥲
۲ سال پیشSetareh
0میگم تو این رمان دلیل تنفر سورن مشخص میشه یا نه؟
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
تقریبا مشخص میشه ولی نه کاملا... چون برای رمان مهمیزهای سیاه اسپویل به شدت بزرگیه😁
۲ سال پیشهدی
0چرا سورن از سهند متنفره؟منظورش چی بود؟
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیدونم🤭
۲ سال پیشنیلوفر
0اوه اوه عجب داستان خفنی شدا،دمتون گرم👌
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به این رمان عزیزم امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی🥰💚💚
۲ سال پیشمهشید
0واقعا پارت جذابی بود نویسنده جان رسما سریال میسازی💗انقدر که خوب همه چیو میبینم عالیه قلمت از طلاست
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم امیدوارم همیشه همینقدر از رمان هام سریال ببینی🥳
۲ سال پیشنسترن
0عروسی نبود رسما عزاسرا بود.خیلی ببخشیدا خاک تو سرت سورن آخه این چه وضشه
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
هر کسی برای هر کاری ممکنه یک سری دلایل داشته باشه و خدا میدونه سورن چه دلیلی داره🙁💔
۲ سال پیشمهشید
0چطور دلت میاد با سورن من اینطوری حرف بزنی😔
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمیدونم واقعا چطوری دلشون میاد🥲💔
۲ سال پیشZahra
0پس سورن ی کینه دیگه ای با سهند هم داره🤨🤨هر پارت جذابتر👌👌
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دلیلش دوتاست😌 و یعنی چی میتونه باشه؟؟
۲ سال پیشmoon
0عالی
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشیهبندهخدا
0وای دلم میخواد خرخره سورن کثافتو بجوم💀نویسنده جون لطفا آخر رمان سورن رو به بدترین شکل ممکن به درک واصل کن ممنونم🤌🏻
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
رمان مهمیزهای سیاه چی میشه اونوقت؟😂
۲ سال پیشاِهِم
0نمیدونم😂💔
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0وای چقدر دلم برای طاهره سوخت😭😭