پارت سی و ششم :

ستایش دروغ گفت و نگاهش را به گل‌های توی دستش سپرد. میکائیل آهی کشید... فکر کرد در چشم دیگران قطعا یک عروس و داماد افسرده میان یک جمع خوشحال به نظر می‌رسند! کمی بعد عکاس به سراغشان آمد و به شوخی گفت:
- بابا یکم بخندین! امشب قشنگ ترین شب زندگیتونه ها!
و هر دو را از لنز دوربینش تماشا کرد تا عکسی بگیرد. میکائیل بی هیچ حرفی سرش را پایین انداخت! به حالتی که انگار می‌خواست بگوید عکاس چه دل خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    وای چقدر دلم برای طاهره سوخت😭😭

    ۵ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    اوهووو آقا سورن مست کرده😂

    ۸ ماه پیش
  • Niva

    1

    اخی طاهره خانوم و خیلی دوست داشتم ، با اینکه بعضی وقت ها بی منطق میشد ولی مطمئنم سهند رو دوست داشت حیف شد

    ۸ ماه پیش
  • Ferferishoonam

    0

    بیچاره سهند 🥲

    ۸ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    سهند سورن و چیکارش کرده یعنی؟ واما قتلی،دیگر در پرونده ولیعهد همایونفر ها ثبت می شود

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خدا میدونه و سورن😉

    ۲ سال پیش
  • asall

    0

    و مااااا😉🤣

    ۱ سال پیش
  • ضحا

    0

    ببخشیدآزاده جان نمیشه ازاین پارت سهندبمونه ترکیه ومیکائیل بشه نقش اول داستان 😄آخه لعنتی خیلی خوبه به نظرم تنها کسی که می تونه جلوی این خانواده دربیادهمین اقامیکائیله

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    میکائیل که واقعا خیلی عشقه🥺خوشحالم کاراکترش رو دوست داری... محبوب خیلی‌هاس این آقا🤩

    ۲ سال پیش
  • Setareh

    0

    وای خداااااا سورن خیلییییییی نامردهههه خدا ازش نگذره کینه ای. برای اولین بار دلم برا طاهره سوخت

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    کینه‌ی خیلی قوی‌ای داره🥲

    ۲ سال پیش
  • Setareh

    0

    میگم تو این رمان دلیل تنفر سورن مشخص میشه یا نه؟

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    تقریبا مشخص میشه ولی نه کاملا... چون برای رمان مهمیزهای سیاه اسپویل به شدت بزرگیه😁

    ۲ سال پیش
  • هدی

    0

    چرا سورن از سهند متنفره؟منظورش چی بود؟

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نمیدونم🤭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    اوه اوه عجب داستان خفنی شدا،دمتون گرم👌

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان عزیزم امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی🥰💚💚

    ۲ سال پیش
  • مهشید

    0

    واقعا پارت جذابی بود نویسنده جان رسما سریال میسازی💗انقدر که خوب همه چیو میبینم عالیه قلمت از طلاست

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنونم امیدوارم همیشه همینقدر از رمان هام سریال ببینی🥳

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    0

    عروسی نبود رسما عزاسرا بود.خیلی ببخشیدا خاک تو سرت سورن آخه این چه وضشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    هر کسی برای هر کاری ممکنه یک سری دلایل داشته باشه و خدا می‌دونه سورن چه دلیلی داره🙁💔

    ۲ سال پیش
  • مهشید

    0

    چطور دلت میاد با سورن من اینطوری حرف بزنی😔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نمیدونم واقعا چطوری دلشون میاد🥲💔

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    پس سورن ی کینه دیگه ای با سهند هم داره🤨🤨هر پارت جذابتر👌👌

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دلیلش دوتاست😌 و یعنی چی می‌تونه باشه؟؟

    ۲ سال پیش
  • moon

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
  • یه‌بنده‌خدا

    0

    وای دلم میخواد خرخره سورن کثافتو بجوم💀نویسنده جون لطفا آخر رمان سورن رو به بدترین شکل ممکن به درک واصل کن ممنونم🤌🏻

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    رمان مهمیزهای سیاه چی می‌شه اون‌وقت؟😂

    ۲ سال پیش
  • اِهِم

    0

    نمیدونم😂💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️