پارت سی و ششم :

ستایش دروغ گفت و نگاهش را به گل‌های توی دستش سپرد. میکائیل آهی کشید... فکر کرد در چشم دیگران قطعا یک عروس و داماد افسرده میان یک جمع خوشحال به نظر می‌رسند! کمی بعد عکاس به سراغشان آمد و به شوخی گفت:

- بابا یکم بخندین! امشب قشنگ ترین شب زندگیتو ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.