پارت سوم :

نگاهش را از مرد گرفت و کوله‌ی توی دستش را روی شانه‌اش انداخت. با قدم‌هایی سریع به سمت مدرسه قدم بر می‌داشت و صدای حرکت ماشین را از پشت سرش شنید.زیرلب غر می‌زد و به سهند بد و بیراه می‌گفت. از سهند خوشش آمده بود و به نظرش اگر کمی توی ظاهرش تغییرات ایجاد می‌کرد، قطعا مرد جذابی می‌شد. حیف که در نظرش بد سلیقه بود و لباس‌های مد روز نمی‌پوشید!
نقشه‌ی کودکانه‌ای توی سرش داشت که اتفاقا در نظر خودش به شدت هم هوشمندانه بود. اینکه سهند را با خودش همراه کند تا یکی از دوستانش را بچزاند! از هم کلاسی‌اش مینا متنفر بود... به نظرش یک دختر عقده‌ای بود که چون با یک پسر ثروتمند دوست شده بود به او فخر فروشی می‌کرد!
چقدر دوست داشت به جای سهند، توجه سورن همایونفر را به خود جلب می‌کرد... حیف که او زیادی مغرور و از خود راضی به نظر می‌رسید. پدرش توی شرکت همایونفرها کار می‌کرد و از همین طریق سورن را چند باری دیده بود. یک مرد جذاب سی و دو ساله که البته هرگز به تینا نگاه هم نمی‌کرد.
تینا نفسش را خسته به بیرون فوت کرد و دستانش را زیر چانه‌اش ستون کرد. معلمش توضیحاتی می‌داد و او خیره به یک نقطه از تخته‌ی وایت بورد به این فکر می‌کرد که سورن تقریبا دو برابر سن او سن دارد! با سهند هم اختلاف سنی کمی نداشت؛ اما از او خوشش آمده بود. باید او را مقابل مینا یک پسر ثروتمند جا می‌زد.
بغل دستی‌اش سقلمه‌ای به پهلویش زد و نگاه تینا به روی کک و مک‌های روی بینی دوستش نشست. هستی سرش را کنار گوش او برد و پچ زد:
- انقدر بهش فکر نکن قشنگ تابلویی که اصلا حواست توی کلاس نیست!
تینا زبانش را روی لب‌هایش کشید و تکیه‌اش را به پشتی صندلی‌اش داد. در حالی که به اعدادی که روی تخته می‌آمدند، نگاه می‌کرد خیلی آرام گفت:
- قبول نکرد!
هستی دستی به چانه‌ی کوچکش کشید و کمی منتظر ماند تا معلم توضیحاتش تمام شود و دوباره به سمت تخته برگردد.
- خب از اون یکی شانست استفاده کن!
تینا به فکر رفت. مداد اتودش را میان انگشتانش به بازی گرفت و بی‌آنکه حواسش جمع باشد، چشمانش را به حرکات دست معلمش داد که با یک ماژیک آبی رنگ مدام مسئله‌های متفاوتی روی تخته می‌نوشت.
ظهر وقتی مدرسه بالاخره تعطیل شد سهند باز هم همان جای همیشگی به انتظارش پارک کرده بود. دخترها هر کدام به طرفی می‌رفتند و تینا در صندلی جلو را باز کرد و نشست‌. این اولین باری بود که عقب نمی‌نشست و سهند کمی خیره نگاهش کرد. تینا طلبکار سری به معنای «چیه» تکان داد و گفت:
- ماشین بابامه دلم می‌خواد این جلو بشینم!
سهند در سکوت استارت زد و به راه افتاد. تینا کارت دعوت کوچکی را از توی کوله‌اش بیرون کشید و روی داشبورد انداخت.
- چهارشنبه تولدمه... ازت می‌خوام بیای!
این شانس دومش بود! اینکه اگر بعد از مدرسه همراهی‌اش نکند، او را به تولدش دعوت کند. سهند خودش را به نشنیدن زد و تیما حرص خورده لب‌هایش را روی هم فشرد. باز هم توی دلش هر چه بد و بیراه بلد بود نثارش کرد و دست‌هایش را در هم گره زد.
- شنیدی چی گفتم؟ مگه کری؟
- ممنون؛ ولی من نمی‌تونم بیام!
سهند به مقابلش نگاه می‌کرد و تینا به نیم‌رخ او... چقدر دلش می‌خواست به سمت گلوی مرد چنگ ببرد و تا آن‌جا که آرامش می‌کرد آن را می‌فشرد! چند بار پشت سر هم پلک زد... باید به اعصابش مسلط می‌بود!
- کادو ازت نمی‌خوام فقط بیا!
- خیلی ممنون بابت دعوتتون؛ ولی متاسفم!
دختر این بار دندان‌هایش را حرص آلود بهم فشرد. این بار میل بیشتری به خفه کردن او پیدا کرده بود؛ اما باز هم خودش را کنترل کرد.
- پس برو بمیر! خیلی بی لیاقتی!
سهند صبر عجیبی در برابرش داشت! همه‌اش هم به خاطر اینکه هیچ کجای این شهر به یک سابقه دار کار نمی‌دادند... آن هم نه هر سابقه‌ای... سابقه‌ی قتل! قتلِ یکی از دوستانش... قتل یکی از هم محله‌ای هایش! این مُهر تا ابد روی پیشانی او بود که او یک قاتل است!
روزهای سختی بودند که همگی گذشتند؛ اما سهند را از پا درآوردند! هر کسی چیزی می‌گفت و نقل دهان مردم شده بود. با اینکه غیر عمد بودن جرمش ثابت شده بود؛ اما باز هم همه او را به عنوان قاتلِ ونداد به یکدیگر نشان می‌دادند.
همه چیز از عشقش به ستایش شروع شده بود. از همان روزهایی که فهمید به حد و اندازه‌ی مرگ دلش پیش خواهرزاده‌ی زن بابایش گیر کرده است! شاید هم از روزی که ونداد برای بار دوم وارد شرکت همایونفرها شده بود! دقیق نمی‌دانست این قصه از کجا شروع شد؛ اما قطعا یکی از همین‌ها بود!
همایونفرها جانی بودند... خطرناک بودند... بی‌رحم بودند! دستِ به خون آلوده‌ی پدر و برادر ستایش برایش رو شده بود و او را شوکه کرد. دقیقا از همان موقع ورقِ زندگی‌اش برگشت! همایونفرها نحس بودند... البته به جز ستایشِ معصومش! ستایش پاک بود... مثل یک گلبرگ تازه و لطیف که شبنم صبحگاهی داشت!
هرگز حساب ستایش را با آن همایونفرهای جانی یکی نمی‌دانست! چند روز پس از آنکه چهره‌ی واقعی همایونفرها را شناخت همه چیز بهم ریخت! به خودش آمد و دید دستانش به خونِ هم محله‌ای اش آغشته شده و اصلا نفهمید چطور؟!
منوچهر همایونفر که همه به خاطر ثروتش او را با نام منوچهرخان می‌شناختند صاحب یک شرکت ترخیص کالا از گمرک بود؛ اما سهند واقعیت او و تنها پسرش را فهمیده بود و به نظرش از همان روز به خاک سیاه نشست. ای کاش آن واقعیت شوم را نمی‌فهمید، ای کاش خون روی دستان سورن همایونفر را نمی‌دید! ای کاش مثل دیگران همچنان بی‌خبر می‌ماند... حتی مثل ستایش و مادرش تهمینه! اصلا ای کاش جلوی رفتن ونداد به آن شرکت لعنتی را می‌گرفت. ای کاش‌های زیادی توی زندگی‌اش داشت که برای همه‌شان دیگر دیر شده بود!
***
فضای خانه‌ی هدایتی گرم و دلپذیر بود. بوی غذاهای لذیذ زیر شامه‌ی تینا پیچید و لبخند به لبش آورد. هر چه آن روز سهند روی اعصابش رفت، عوضش غذا سر حالش آورده بود. به همراه اعضای خانواده‌ی کوچکش به دور میز شام نشسته بودند و هر کسی در سکوت شامش را می‌خورد. پارچ کریستالی را از روی میز برداشت و برای خودش کمی نوشابه ریخت.
- تمام اونایی که دلم می‌خواد بیان تولدم رو دعوت کردم؛ ولی...
مکث کرد... پدر و مادرش را از نظر گذراند که هر کدام بی‌توجه به او مشغول شام بودند. دلش می‌خواست بفهمد اصلا صدایش را شنیده‌اند یا نه؟ اگر توجه کرده باشند قطعا می‌پرسیدند «ولی چی!»
مادرش بالاخره قاشق و چنگالش را به کنار بشقاب دور طلایی‌اش نگه داشت و مستقیم نگاهش کرد.
- ولی چی؟
تینا لبخندی زد... آن‌قدر پدر و مادرش را در حال مشاجره دیده بود که انگار او اصلا میانشان حضور نداشت! حضورش را انکار می‌کردند و بدون لحظه‌ای مکث به بحث و جدل‌هایشان ادامه می‌دادند. مادر جوانش موهای طلایی‌اش را دم اسبی بسته بود و چتری‌هایش تا ابروان قهوه‌ای اش می‌رسیدند. همچنان منتظر به دخترش نگاه می‌کرد.
- امروز این راننده‌ی زبون نفهمی که برام گرفتید رو هم دعوت کردم؛ اما مردک عوضی می‌گفت نمیام!
هدایتی بالاخره سر بلند کرد و هشدار آمیز چشمان سیاهش را به تنها فرزندش دوخت.
- آقای سپهراد! نه راننده‌ی زبون نفهم و مردک عوضی!
مادرش نگاه خشمگینش را نثارش کرد و تشر زد:
- صد بار بهت گفتم درست حرف بزن تینا! زبون نفهم تویی که حالیت نمی‌شه درست حرف زدن یعنی چی!
هدایتی دستمالش را برداشت و در آرامش دهانش را پاک کرد. برخلاف زنش که از کوره در رفته بود، آرامِ آرام بود! نگاه تینا به خطوط عمیق لبخند پدرش رفت و منتظر ماند او چیزی بگوید!
- باهاش حرف می‌زنم و خودم شخصا دعوتش می‌کنم!
تینا از خوشحالی کف دستانش را بهم کوباند و فرزانه سر چرخاند و حیرت زده به شوهرش نگاه کرد.
- یعنی چی دعوتش می‌کنی؟؟ آخه اون کیه غیر یه راننده؟ چرا هر چی این دختر می‌گه تو بدون فکر می‌گی باشه؟ بعد طلاقمون اینجوری قراره تربیتش کنی؟
هدایتی صاف توی چشمان زنش نگاه کرد و با بی رحمی تمام خیلی رک گفت:
- تو که از این خونه بری همه چی حله! منو دخترم با هم کنار میایم!
زنش با دلخوری اخمی کرد. حالا وقت آن رسیده بود که یک جنگ تمام عیار برای هزارمین بار میان آن زن و شوهر پا بگیرد! تینا اصلا حوصله‌ی بحث پدر و مادرش را نداشت! آن‌قدر طی این سال‌ها دیده بود که می‌توانست حالا حدس بزند قرار است چه مکالمه‌ای میانشان شکل بگیرد و در آخر هم احتمالا پدرش پارچ کریستالی روی میز را با خشم زمین بزند! قرار بود جدا شوند و به نظر تینا هر چه زودتر بهتر!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Leila

    0

    عالی بود نویسنده جان👏🌹

    ۴ ماه پیش
  • M.z

    1

    عالیه عزیزم ،خیلی رمانو دوست دارم💖

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خداروشکر. امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی😍💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    سورن هم میاد تولد؟دعوا داریم؟

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دعوا لفظی😄

    ۱ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    برای شروع خوبه😆😉

    ۱ سال پیش
  • Setareh

    1

    از تینا بدم میاد😔خیلی پروِ

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    تینا شدیدا سرکش و لجبازه🥲

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۱ سال پیش
  • درسا

    0

    عالی❤️

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به این رمان عزیزم😍💚💚

    ۱ سال پیش
  • مینو

    0

    پس حدسم از حس بددرباره سورن درست بود و واقعا آدم بدیه اما جریان انگار اینه ک سورن ونداد رو کشته بعد گردن سهند انداخته بنظرم؟😕اسمای این رمانم تو لحظه سخت میشینه مخصوصا این دختره ویولت اسم خارجیه

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه ونداد رو واقعا سهند کشته. ویولت هم مامانش فرنگیه واسه همونه😄

    ۱ سال پیش
  • ناز

    0

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • ناز

    0

    بسیار عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    0

    خود تینا که زبون نفهم تره هی پسره میگه نره او هی میگه بدوش😅

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی🙁

    ۲ سال پیش
  • ملیح

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی

    1

    تینا چه گیری داده ها😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دختره‌ی... 😒 واسش متاسفم

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    0

    اول گفتم چقدر دختر مغروی اما الان... کاش پدر مادر ها درک کنم دختر حتی پسر توی نوجوونی مثل یک برگ گل ازش محافظت کنند نه اینجوری 💔💔💔💔

    ۲ سال پیش
  • moon

    1

    تینا هم بنظرم فقط بخاطر خلا های روحی که داره ، داره یجوری با پرویی و بد دهنی به قولی مثلا گنگ بازی در میاره 🥴

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا! دقیقا!🥺💔

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    چقدر خوشحال مادر پدرش طلاق بگیرن از الان برای تینا راحتم زیرا هنوز نمیدون طلاق پدر و مادر چه اتفاقاتی به همراه دار 😔

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا خیلی سخته💔پدر و مادری که از هم جدا شده باشن یه درده جدا نشده و زندگی پر از دعوا هم یه درد دیگه🥺

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!