پارت بیست و سوم :

حامد نفس بلندی بیرون داد. سپس هیکلش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکر کنم هنوز هم داشت نگاهم می‌کرد.
ـ رعنا... .
لحنش کاملاً آرام بود نه عصبانی یا تمسخرآمیز. همان لحن مردی که همیشه می‌خواست منطقی فکر کند. می‌دانستم برای من از خودم بیشتر نگران بود.
ـ از صبح چیزی نخوردی رعنا...بعدشم کابوس دیدی خودم حالت رو دیدم. مغز آدم تو این شرایط هزار تا بازی درمیاره عزیزدلم.
ـ می‌دونم چی شنیدم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️