دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت بیست و سوم :
حامد نفس بلندی بیرون داد. سپس هیکلش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکر کنم هنوز هم داشت نگاهم میکرد.
ـ رعنا... .
لحنش کاملاً آرام بود نه عصبانی یا تمسخرآمیز. همان لحن مردی که همیشه میخواست منطقی فکر کند. میدانستم برای من از خودم بیشتر نگران بود.
ـ از صبح چیزی نخوردی رعنا...بعدشم کابوس دیدی خودم حالت رو دیدم. مغز آدم تو این شرایط هزار تا بازی درمیاره عزیزدلم.
ـ میدونم چی شنیدم
لطفا صبر کنید...
