دوست داشتی؟
رمان بی تار و پود اثر فاطمه حیدری

رمان بی تار و پود

  • زبان فارسی
  • 77.7K 👁
  • 119 ❤️
  • 85 💬

خلاصه رمان عاشقانه بی تار و پود

داستان رمان در مورد دو زوج است که در یک آپارتمان و در همسایگی یکدیگر زندگی می کنند. دو زوج با نوع زندگی کاملا متفاوت و دیدگاه هایی که از زمین تا آسمان با یکدیگر فاصله دارند. “دل من زن روستایی است، با چارقد گلگلی و چای که همیشه پای دار قالی سرد می شود… دل من زن روستایی است… دل من از جنس تار است و پود احساس تو… چه قیمتی است این عشق دستبافت؟!”

قسمتی از متن رمان بی تار و پود

که من هنوز هم با نامت آرامش میگیرم...شیرینی ناپلئونی ای مورد علاقه اش را هم صندلی عقب میگذارم...که بدون مناسبت هم میتوان شیرینی گرفت و شیرین کام شد...امشب میخواهم درستش کنم...بگذارد به پای وصالِ دوری چند هفته ایمان!
ریموت پارکینگ را میزنم...موسیقی آسانسور...چون اولین بار روز اسباب کشی شنیدمش هر وقت دیگر به گوشم میخورد یاد روز اولی میافتم که خانه را میچیدیم...پناه کفشها و کتانی های کاوه ی همیشه بی نظم را در جا کفشی میچیند....با دیدنم کمر راست میکند و عرق پشت لبش را پاک میکند:
- سلام...خوبین؟
لبخند میزنم و جوابش را میدهم...در جعبه را برمیدارم و تعارف میکنم...میخندد:
- خبریه؟ آشتی کنون؟
آشتی کنان؟ چرا پناه باید از فاصله ها و دوری دنیایمان بداند...که مسائل خانه ام را فقط در خانه ام باید حل کنم..که پناه چرا باید فکر کند ما قهریم؟
با کلید در را باز میکنم و داخل میروم کفش مشکی را کناری جفت میکنم:
- قهر بودیم مگه؟
شانه بالا میاندازد و بی حرف تو میرود... که من از خانه تاریک متنفرم...که من وقتی هستی و به خودت زحمت نمیدهی چراغها را روشن کنی بیزارم..که چرا مرا در تمام این دوسال نشناخته ای؟
چشم میبندم...باز زمزمه میکنم:
- سوگند...سوگند...سوگند...
کت و کیف را روی مبل رها میکنم...تو باید الان در آشپزخانه درست مثل همان اوایل با آن لباسهای دیوانه کننده ایستاده باشی و من از پشت هم در آغوشت خستگی در کنم....تو باید الان غذاهای بی مزه ات را به خوردم دهی و من امیدوار شوم به آینده مان...من باید دستهای کار نکرده ات را ماساژ بدهم و به تن خسته نشده ات بگویم خسته نباشی....باید الان قلب خانه ما از چراغ گاز و قابلمه های مشکی بتپد...چرا دیگر سوگند من نیستی؟
روی تخت دراز کشیده و زیر نور کم جان آباژور عزیزش کتاب میخواند...رمانهایی که دردی از زندگیمان دوا نمیکند...که اینهمه کتاب روانشناسی و علمی جلوی چشمهایت میگذارم و باز میروی از قفسه دقیقا همانهایی را که قایم کردم برمیداری و میخوانی! نگاهم میکند:
- سلام...کی اومدی؟
دیگر حتی متوجه حضورم در خانه هم نمیشوی.باریکلا...چه پیشرفت چشم گیری...گل را روی پاهای دراز شده اش میگذارم...پیشانی اش را میبوسم و مینشینم:
- خوبی؟
لب میزند:
- چه قشنگه...گل برای چی؟
برش میدارد و با نخ کفنی اش ور میرود...میخندم...دراز میکشم و سرم را روی پایش میگذارم:
- به قول این پسرای لوس...
نگاهش میکنم وبینی ام را زیر شکمش میکشم:
- گل برای گل...
میخندد آرام... و بی حوصلگی را از تکه تکه انحنای لبانش حس میکنم...دلم برای خنده های بی حوصله ات هم تنگ شده...میفهمی؟ دستم را دورش حلقه میکنم و سرم را بیشتر به شکمش میچسبانم:
- شیرینی ام برات گرفتما...از همونایی که دوست داری...
سکوت میکند...و لحظه ای بعد زمزمه آرامش:
- آفتابگردون علیرضا؟ آفتابگردون؟
میکشم عقب...نفسم را فوت میکنم...چرا بغض میکنی آخر؟ گل خنده دار است یا ناپلئونی ها؟ خنده دار تر از گریه است به خدا....به خدا...آخ...سرم را کمی از پایش فاصله میدهم:
- سوگند...گل برات خریدم....فقط همین!
اشکش میچکد:
- من آفتابگردون دوست ندارم...میدونی...گل مورد علاقه خودتو برای من میخری؟
سرم را دوباره پرت میکنم روی پایش...هوووووف...چشم میفشارم که آفتابگردان دیگر چه صیغه ایست؟ مورد علاقه من تویی:
- سوگند...فقط دیدم قشنگه...سوگند...
مینشینم...نگاهش میکنم..نگاهم میکند و اشکش به دریای زیر پایم میچکد....
- برای یه گل زرد گریه میکنی؟
سر میخورد زیر پتو و سرش را هم در آن دریای نرم گم میکند...زمزمه میکند:
- نه برای خودم گریه میکنم!
پتو را کنار میزنم...به پهلو دراز میکشم:
- عزیزم..با من حرف بزن...چت شده؟ هوم؟ چرا بلند نمیشی؟ چراغ خونرو روشن نمیکنی؟ شیرینیارو توی ظرف نمیچینی؟ چرا باهم توی تراس قهوه نخوریم؟ سوگند؟ چرا بلند نمیشی گلاروبذاری تو آب...یا اصلا بندازی دور؟ یا حتی...سرم داد بزن...سوگند...
نگاهم میکند و اشک از گوشه چشمش میاید...از روی بینی اش ردمیشود و آخر خودکشی میکند...قطره های نگاهت هم ناامیدشده اند جدیدا!
- برو کنار...
کنار نمیروم...بغلش میکنم...گونه ام را به گردنش میمالم...غر میزند...اشک میریزد:
- علیرضا...دردم میاد...نکن...
نگاهش میکنم..لب میزنم:
- یه روزی دوست داشتی...
چشم میبندد:
- دوست "داشتم"...
او قبلها...که سالیان دوری...قرنها پیش ته ریش تیزم را دوست داشت...که من خطر را در یک قدمی ام میبینم...که نکند همین علیرضا را هم دیگر "نداشته باشد" ....دوست نداشته باشد...حالم از این فعلها که زندگی را کنف یکون میکنند بهم میخورد! بهــــــم میخورد! معده تیر میکشد...باز به روی خودم نمیاورم!
دستش را محکم میکشم وپشت گردنم میگذارم...باید یادش بیاورم ...باید یادش بیاید که چقدر خواستنی همدیگر را میخواستیم...که من نه..امشب او نیاز دارد!
بدخلقی میکند...اعتنا نمیکنم:
- سوگند...پریشونی...میتونم آرومت کنم...بذار امشب هردومون به یه آرامش روانی برسیم...سوگند..میدونی این بدخلقیا واسه چیه...میدونی...
پسم میزند:
- نه واسه این نیست...نیست علی...نمیخوام!
باز بغلش میکنم...که من ناامید نمیشوم...لبش را میبوسم...نمیخواهد و میبوسم...میبوسم ..آنقدر که آرام شود...که من پریشانتر میشوم و شاید او آرام... دیگر دست و پا نمیزند...یه چشمان خشکش چشم میدوزم...لبم را روی لبش میگذارم و زمزمه میکنم:
- بذار آرومت کنم عزیزم....
پایم را از لبه تخت آویزان میکنم...آینه بزرگ کنار تختمان...چشمهایم که خیلی غیر عادی سرخ شده اند..و سردرد وحشتناکی که نمیگذارد روی پا بایستم...موهای گره خورده اش...نفسهای خس خس داری که میرودو میاید...و شب افتضاحی که به مرگ برایم گذشت...که آخرش شد سردرد و چشمهای متورم..که او آرام نشد...که من بیتاب تر شدم...که انگار از اول برای هم نبودیم...یک شبِ اورا آوردند چسباندن به من ...مرا بردند چسباندن به زندگی او...انگار که دیشب همدیگر را نمیشناختیم...بوسه هایمان هنوز کشف نشده و سوگند نمیدانست وقتی نفس میزنم و میگویم دوستت دارم هرچقدر هم غریبه شده باشیم هنوز قلبم گیسوانش را از یاد نبرده! که هنوز بوی تنش از پرز بینی ام نپریده!
که او درک نمیکند...سوگند دیگر علیرضا را نمیفهمد! نمیفهمد!
گردنم را یک دور کامل میچرخانم...آباژور باز افتاده...باز ملحفه ای که روی خوش خواب محکم میکشد نصفه از تخت اویزان شده...باز دیشب...همین شب سگی ویران کرده ام اتاقمان را...که اینبار از حرص ودیوانگی ام بود...باور کن! سوگند خودش میداند...خودش خوب میداند که همیشه اینجور نیستم..."میدونه...چرا کاری نمیکنه؟"
حوله را روی شانه میاندازم...چشمهایم را میفشارم بلکه کم کند این درد مزمن را...به چهارچوب در حمام تکیه میدهم...باز خیره اش میشوم...که دیشب انگار آوار کردند حقیقت های جامانده ات را ...که دیشب انگار از چشمهایم نیفتادی ها...کمرنگ شدی...که دیشب باز رام نشدی...که دیشب با تمام وجودت تف کردی توی صورتم "که نمیخواهمت"
و من دیوانه شدم...مگر میشود کسی شوهرش را نخواهد؟ مگر میشود سوگند علیش را نخواهد؟ من برای تو...زمین و زمان را بهم دوختم...مادرم را قانع کردم که تو بیشتر از سنت میفهمی... بیشتر ازاینها عاشقمی...من برای تو قیامت کردم...هیچ کسی را آزار ندادم جز خودم... تا مال دلم شوی...سوگند...عشقمان که سوء تفاهم نبود...بود؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بی تار و پود
  • وحیده

    1

    عاشقانه های کیان و پناه یه دنیای قشنگ بود علیرضا بازم کورکورانه دل بست ای کاش معلوم میشد کاوه آخرش چی شد کیان ......نمیدونم چی بگم درموردش ولی..دنیا ی کیان ب من بدهکاره

    ۱ ماه پیش
  • 🖤🖤

    0

    خسته نباشید نویسنده رمان قشنگی بود با اینکه طولانی بود هیچ کدوم از قسمت ها رو رد نکردم و برا جذاب بود

    ۱ ماه پیش
  • مهناز

    0

    سلام عالی بود توصیفات بسیار زیبایی به کار رفته بود

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    1

    یکی از زیباترین رمان های بوده که خودم عاشقشم😍

    ۲ ماه پیش
  • Roomel

    2

    خوشم نیومد..خیلی کش میداد یسری جاهارو..شخصیت پناه هم خیلی ضعیفو وابسته بود چه معنی میده خیانتو ببخشی؟

    ۳ ماه پیش
  • سیما۲۴

    1

    رمان قشنگی بود ولی میتونست جم وجورترش کنه درکل عالی بودداستانشودوس داشتم

    ۴ ماه پیش
  • گلی ۳۸

    1

    همه شخصیتارویه جورای دوسدارم ولی کاش پناه نسبت به پدرمادرش مهربونتربودچون واقعا توجامعه ما همه پدرومادرا همیشه میترسن بچه هاشون به هردلیلی بدنام بشن درسته یه جاهای کوتاهی میکردن ولی حقشون این نبودازپدرعلی رضامتنفرم یه جاهایش تناقض نداشت علیرضاروزه میگرفت بعد روزی چندبارتوحموم...میکردولی رمان عالیبود

    ۴ ماه پیش
  • الیتا۳۳

    0

    باینکه طولانی بودولی قلم زیبای داشت درسته خیانت زیادتوش بودولی واقعیتونشون میدادکاوه منتظریه تلنگربودهرقدرم پناه زشت باشه خیانت توجیح نداره علی رضا پناهویه اسطوره میدید وکیان نقطه مثبت رمان که یه هوس بازه خراب به یه مردوفادارتبدیل بشه کاش یه کم خلاصه ترمیکردی رمانوولی عالی بود😍😍😍

    ۴ ماه پیش
  • نینا

    1

    به نظر نویسنده توی توصیف کردن کارشو خوب بلده بعضی از گره ها و تغییر کردن شخصیت ها غیر منطقی بود

    ۴ ماه پیش
  • Paez

    1

    پناه واقعا شخصیت مضخرفی داشت و از همه چیز و همه *** طلبکار بود

    ۵ ماه پیش
  • الی

    1

    بنظر من شخصیت اصلی پناه خیلی خودشیفته و خودخواه بود توقع داشتی هرچی بار مردم کنه ولی مردم هیچی بهش نگن مثل اون قضیه سکته خودش اول شروع کرد دعوارو باکیان خیلی هم حسود بود و اینو بگم بنظرم حیف کیان بود برای همچین زنی و بنظرم اگه علیرضا و پناه باهم ازدواج میکردن بهتر بود نه باراحیل بازااشتباه کرد

    ۵ ماه پیش
  • عاشق رمان

    1

    بی نظیر بود شخصیت کیان خیلی باحال بود خیلی دوسش داشتم. پناه اوایل خیلی بهم ریخته بود علیرضا عاشق همه میشود ولی در کل عالی بود

    ۷ ماه پیش
  • مهناز عبدالهی

    0

    رمان قشنگی بود با اینکه چند سال قبل خونده بودمش ولی باز ارزش خوندنشون داشت

    ۹ ماه پیش
  • سوری

    0

    دست مریزاد استاد ، رمان زیبایی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    بسیار زیبا و جذاب. من بیشتر از یک بار این رمان رو خوندم. برام تداعی کننده خاطراتی تکرار نشدنی بود. رمان اینجا زنی عاشقانه می بارد از همین نویسنده هم بسیار جذاب و خواندنیِ

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!