رمان اینجا زنی عاشقانه می بارد جلد دوم
- به قلم فاطمه حیدری
- ⏱️۵ ساعت و ۴۸ دقیقه
- 72.3K 👁
- 119 ❤️
- 112 💬
چای حضورت را سر میکشم و دلم از گرمایت ضعف میرود… از شیرینی ات نوچ میشود! میبینی؟ تو نیستی و من از همین فاصله کذایی دوستت دارم… بعد از گذشت دو سال و زخمی که به تنِه زندگی نگار خورده است همه چیز متفاوت شده … تلاش او برای دوست داشتن..برای راضی نگهداشتن… و درست زمانی که فکر میکند موفق شده است اتفاقی میافتد که دوباره و دوباره همه چیز را عوض میکند… و شاید همه چیز را سره جایش برمیگرداند… اتفاقی مثل نزول باران برای زمینی که از تشنگی لب میزند… پایان ناخوش
کادو اش میکنم.به حمام میروم و حس میکنم این غم .این غباری که سر و رویم را فرا گرفته با هیچ استحمامی پاک نمیشود!
موهایم را صاف میکنم.ته آرایشی میکنم آنهم فقط به خاطر وظیفه ام.من وظیفه دارم در مقابل مردی که مدتهاست شوهر صدایش میزنم.مردی که خودش را وقف من و زندگیم کرده آراسته باشم.نمیخواهم او را هم در آتش خودخواهی های خودم بسوزانم. دلِ مرده ی من نباید عامل مرگ احساس او شود.
در این دو سال خیلی چیزها یاد گرفته ام.همه از اتفاق های افتاده درس و عبرت میگیرند.من از گذشته و رابطه های پیش نیامده.
تیشرت ساده صورتی با یک جین جذب پا میکنم.موزیک ملایمی هم روح میشود بر این تنهایی.
صدای زنگ در بلند میشود.در را باز میکنم. نمیدانم چرا زنگ میزند.کلید که دارد!
در آستانه در میایستم.چشمانش خسته است.نگاهی به ساعت میاندازم.نه و چهل و هشت دقیقه.
با دیدنم از همان ته حیاط ابرویی بالا میاندازد و سخت چشمانش را روی هم میفشارد.
نزدیک میشود و در چند قدمی ام دستانش را از هم باز میکند.در آ*غ*و*شش جا میشوم.موهایم را میب*و*سد و محکم فشارم میدهد.
نگاهش میکنم:
- تولدت مبارک.
چشمانش برق میزند.زمزمه میکند:
- مرسی عزیزه دلم.مرسی فدای تو.
دستانش جای خالی کمرم را پر میکند.میخواهد خستگی مردانه اش را با یک ب*و*س*ه زنانه دربیاورم اما.میخواهم اما نمیشود.
سرش را نزدیک میاورد.نمیدانم چه کنم که نکند.بی هوا عقب میروم و میگویم:
- خیلی سرده یغما .بریم داخل.
خودم زودتر فرار میکنم و میدانم اینبار برعکس همیشه لبخند نمیزند.اما این را هم خوب میدانم.که وقتی پا در خانه میگذارد دیگر از دلخوری بیرون این چهار دیواری خبری نیست.خودش گفت.خوده خودش ” من تموم خستگی ها و دلخوری هامو پشت همین در میذارم و میام تو”
حدسم درست است.با لبخند کتش را درمیاورد و روی مبل میاندازد. برش میدارم:
- چندبار بگم رو مبل ننداز وسایلتو.
میخندد:
- هزار بار.هزار بار صداتو بشنوم.
لبخند میزنم و به آشپزخانه میروم.فنجان را آماده میکنم تا چای بریزم.به دستشویی میرود تا دست و رویش را بشوید. از همان جا داد میزنم:
- مگه کلید نداری یغما؟
- چرا چطور؟
فنجان را در سینی میگذارم با تاخیر میگویم:
- پس چرا همیشه زنگ میزنی؟؟
برمیگردم.درست پشت سرم.درست با همان لبخند همیشگی.
- دوست دارم تو درو روم باز کنی.
دستم میلرزد.لبخند هل هلکی میزنم و از کنارش عبور میکنم.روی مبل مینشینم:
- بیا شیرینی بخور.از همین قنادیه گرفتم.همیشه شیرینیاش تازست.
نگاهش میکنم شاید دلخور باشد اما نه! میخندد.نمیدانم کی میخواهم عادت کنم به اینکه یغما مثل رهام نیست.هزار بار هم ناراحتش کنی دلخور نمیشود.همه چیز را وظیفه میداند.همه چیز را .شاید این لبخند هم وظیفه اش باشد!
کنارم مینشیند.
چایی را تلخ مینوشد و شیرینی را هم جدا.همیشه همین است.میگوید تلخی چای و شیرین خامه هرکدام برای خود هویت دارند.اصلا چه معنی میدهد تلخ و شیرین را باهم نوشید؟
گاهی خنده دار است تئوری های بی سر و تهش.هویت؟ خامه هویت دارد یا شیرینی اش؟ شاید هم چای و تلخی اش!
سرم را در آ*غ*و*ش میکشد و بین دو ابرویم را میب*و*سد:
- مرسی عزیزه دلم.مرسی.
چقدر صدایش خسته است.چرا؟
جعبه عطر را رو به رویش میگذارم.
- بازم تولدت مبارک.
لبخندش عمیقتر میشود.کاغذش را باز میکند.ابرو بالا میاندازد در عطر را باز میکند و زیر بینیش میگیرد:
- میدونم که سلیقت حرف نداره.بذار ببینم.
لبخند روی لبانش خشک میشود.حرف در دهانش میماسد.در ادکلن را در دست میفشارد.چشمانش را طولانی روی هم.
با یک حرکت ناگهانی درِ کوچک را پرت میکند کناری.قلبم میریزد.این رفتار از یغما بعید است.چرا؟
چشم که باز میکند آتش چشمانش تجلی کوچکی ست از جهنم .میترسم از نگاهش.
نفسش عمیق.محکم.پر حرص میشود.سر کج میکند.دارد میکشد خودش را.دارد میکشد این حرص را که فریاد نشود.
نزدیک تر میشود.دندان روی هم میفشارد:
- یعنی چی؟ ها؟ این کار یعنی چی؟
آب دهانم را قورت میدهم.چه بگویم؟ بگویم معنی واقعیش را ؟ نه نه .بمیرم هم نمیگویم!
فک منقبض شده اش یعنی یغمایی که تا به حال نگار ندیده بود.چه حماقتی! تو که درسها زیاد گرفته بودی نگار.
صدایش کمی بالا میرود:
- جوابمو بده.یعنی چی؟
بازهم بلند تر میشود:
- عطر اون لامصبو خریدی که چی؟ عطرشو خریدی که من…
این بار دیگر واقعا فریادی میکشد که دلم برای خنده هایش تنگ میشود.لباسش را با حرص از تنش جدا میکند:
- که این تن بوی اونو بده؟
دکمه بالای پیراهنش میافتد.بغضم میگیرد.نگارِ احمق.
او هم بغض دارد .ندارد؟ کف دستش را محکم روی میز میکوبد.این صدا از فریاد هم گذشته:
- که وقتی ب*غ*لت میکنم بوی گذشته و اون لعنتی حالتو جا بیاره؟
اشکم میچکد.خودکشی میکند.نگار .چه بگویم به تو؟ این نامش فریاد نیست.نمیدانم چیست اما هرچه هست کمی مانده تا پرده گوشم را پاره کند.
پریم
0چندین سال پیش خوندمش... باهاش اشک ریختم. ذوق کردم. خندیدم. دقیق بخوام بگم باهاش زندگی کردم.... وای وقتی رل نگار مرد چقد غصه خوردم. فقط آخرش نفهمیدم، نمیدونم، یادم نیست.. ولی چی شد بعد ک رل نگار،*اسمشو فراموش کردم، دوبارع زنده شد یه یادآوری بکنید
۴ هفته پیشمهیاس
0واقعا رمان قشنگی بود؛از اونایی که قلبت رو زیر و رو میکنه...خواستم بگم کاش پایانش غمگین نبود اما بنظرم یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه...نگار باید رها میکرد و زندگی میساخت
۴ هفته پیشعطیه
0عالی بود بااینکه پایان رو دوست نداشتم اما کاملا عقلانی و منطقی بود
۴ هفته پیشلیلا
0خیلی چرت بود
۳ ماه پیشافسانه
1خیلی درهم بود معلوم نیست کجاواقیعه کجا تو خیاله بازی با کلمات آدمو عصبی می کرد مگه زندگی و اینجوری هی مثل آش همش بزنی آخرشو خوندم که چقدر نقش پدر بی ارضه هیچ مدلی برای تشکیل زندگی و خوشبختی دخترش تلاش نکرد واقعا مزخرف بود
۳ ماه پیشرها_وفا
1خانم حیدری عزیز ،امیدوارم با این قلم زیباتون همیشه بدرخشید .لطفا جلد سوم فراموش نشه .🙏
۴ ماه پیشعباسی
0سلام خسته نباشید خانم حیدری عزیز،امیدوارم همیشه قلم قوی وزیبایت مانا باشه،من خیلی ِذت بردم چون موضوع رمان نو وتازه بود وبا همه رمانهای که در این سالیان دراز خوندم متفاوت بود،زنده باشید پایدار❤🌺
۵ ماه پیشپریا
0دلم برای این رمان تنگ میشه..:)
۶ ماه پیشسحر
1رمان بی نهایت زیبایی بود ولی ای کاش آخرش خوب تموم میشد ، خانم حیدری اگه براتون مقدوره فصل سومشو بنویسید چون فقط شما میتونید یه پایان عاشقانه براش رقم بزنید
۶ ماه پیشهانا
1خیلی خیلی رمان قشنگی بود داستان عالی ولی ای کاش اخرش،بهم میرسیدن.خانم حیدری اگه میشه فصل سومش و بنویسین
۷ ماه پیشنگار
2عالی عالی دلم برای نگار خیلی سوخت خیلی عشقشون قشنگ بود تورو خدا خانم حیدری فصل سوم رو هم بنویسین اینابهم برسین خیلی قلمتون خوبه ممنون
۷ ماه پیشSianoor
1عالی..ولی پاراگراف آخر،بینظیر بود
۸ ماه پیشاسرا
2سلام. این رمان خیلی قلم خوبی داشت و خدایی خیلی دوسش داشتم. دلم برای همه شخصیتاش هم میسوزه هم تنگ میشه. رهام و یغما، هستی و محمد، فیروزه و امیر، سینا رو نگاااررررر... ولی اون وسط رادین بیچاره خیلی گناه داشت بچم... ولی من فکر میکردم که سینا و نگار تهش بهم برسن که خب مشخص شد نگار فقط به باباش رسید🥲
۸ ماه پیشزینب
1دوستش داشتم، خیلی زیاد
۸ ماه پیش
Mehr
0نگار زیادی لوسه از شخصیتش خوشم نمیادد مث زن بالغ ۳۰ ساله نیسس