آواز صبح مشرقی به قلم دیبا کاف
پارت بیست و دوم :
اولین تاکسی رو نگه داشتم و روی صندلی عقب نشستم.
آدرس کارخونه رو دادم و تمام طول مسیر رو در سکوت به حرف های هوداد فکر کردم.
اگه قرار بود ثابت کنم از پس این بازی برمیام الان وقتش بود.
این بار بدون اون.
جلوی ورودی که زنجیر انداخته بودند پیاده شدم.
نفس عمیقی کشیدم و موهام رو مرتب کردم.
تقه ای به شیشه اتاقک نگهبانی زدم.
نگهبان تا من رو دید اخماش تو هم شد.
انگار هنوز ماجر
لطفا صبر کنید...
