پارت بیست و دوم :

اولین تاکسی رو نگه داشتم و روی صندلی عقب نشستم.
آدرس کارخونه رو دادم و تمام طول مسیر رو در سکوت به حرف های هوداد فکر کردم.
اگه قرار بود ثابت کنم از پس این بازی برمیام الان وقتش بود.
این بار بدون اون.
جلوی ورودی که زنجیر انداخته بودند پیاده شدم.
نفس عمیقی کشیدم و موهام رو مرتب کردم.
تقه ای به شیشه اتاقک نگهبانی زدم.
نگهبان تا من رو دید اخماش تو هم شد.
انگار هنوز ماجر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️