لیست کلیه پارتهای رمان زمزمه در شب (جلد دوم) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 76
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 1
وسط پُک زدن به پنجمین نخ سیگار بودم که دو تا تق آروم خورد به در. برخلاف چهارماه گذشته بدون اینکه دستپاچه بشم و بخوام جایی رو واسه خاموش کردن و قایم کردن سیگارم پیدا کنم، خیلی آروم گفتم: - بفرما. همونطور که انتظار داشتم این مهدی بود که بلافاصله در اتاقمو باز کرد و وارد شد. همینکه چشمش به سیگار ...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 2
- سلام. با مهدی بحثم شد دستش بهم برسه تیکه پاره ام میکنه! همینکه نشستم کنار سهیل پرسید: - چرا مگه چیکار کردی؟ - هیچی فقط ایستادم تو اتاق خودم و سیگار کشیدم، همین! احساس کردم اون حق به جانب بودنم حرص سهیل و درآورد؛ اما طبق معمول بدون اینکه جوابی بده یا حداقل بهم بگه خفه شم تو سکوت به یکی از ...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 3
جدا از حرفایی که سهیل برای آروم کردنم میزد، اطمینانم به سیاوش باعث میشد کم کم ترسم تو محیط امن خونه بریزه. اون هیچوقت اشتباه نکرده بود، البته به جز اون یه باری که به عوضی مثل جاوید اعتماد کرد... - تو بشین من یه چایی بریزم. سهیل که رفت تو آشپزخونه مثل کسایی که اعتیاد شدیدی دارن تو جیبام دنبال س...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 4
همونطور که قابل حدس بود دیدم که بهجای نگاه کردن به یه نقطهی مشخص داره به کل حیاط نگاه میکنه، طوری که انگار داره دنباله چیزی میگرده. خیلی آهسته پرسیدم: - تو نمیبینیش، مگه نه؟ سهیلم مثل من با پچ پچ جواب داد: - نه نمیتونم، ولی عجیب نیست؟ من اون شب دیدمش درحالی که کاغذا دور گردنم بودن. - ...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 5
وقتی رسیدم طبقهی بالا بدون معطلی وارد اتاق شدم و در و پشت سرم بستم. اعصابم از مراقبتای مهدی خرد بود، از اینکه نمیذاشت نفس بکشم و همش دنبالم راه میوفتاد. من نمیدونم چرا فکر میکرد هنوز بچم یا چیزی نمیفهمم. یعنی من نمیتونستم مراقب خودم باشم؟ حتی به خودم زحمت ندادم که چراغا رو روشن کنم، بدون عو...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 6
- پس تو میگی اگه کتاب حامد و پیدا کنیم ممکنه جای سیاوشم پیدا بشه؟ - دقیق مطمئن نیستم، ولی یه حسی بهم میگه کتابه میتونه کمکمون کنه. تو که ندیدیش، مهدی یادشه... همینکه به مهدی اشاره کردم در حال خوردن میوه فقط سرشو با بیحوصلگی تکون داد. - تو کتابه چیزهایی بود که ننه بزرگامونم نظیرش و ندیدن....
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 7
- من چند ماهه دارم دوره های آموزشی میبینم، دستبندم دارم! - خب که چی؟! - هیچی، فقط خواستم بگم هرفکری درمورد من داری بریزی دور! پیام لعنتی انگار توانایی خوندن ذهن منم داشت، از اون هیکل گنده شم اصلاً خوشم نمیومد چون خودم مدت طولانی ورزش نکرده بودم! - داشتم میگفتم... امیر رفتی چایی رو خودت تولی...
بروزرسانی در : ۳۷۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 8
با این کارش کنجکاویم ده برابر بیشتر شد، دوباره چند سانتی حرکت کردم و صدای صندلی دراومد. اینبارم اون صندلی شو کشید بهطرف راست، تا جایی که راهی برای دید زدن من باقی نذاره! واقعاً نمیفهمیدم از کجا متوجه اتفاقای پشت سرش میشه، شایدم همش تصادفی بود... - بچهها! - چیه؟ - میگم این یارو به نظرتون....
بروزرسانی در : ۳۷۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 9
برای یک ثانیه همه ی نعمتهایی که تا قبل از اون هیچ توجهی بهشون نداشتم چنان برام پررنگ و پرمعنا شدن که همه ی قدرتمو جمع کردم و با استفاده از یکی از دستام موبایلی که روی صندلی انداخته بودم و به جاییکه حدس میزدم صورت اون موجود باشه کوبیدم. این کار برای بار اول هیچ تأثیری نداشت، ولی وقتی دوباره و...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 10
و منم در هیچ صورتی حاضر نبودم این فرصت و از دست بدم. نه اینکه فقط به خودم فکر کنم و هیچ ارزش برای دیگران قائل نشم، نه، من خیالم راحت بود چون میدونستم سیاوش اونقدر تو کارش حرفهای هست که بدونه داره چه چیزهایی رو برای بقیه مینویسه و چون امیر و پیام و سهیل مدتها بود که چیز عجیبی ندیده یا حس نکر...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 11
- خب بعدش چی شد؟ - هیچی دیگه، پسره میگفت از بچگی میدیده که خواهرش با کسایی که دیده نمیشدن حرف میزده، حتی یکی دو بار سر غذا دیده که واسه جنا لقمه گرفته گذاشته تو دهنشون! با شنیدن حرفهای پیام هر لحظه بیشتر از قبل میترسیدم، آخه لعنتی تو اون جادهی تاریک، وقتی داشتیم میرفتیم سروقت یک کار خطر...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 12
با اینکه نمیتونستم نگاهم و از اون صحنه ی وحشتناک بردارم ولی اولین جوابی که به ذهنم رسید و دادم: - شاید منتظرن ما یه حرکتی بکنیم! - خب اگه اینطوریه تست کن ببین تیکه پاره میشیم یا قسر در میریم، تا ابد که نمیتونیم همینجا وایسیم. پیشنهاد پیام وسوسه انگیز بود و به قول خودش چارهی دیگه ای هم ن...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 13
هر چهارتامون تقریباً دویدیم سمت در و من اولین کسی بودم که کلید و توی قفل چرخوندم و بعدشم برش داشتم تا زودتر از اونجا بزنیم بیرون. هممون چنان باعجله سعی داشتیم برگردیم تو حیاط که انگار جدی جدی یه نفر دنبالمون کرده بود. بالاخره بعد از کلی کشمکش تونستیم از چارچوب در رد بشیم و برگردیم سمت راهپله...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 14
سهیل حتی اجازه نداد من نظری بدم، بلافاصله شروع کرد به نوشتن و نیم ساعت از وقت ارزشمندی که میتونستم برای پیدا کردن راه حلی بگردم و گرفت. خیلیم آروم مینوشت و معلوم بود بدجوری به خوش نویسی در این مواقع اعتقاد داره. تمام مدت من و امیر و پیام ساکت بودیم و پیام همش از پشت پنجره به حیاط نگاه میکرد...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 15
بچه ها از این جمله ی بی ربط تعجب کرده بودن. امیرحسین گفت: - چرا این فکر و کردی؟ - چون تازه یادم اومد که وقتی با ماهیر درگیر بودیم سیاوش کتاب و با خودش آورده بود تهران. اون روز هیچ مشکلی پیش نیومده بود. نیومد چون سیاوش پسرشه، برای همینم ما نمیتونیم ببریمش. بعد از حرفای من اول چند ثانیه سکوت ...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 16
حتی اگه سهیل چنین نصیحتی نمیکرد من بازم به خودم قول میدادم دیگه اون طرفا آفتابی نشم، حتی اگه یه روز سیاوش برمیگشت و ازم میخواست که همراهیش کنم. موقعی که داشتم ماشین و از خونه میبردم بیرون دیگه به حیاط نگاه نکردم، ولی وقتی پیاده شدم تا خودم دروازه رو ببندم دوباره چشمم به چند تا سگ بزرگ خورد که ...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 17
آخر شب کلی پیام از بچهها داشتم. از سهیل که پرسیده بود اوضاعم با مهدی چطوره، از پیام که کلی چرت و پرت گفته بود و از علی و امیر که حالمو پرسیده بودن. منم چون وقت اضافی داشتم با حوصله به تکبهتکشون جواب دادم و فقط وقتی با همشون خداحافظی کردم و خواب و خستگی بهم غلبه کرد موبایلو گذاشتم کنار و برای...
بروزرسانی در : ۳۵۸ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 18
با اینکه تو عجیب ترین موقعیت دنیا کنار کسی ایستاده بودم که هیچ شناختی ازش نداشتم و ساعتم از دو نصفه شب گذشته بود؛ اما بیاراده رفتم تو فکر. فکر به اینکه حالا سیاوش کجاست، داره چیکار میکنه... اصلاً... زنده بود؟ - نمیدونی کی برمیگرده؟ - نه... ما اون شب تو رو دیدیم، دم بیمارستان.... اونجا کار...
بروزرسانی در : ۳۵۶ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 19
- کجارو میگی؟ - همونی که حامد تو کتاب نوشته. آخر هفته بالاخره منم تونستم با یکیشون حرف بزنم. با بدبختی راضیش کردم و خیلی جدی میگم که طرف اونقدر عصبانی بود که میخواست گردنمو بشکونه! - برای چی آخه؟! - بهش برخورده بود که میتونم ببینمش! تازه تهش با کلی بدبختی و التماس بهم گفت معمولاً هرکیو بدزد...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب (جلد دوم) - پارت 20
- شما هم شنیدین؟! حین حرف زدن ما با صدای باز و بسته شدن در یخچال رومو برگردوندم عقب، ولی کسیو ندیدم. بچه ها هم درجواب سوالم سرشونو به نشونه ی جواب منفی تکون دادن. بعد از دو سه ثانیه خیلی عادی گفتم: - حس کردم یکی در یخچال و باز کرد... - نه کسی نبود. بهتره ماهم برگردیم پیش بقیه. - آره بهتره ...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
