پارت سوم :

جدا از حرفایی که سهیل برای آروم کردنم میزد، اطمینانم به سیاوش باعث می‌شد کم کم ترسم تو محیط امن خونه بریزه. اون هیچوقت اشتباه نکرده بود، البته به جز اون یه باری که به عوضی مثل جاوید اعتماد کرد...
- تو بشین من یه چایی بریزم.
سهیل که رفت تو آشپزخونه مثل کسایی که اعتیاد شدیدی دارن تو جیبام دنبال سیگار و فندک گشتم. موقع زیر و رو کردن جیبم دستام میلرزید، هم از ترس، هم از شدت فشاری که داشتم تحمل می‌کردم.
وقتی بالاخره پیداشون کردم یه نخ سیگار برداشتم و بعد از روشن کردنش فندک و انداختم رو میز. چون صدای برخوردش با شیشه زیاد بود سهیل چرخید سمتم، ولی حواس من فقط به در خونه بود، به اینکه آیا هنوز اون موجود تو حیاط ایستاده یا نه.
- شاید بهتر بود برای تو هم یه دعا می‌نوشت.
درحالی که پشت سرهم دود سیگار و می‌دادم بیرون و سردردم بیشتر و بیشتر می‌شد گفتم:
- من هیچوقت تو تیررسشون نبودم. سرماجراهای چند سال پیش که فقط پدر میلاد و درآوردن، بعدشم که جریان شما... راستی یادم رفت بپرسم، چه خبر از مجتبی؟
- اونم خوبه، دیشب زنگ زد گفت چند روز دیگه میرسه تهران.
- گفتی قراره کارشو همین‌جا شروع کنه؟
- آره، همه ی فک و فامیلاش اینجان، منتها من میدونم چقدر به خانواده اش وابسته ست، اینجا اومدنش فقط واسه اینه که پیش ما باشه.
دیگه چیزی نگفتم. هنوز یکم کنجکاو بودم، ولی از بس استرس داشتم فکرکردن درمورد کارای مجتبی و حرف زدن درموردشون برام سخت شده بود. ناخودآگاه از جام بلند شدم و رفتم سمت در ورودی. با اینکه به شدت از چیزی که قرار بود ببینم وحشت داشتم؛ اما خیلی آروم پرده رو زدم کنار و با دیدن حیاط خالی نفس آرومی کشیدم. هرچند که به نظر میرسید اون آرامش قبل از طوفان باشه، ولی برای چند دقیقه خیالمو راحت می‌کرد.
- هنوز اونجاست؟
برگشتم سمت مبل ها و رو یکیشون نشستم.
- نه، ولی حس میکنم فقط خودشو نشون نمیده یا حداقل من نمیتونم ببینمش. بعید می‌دونم به همین آسونی رفته باشه. تو چی؟ دیگه نشد اون یارو رو ببینی؟
- از بعد اون روز دیگه نه.
کاملاً معلوم بود که سهیل نمی‌خواد مستقیماً به زمانی که سیاوش ناپدید شد اشاره کنه؛ اما من انگار نمی‌تونستم دست از آزار خودم بردارم. زیرلب گفتم:
- به نظرت الان کجاست؟ چیکار داره میکنه؟
سهیل با احتیاط گفت:
- ترجیح میدم بهش فکرنکنم، تو هم به جای خیال‌بافی فقط دعا کن، من مطمئنم یه روزی پیداش میشه.
سهیل که شروع کرد به خوردن چاییش جلوی خودمو گرفتم تا حرف بیشتری نزنم. درهرحال اون نمی‌تونست درکم کنه، هیچکس نمیتونست.
- فکرکنم بین ما فقط تو خوش شانس بودی، هم تونستی به روح یه دختر مرده کمک کنی، هم ماجرای کشته شدن کیوان هیچ ربطی بهت پیدا نکرد.
با اینکه من میخواستم حرصم از نبود سیاوش و سر یکی خالی کنم؛ اما حتی این نیش و کنایه هم نتونست سهیل و عصبانی کنه. اون به جز چپ چپ نگاه کردنم کاری انجام نداد و چند دقیقه بعدشم برگشت تو آشپزخونه. وقتی دیدم بهم بی محلی می‌کنه انگار مبلی که روش نشسته بودم یهو پر از پونزهای ریز و درشت شد. اصلاً نمی‌تونستم سرجام بند بشم، از جام بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن. همون‌طور که چشمم به دور و بر و اثاثیه ی آشنای خونه بود، دوباره ناخودآگاه کشیده شدم سمت در ورودی و با خیال راحت پرده رو کشیدم کنار؛ اما این‌بار به‌جای آرامش و حس امنیت بیشتر، وحشت همه ی وجودمو پر کرد...
زنی که توی کابوسام بارها و بارها خودشو نشون داده بود حالا درست وسط حیاط ایستاده بود. دیگه خبری از اون سگ بزرگ و ترسناک نبود. این‌دفعه اون زن جاشو گرفته بود و من بدون هیچ حدس و گمانی اطمینان داشتم که اون خودشه، کسی که چند دقیقه ی پیش دیده بودم، منتها تو شکل و ظاهر اصلی خودش!
همون‌طور که قبلاً سهیل تعریف کرده بود و همون‌طور که خودم بارها و بارها شاهدش بودم اون زن قد خیلی بلندی داشت، با یه پیراهن به همون بلندی، با همون موهای قرمز روشن.
صورتش از جایی‌که من ایستاده بودم مثل برف سفید و روشن بود؛ اما اون پوست بی‌نقص نمی‌تونست چهره ی وحشتناک شو ملیح تر و ظریف‌تر نشون بده. چشماش به‌طرز عجیبی بزرگ بود و با این‌که موهای بلندش اجازه نمی‌داد ترکیب صورتش درست مشخص باشه؛ اما من می‌تونستم از همون فاصله هم دهن بزرگ و ترسناکش و تشخیص بدم.
تو پلک زدنی متوجه شدم که دست سفیدشو هم آورده بالا و داره بهم اشاره می‌کنه. انگار ازم می‌خواست که برم پیشش!
با دیدن اون هیبت ترسم بیشتر و بیشتر شد، البته نه به‌خاطر این‌که تصور می‌کردم ممکنه بلایی سرم بیاره. برعکس، من مطمئن بودم و شک نداشتم که اون همچین کاری نمی‌کنه که اگر می‌خواست بکنه بارها و بارها فرصتش و داشت.
نمی‌دونم چرا، ولی به‌طرز مشکوکی خیالم از این بابت راحت بود؛ اما فقط نمی‌تونستم جلوی ناخودآگاهم و بگیرم،‌ ناخودآگاهی که می‌تونست تشخیص بده که نزدیک شدن به اون موجود کار اشتباهیه، همون‌طور که میلاد هم بارها و بارها بهم گفته بود و ازم خواسته بود که مثل خودش دور همشون و خط بکشم.
- به چی نگاه می‌کنی؟ نکنه یارو دوباره برگشته؟!
درحالی‌که نمی‌تونستم نگاهمو از اون زن بردارم، انگشتام خیلی آروم لبه‌ی پرده رو ول کردن و تصویر حیاط از جلوی چشمم ناپدید شد.
- می‌دونم باور نمی‌کنی ولی اونی که گفتم توی خوابم دیدمش، همون کسی که اون شب توی خونه بود همین الان اون بیرون وایستاده!
سهیل که با دست‌های خیس تازه داشت از آشپزخونه میومد بیرون، با شنیدن این حرفا مات و مبهوت موند؛ اما مکثش به چند ثانیه هم نرسید، بلافاصله باعجله اومد سمتم و بدون هیچ تردیدی پرده رو کشید کنار.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نیل

    0

    یعنی چی این زنه کیه دیگه

    ۲ ماه پیش
  • یه نفر

    1

    با اینکه گاها از کارهای سیاوش عصبی میشدم ولی بچه ام حقش نبود این بلا سرش بیاد😭😭😭😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    اتفاقاً حقش بود تا حداقل به خودش بیاد و بفهمه کاراش عاقبت نداره

    ۶ ماه پیش
  • یه نفر

    2

    هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ ماورایی خیلی کمک می کرد به مردم😭

    ۶ ماه پیش
  • میم

    0

    وای داستان دوباره شروع شد،برای چی برگشته یعنی ؟😱

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!