زمزمه در شب (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت دوم :
- سلام. با مهدی بحثم شد دستش بهم برسه تیکه پاره ام میکنه!
همینکه نشستم کنار سهیل پرسید:
- چرا مگه چیکار کردی؟
- هیچی فقط ایستادم تو اتاق خودم و سیگار کشیدم، همین!
احساس کردم اون حق به جانب بودنم حرص سهیل و درآورد؛ اما طبق معمول بدون اینکه جوابی بده یا حداقل بهم بگه خفه شم تو سکوت به یکی از درخت های رو به رومون خیره شد و دیگه موضوع و کش نداد.
چون از سکوت خوشم نمیومد به دقیقه نکشیده گفتم:
- دیشب خواب همون زنه رو دیدم، دوباره...
- چه جالب!
- آره، مثل دفعه های قبلم همش میخواست باهام حرف بزنه ولی من چیزی نمیشنیدم.
- اوهوم!
قشنگ معلوم بود سهیل اصلاً حال و حوصله ی صحبت نداره، ولی من ول کنش نبودم!
- چرا این شکلی شدی؟ بابای من میخواست بزنه تو گوشم تو ناراحتی؟
- وضع منم بهتر از جنابعالی نیست، همین هفته ی پیش زنگ زد بهم گفت چون دانشگاه و ول کردم دیگه هیچ پولی بهم نمیده.
- خب نده، تو که دیگه تو نمایشگاه جای منم داری میگیری!
- بحث بحث خانواده ست!
- یعنی چی؟
- هیچی ولش کن، اگه تا الان نفهمیدی از این به بعدم متوجه نمیشی!
اگه از اون آدمای نازک نارنجی بودم حتماً با شنیدن جملهی سهیل بهم برمیخورد؛ اما من فقط یه نیم نگاه کوتاه به صورتش انداختم و بعدم پاهامو تاب دادم. سهیلم چند ثانیه بعد سرشو تکیه داد به زنجیر تاب و پاهاشو تو شکمش جمع کرد. کف پاهاشم برهنه بود و نوک انگشتاش سفید شده بودن.
یه جوری قیافه گرفته بود انگار جنا رفیق اونو بلند کردن! هیچکس تو اون وضعیت حالش بدتر از من نبود. چهار ماه تموم هر روز خدا رو داشتم دنبال سیاوش میگشتم؛ اما دریغ از یه نشونه ی جزئی که حداقل بتونه یه نور امید و تو دلم روشن کنه. هر روز و هر لحظه نگرانی، اضطراب، تصورات وحشتناکی که مدام برای خودم تصویرسازی میکردم. هیچی نمیتونست آرومم کنه. کارمو ول کرده بودم، زندگی رو ول کرده بودم، حتی خودم و. تنها کاری که انجام میدادم دنبال کردن نشونه هایی بود که وجود ندارن و اینکه دردمو با سیگار کشیدن تسکین بدم...
- تو هم شنیدی؟
تکون شدید سهیل باعث شد تابم تکون بخوره و حواسم جمع اطراف بشه.
- چیو باید بشنوم؟
از اونجایی که جز صدای ماشینهای سر خیابون صدایی شنیده نمیشد اولش خیال کردم سهیل داره باهام شوخی میکنه یا میخواد یکم از فکر و خیال بیرونم بیاره.
- انگار صدای یکی جز خودمون و شنیدم...
- توهم زدی. منم جای تو بودم تو این خونه ی درندشت دیوونه میشدم، هم خونه نمیخوای؟!
- نه! ولی مطمئنم یه چیزی حس کردم...
- جای حس کردن انسانیت داشته باش، منو اینجا قایم کن دست مهدی بهم نرسه!
- تو که ازش میترسی مرض داری باهاش درمیوفتی؟
- ترس کجا بود؟ من نگران خودشم، وقتی عصبی میشه هیچی نمیبینه، یهو دیدی تو روزنامه نوشتن پدری پسرش را به خاطر کشیدن سیگار... عه!
سهیل که بیتوجه به من پاشد تا برگرده تو خونه منم پشت سرش از تاب پریدم پایین، یه جوری که صدای زنجیراش بلند شد.
- من دارم حرف میزنما!
- بزن، میشنوم!
- مشخصه، حداقل وانمود کن زجر اطرافیانت برات مهمه..!
- تو تنها کسی نیستی که داری زجر میکشی، به این فکرکن که مادرش چه حالی داره.
- مادرش به اندازهی من به سیاوش نزدیک نبود!
به محض اینکه جملم و تموم کردم سهیل چنان ناگهانی ایستاد که محکم خوردم بهش. جوری با عصبانیت بهم چشم غره رفت که شک نداشتم اگه یه مشت بهم نزنه، حداقل چند تا فحش ناجور بهم میده، منتها خوشبختانه فرصتی باقی نموند تا بتونه یه کدوم از دوکاری که توقعش و داشتم انجام بده چون با صدای پارس بلندی دوتاییمون بدتر از یه سگ شروع کردیم به لرزیدن!
صدا دقیقاً از پشت سرمون و اتفاقا یه صاحب گردن کلفتم داشت که وسط حیاط ایستاده بود و نفس نفس میزد! یه سگ نژاد دار که شک نداشتم قدش به کمر منم میرسه! با عصبانیت ایستاده بود وسط حیاط و به ما نگاه میکرد.
- دیدی گفتم یه صدایی میاد! چی بود؟!
در اون شرایط که مات هیبت اون حیوون شده بودم به هیچ عنوان توقع شنیدن این حرف و نداشتم. اینکه سهیل با زبون بی زبونی بهم بفهمونه که قادر به دیدن چیزی نیست که من بودم!
- یعنی... تو نمیبینیش؟!
- چیو؟
سهیل جدی جدی داشت به اطرافش نگاه میکرد. اونقدر طبیعی رفتار میکرد که ممکن نبود خیال کنم داره باهام شوخی میکنه.
سگه هم همچنان ایستاده بود سرجاش و هیچ تکونی نمیخورد.
کاش دست از زل زدن به من برمیداشت چون داشتم تا مرز سکته پیش میرفتم...
- بیا بریم تو، ظاهراً اینجا اصلاً امن نیست!
سهیل زد به پشتم تا زودتر برم تو خونه، منم با وجود مبهوت بودن با عجله رفتم داخل و همون طوری که نگاهم به اون چشمای درشت گره خورده بود در و بستم و قفلش کردم. سهیلم بلافاصله پرده ی حریر و سفید و کشید و باعث شد تصویر اون سگ بزرگ که یقیناً فقط یه سگ عادی نبود محو بشه.
- بیا برو بشین، رنگت پریده.
- اگه تو هم چیزی که من دیدم و میدیدی الان کل خونه رو آب برداشته بود!
- - زهرمار!
- شوخی نمیکنم. و فکرکنم بدونم چرا من بدبخت سعادتشو پیدا کردم. مشکل اون چیزیه که از گردنت آویزونه!
همین که من به دعایی که چند ماه پیش سیاوش به سهیل داده بود اشاره کردم متوجه منظورم شد و خیلی کوتاه بهش دست زد و گفت:
- یعنی واقعاً یکیشون اون بیرونه؟
- دارم میگم دیدمش. جالبه که تو فقط صداشو شنیدی، ایستاده تو حیاط!
هربار که رو حضور اون موجود تاکید میکردم صدام بیشتر از قبل میلرزید.
خدایا کاش بقیه زودتر برمیگشتن. وقتایی که همه دور هم جمع بودیم خیالم خیلی راحت تر بود.
- انقدر نگران نباش، حالا که تو خونه ایم. تو این مدت یه بارم پیش نیومده چیزی ببینم یا بشنوم، اینجا امنه.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

میم
1عالیه،بخصوص کل کلها ورابطه مهرداد با مهدی 🤣