زمزمه در شب (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت پنجم :
وقتی رسیدم طبقهی بالا بدون معطلی وارد اتاق شدم و در و پشت سرم بستم. اعصابم از مراقبتای مهدی خرد بود، از اینکه نمیذاشت نفس بکشم و همش دنبالم راه میوفتاد. من نمیدونم چرا فکر میکرد هنوز بچم یا چیزی نمیفهمم. یعنی من نمیتونستم مراقب خودم باشم؟
...در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

نیل
0واقعا فکر کردن بهش هم خیلی سخته دوستت رو ببرن و ندونی کجاس واقعا وحشتناکه بیچاره مهرداد مشخصه چقدر سیاوش رو دوست داره