زمزمه در شب (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت نوزده :
- کجارو میگی؟
- همونی که حامد تو کتاب نوشته. آخر هفته بالاخره منم تونستم با یکیشون حرف بزنم. با بدبختی راضیش کردم و خیلی جدی میگم که طرف اونقدر عصبانی بود که میخواست گردنمو بشکونه!
- برای چی آخه؟!
- بهش برخورده بود که میتونم ببینمش! تازه تهش با کلی بدبختی و التماس بهم گفت معمولاً هرکیو بدزدن میبرنش اونجا، البته اگه طرف و زنده بزارن!
با شنیدن این حرف انگار قلبم افتاد تو ش
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
از اونجایی که خود من بعد از هر بار مردن یه شخصیت تو رمان ها تا سال ها به یادش افسرده بودم، خودم دیگه هیچوقت این کارو تکرار نمیکنم واسه این مجموعه ها🥲
۳ ماه پیشنیل
0دقیقا منم مرگ شخصیت ها برام خیلی دردناکه
۳ ماه پیشمیم
0پیش به سوی یک عملیات ترسناک ماورایی،همون پنهونی از فرمانده مهدی می رفتن بهتر بود 😱🤣
۱۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
باور کن مهدی نباشه یه ساعته سر خودشونو به باد میدن 😂
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نیل
0کسی ازشون نمیره خوبه طاقت ندارم واقعا ولی ای جاوید گور به گور بشی بچه رو کجا بردی آخه اصلا چطور نگهش داشته