زمزمه در شب (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت یازده :
- خب بعدش چی شد؟
- هیچی دیگه، پسره میگفت از بچگی میدیده که خواهرش با کسایی که دیده نمیشدن حرف میزده، حتی یکی دو بار سر غذا دیده که واسه جنا لقمه گرفته گذاشته تو دهنشون!
با شنیدن حرفهای پیام هر لحظه بیشتر از قبل میترسیدم، آخه لعنتی تو اون جادهی تاریک، وقتی داشتیم میرفتیم سروقت یک کار خطرناک وقتی این حرفها بود؟!
- خلاصه که بحث آدمِ خوب بودن شد یاد این داستان افتادم،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

یه نفر
1چقدر عجیب عادت کرده بودم عصبی کردن میلاد توسط مهرداد رو ببینم نه اینکه مهرداد عصبی بشه