پارت هفتم :
آن مرد آنقدر به دنبالمان دوید که نفس من یکی را بند آورده بود! وقتی گفتم حاضرم او را با خودم همراه کنم بالاخره از عصبهای کوفتیاش برای طرح یک لبخند استفاده کرد! دست به کمر نگاهش کردم و گفتم:
- ولی یه مشکلی هست رفیق!
منتظر نگاهم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

افسون
0دختر خفن و جسوریه