دوست داشتی؟
رمان بوتیک اثر محدثه رجبی

رمان بوتیک

  • زبان فارسی
  • 77.9K 👁
  • 287 ❤️
  • 213 💬

خلاصه رمان عاشقانه بوتیک

دختری ساده..بی ریا دارای خانواده ای با وضع مالی متوسط تنها امیدش به بوتیکی است که در ان مشغول به کار است .. اما با اتش گرفتن یک باره ی پاساژ بوتیک از بین میرود..

قسمتی از متن رمان بوتیک

-خداحافظ مامان..
در رو باز کردم و با سرعت رفتم بیرون..نفسمو آه مانند بیرون دادم.. بازم باید تا شب تو خیابونا پرسه میزدم..هندزفری هام همون همدم های همیشگیم بودن که هیچوقت ازم جدا نمیشدن..فرو کردم توی سوراخ های گوشم و راه رفتم..
یکی دیگه از دلایل لاغریم همین پیاده روی های بیش از حدم بود..مثل همیشه هر مغازه ای که میدیدم وارد میشدم و در جواب سوالم که کسی رو برای کار میخوان یا نه پاسخ منفی میشنیدم.با رسیدن به پارکی تصمیم گرفتم چند لحظه ای رو روی صندلی ها بشینم و استراحت کنم.. صدای موزیک رو کم کردم و چند لحظه رو توی سکوت گذروندم..اون ساعت از روز پارک هم خیلی خلوت بود.. میدونستم دو ساعت دیگه که مدارس تعطیل شن این پارک غلغله میشه..دلم برای خودم سوخت..حداقل روزایی که خودم با دوستام از توی این پارک رد میشدم تا به خونه برگردم حالم خوب بود
بین اون همه همهمه و شلوغی دخترا و پسرای دبیرستانی غرق شده بودم.. غم.تو دلم نشست و منم دلم برای دورهمی هام با دوستام تنگ شد..بین بچه ها نگاهم به خانم عظیمی افتاد که با سرعت به سمتم میومد و لبخند بزرگی رو لبش بود..بلند که شدم سریع بغلم کرد و با احساس زیادی گفت :
--عزیزم چقدر خوشحالم که میبینمت..دلتنگت بودم..هی میگفتم این دختر کجاس؟
لبخند زدم.. کج و کوله..
این زن هیچوقت نمیفهمید که من اصلا از این مهربونی های بی حد و اندازه اش خوشم نمیاد..
-ممنونم خانم عظیمی.. ولی ما که همین دیروز همو دیدیم.
دستمو کشید و هر دو روی همون صندلی نشستیم..
--تو که نمیدونی مهرنوش جون من یه روز تورو نبینم دلم برات پر میکشه دختر خوشگلم باور کن فقط درباره من نیست..من.. اقا..آسیه و آرمان..هممون همیشه درباره تو حرف میزنیم..کلا ذکر خیرت همیشه تو خونه ما هست..
لبخندم کج تر شد..
تصور اینکه آسیه و آرمان درباره من حرف بزنن حالم رو بد میکرد..
ولی تشکر کردم..
-شما لطف دارید خیلی ممنون..
سریع بلند شدم و گفتم :
-خوشحال شدم دیدمتون من دیگه باید برم روز خوش عزیزم..
معلوم بود ناچارا خداحافظی میکنه..ولی برام نهم نبود..مهم این بود که برم تا نتونه مخمو شستشو بده تا عروسش بشم..
سر راهم با دیدن یک اگهی شغلی سریع ایستادم و باهاشون تماس گرفتم..
از هر فرصتی باید استفاده میکردم..
منتظر موندم.. اینقدر اون بوق لعنتی تو گوشم پیچید..تا اپراتور بهم گفت " لطفا بعدا تماس بگیرید "
با حرص قطع کردم و با دیدن ساعت گوشیم که نشون میداد به یک نزدیکم سریع راه خونه رو در پیش گرفتم .
وارد خونه که شدم نوید رو دیدم که با یه سینی برنج و قورمه سبزی جلوی تلوزیون نشسته و دو لپی مشغوله.
سریع رفتم تو اشپزخونه و گفتم : -مامان؟؟
گردن درازی کردم... توی راهروی انتهایی اشپزخونه هم نبود.
دوباره صداش زدم..
-مامان کجایی..
به نوید نگاه کردم ..هنوز نمیخواست یه کلمه بگه اونا نیستن..
رفتم سمتش.. من باید اینو ادم میکردم..
یکی زدم پس کلش .داد زد:
--هوووووی.
-هوی تو کلات..مگه دهنتو وا کتی بگی خونه نیست چیزی ازت کم میشه؟؟
نگام کرد..
--من دیگه با تو حرف نمیزنم..
-غلط کردی.. هرچی ازت میپرسم عین بچه ادم دهنتو وا میکنی جوابمو میدی..
برام زبون دراورد و دوباره برگشت سمت تلوزیون..با حرص نفسمو بیرون دادم..
یه بشقاب غذا کشیدم و کنج اشپزخونه نشستم.. تو تنهایی غذامو خوردم و ظرفامو شستم .. دستامو با پشت مانتوم خشک کردم و سریع بازوی نوید رو که داشت ظرف خودشو هم مینداخت رو دست من رو گرفتم..
دوباره وحشی بازی دراورد و داد کشید:
--ااای کثافت...
-کجا ول میکنی میری..
--درس دارم..
-اره تو الان باید درس بخونی حتما.. بشقابتو میشوری بعد میری..
بازوشو از دستم کشید بیرون..
شروع کرد به مالش دادنش..
--تو بشور دیگه..
-نوکر بابات سیاه بود..من دست به ظرفات نمیزنم نوید..حواست باشه.
اونور اپن ایستاد و زبون درازی کرد و گفت :
--میدونی بابا بیاد ببینه ظرفا کثیفه میکشتت.
چشام گرد شد و تا خواستم بدوئم سمتش زرنگی کرد و دویید سمت اتاقش..
فحشی از ته دل بهش دادم.. کاش میشد نوید رو با دستام خفه کنم..
نگاهم که میکرد داغ میکردم... اون کوچیک شده ی پدرش بود..
همه چیزو از چشم دو نفر دیگه میدیدم.. تمام رفتارای سختی که تحمل میکردم رو اونا به سرم اوردن..
پدر و مادرم..
پدر ومادرم دو تا از افرادی بودن که با تصمیمی که برای زندگیشون گرفته بودن زندگی منو نابود کردن..
یک ماه پیش بابا..
یک ماه کنار مامان..
زندگی ای نبود که من میخواستم.. حس میکردم سقفی بالای سرم نیست و یه آواره ام که هنوز نرسیده باید بند و بساطشو جمع کنه و بره جای دیگه..
بعد از دیدن رفتارای بد لاله تصمیم گرفتم کنار مادرم باشم..
با خودم میگفتم از بودن در کنار زن بابا که بهتره..
فکر میکردم نادر میتونه منو دوست داشته باشه و اشتباه میکردم... نادر هم ادمی بود شالاتان تر از لاله ..


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بوتیک
  • Milad

    0

    واقعا رمان زیبایی بود ولی همچین عشقی وجود نداره و فقد تو داستان ها پیدا میشه

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه

    0

    رمان دوست داشتم ولی دوست داشتم بگه درس خواندم و مثلاً روانپزشک شدم خیلی چیزا می تونست اضافه شه ولی شاید به خاطر همین ساده بودنش که دوسش داشتم عالی بود

    ۳ هفته پیش
  • نیل

    0

    رمان قشنگی بود خدایی ب واقعیتم نزدیک بود

    ۴ هفته پیش
  • MZ64

    0

    مراحل درمانو عشقو عاشقی زود جمع کرد نویسنده این داستان میتونست خیلی جذاب تر باشه پایانش

    ۱ ماه پیش
  • eli1356

    0

    خیلی عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • آلما

    2

    نمیدونم یکجورایی هم اره و هم نه ، آره واسه اینکه لوس نوشته نشد ، نه هم بخاطر اینکه دختره اخلاقش بعضی وقتا یک طوری بود و اینکه اگه سیاوش دنبال غریبه میگشت حتما تو این سه سال میتونست پیدا کنه!

    ۲ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    به نظر من خیلی قشنگ بود رمانش

    ۲ ماه پیش
  • Sar

    1

    خیلی رمان خوبی بود خیلی چیزای عجیبی نداشت حس میکنم این رمان به واقعیت نزدیک تره توی رمان های دیگه خیلی واسه ی گفتن یه حرف بالا پایین میکنن ولی اینا خیلی صریح بودن از نظر من قشنگ بود

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    عالیییییییی

    ۲ ماه پیش
  • الی

    1

    به نظرم جالب نبود رمان باید با پارتهای اول مخاطب و جذب کنه واین رمان ضعیف بود

    ۲ ماه پیش
  • امورف

    0

    خیلی یهویی اعتراف کرد بدون هیچ فراز فرودی. دختر از یه متخصص ماهر تر پسر رو درمان کرد کسی که اینقدر افسردگی عمیقی داشت.پایانش خیلی زود جمه شد. ولی خوب داستانش در کل بد نبود. قلم نویسنده رو دوست داشتم.

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    رمان خوبی بود 🌹کسی میدونه اسم رمانی که اسم دختره شقایق اسم خواهرش لیلی بعد خواهرش طلاق میگیره بعد اون با شوهر خواهرش که اسمش احسان مظاهر عروسی میکنه چیه ؟؟

    ۱ سال پیش
  • سیما

    0

    فک کنم اسمش عاشقم باشه

    ۱۱ ماه پیش
  • تیارام

    0

    ممیگم یه رمان هست که دختره پیش یه خانواده دیگه بزرگ شده که فقیر بودن بعد مامان ناتنیش موقع مرگش میگه من تورو دزدیدم چون بچه دار نمیشدم ادرس خانواده واقعیشم میگه بهش دختره میره پیش خانواده خودش و اونجا با یه پسر رفیق باباش مجبورش میکنن نامزد کنه و خیلی طولانیه ولی پسره شرکت داره کسی اسمشو بلده؟ ۴ رو

    ۵ ماه پیش
  • راحیل

    0

    آواز چکاوک

    ۳ ماه پیش
  • تیارام

    1

    میگم یه رمان هست که دختره پیش یه خانواده دیگه بزرگ شده که فقیر بودن بعد مامان ناتنیش موقع مرگش میگه من تورو دزدیدم چون بچه دار نمیشدم ادرس خانواده واقعیشم میگه بهش دختره میره پیش خانواده خودش و اونجا با یه پسر رفیق باباش مجبورش میکنن نامزد کنه و خیلی طولانیه ولی پسره شرکت داره کسی اسمشو بلده؟

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    آواز چکاوک

    ۴ ماه پیش
  • بیخیال اسم من

    0

    ن خیلی خوب بود نه خیلی بد . ولی یجوری بود .

    ۴ ماه پیش
  • سما

    5

    این رمان یه ویژگی خوب داشت و چیز غیر واقعی و داستانی توش نبود. سختی های زندگی بچه های طلاق، و روند عادی ازدواج. شاید برای رمان خیلی جذاب نباشه ولی خوب بود.

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!