پارت یک :

فصل اول
پنبه را به بتادین آغشته کردم و خیلی با دقت روی زخم پیشانی‌اش کشیدم.
دست خودم نبود که اخم‌هایم را حین انجام این کار در هم کشیده بودم.
- به کسی نگو آیدا!
کمرم را صاف گرفتم و مستقیم توی چشم‌های میشی‌اش نگاه کردم و حق به جانب گفتم:
- تو اگه به من اعتماد نداشتی که بهم زنگ نمی‌زدی! می‌زدی؟
جوابی نداد و من باز هم با دقت پنبه را روی زخمش کشیدم تا تمیز شود.
فکرش را هم نمی‌کردم مهدی تا این اندازه کله شق باشد!
یعنی همه می‌گفتند؛ اما من باور نمی‌کردم.
صدای بحث چند نفری را می‌توانستم بشنوم که هنوز بیخیال موضوع نشده بودند.
سرم را به نشانه‌ی تاسف تکان دادم... مردم چقدر بیکار بودند که تا این اندازه پیگیر هر ماجرایی می‌شدند!
ربع ساعتی را با پاک کردن زخم او درگیر بودم که بالاخره تمام شد.
پنبه را توی سطل کوچکی که گوشه‌ی مغازه بود انداختم و نگاهم را کف زمین گرداندم.
پُر از شیشه‌های خرد شده و شکسته!
مهدی بلند شد و جاروی دسته بلندی که به همراه یک خاک انداز دسته دار کنج دیوار بود را برداشت تا خرده شیشه‌ها را جمع کند.
سر جایش منتظر نشستم و دستم را زیر چانه‌ام گرفتم.
کارش که تمام شد کرکره‌ی مغازه‌اش را پایین کشید و با قفل کتابی قفلش کرد‌.
جلوتر از او به راه افتادم.
تیبا دو آبی رنگم را توی کوچه‌ی کنار پاساژ پارک کرده بودم.
- مهدی اینا کی بودن شیشه‌ی مغازه‌ات رو شکوندن؟
چیزی نگفت و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.
از اینکه جوابی نداد سرم را به نشانه‌ی تاسف تکانی دادم و استارت زدم.
حدود ساعت پنج عصر تا نُه شب، شهر ما به طرز عجیبی شلوغ می‌شد و ترافیک حال آدم را بد می‌کرد.
- بریم فست فود بخوریم؟ عجیب دلم فیله‌ی سوخاری می‌خواد!
- آیدا می‌شه اینقدر حرف نزنی؟
- اوهوم!
دیگر چیزی نگفتم.
مهدی همیشه بعد از هر دعوا و اعصاب خردکنی به تنهایی نیاز داشت.
به این فکر می‌کردم که الان توی خانه با دیدن پیشانی زخمش قیامت می‌شود که ای وای از دست مهدی!
توی دلم خدا خدا می‌کردم که حداقل با کیا رو به رو نشویم.
کاش هنوز هم توی گل فروشی باشد.
ماشین را جلوی در آبی رنگ خانه که اتفاقا کمی هم رنگ و رو رفته بود، پارک کردم.
بوی پخت رب گوجه توی خیابانِ پهن و خلوتمان پیچیده بود.
حدس اینکه از خانه‌ی ما می‌آمد ابدا سخت نبود!
از بیکاری و علاقه‌ی مامان و عمه سیمین بود و البته زن عمو پریچهر.
قفل ماشین را زدم و پشت سر مهدی توی حیاط بزرگ خانه رفتم.
دیگ بزرگ رب گوجه روی گاز پایه دار گوشه‌ی حیاط بود و همه دورش را گرفته بودند.
مامان هم می‌زد و عمه سیمین برای او و زن عمو چیزی تعریف می‌کرد که با دیدن مهدی توی صورت خودش زد و گفت:
- خاک بر سرم این دیگه چه حال و روزیه؟؟
مهدی هیچ اهمیتی نداد و پله‌های فلزی گوشه‌ی حیاط را بالا رفت.
عمه سیمین که بی توجهی‌اش را دید رو به سمت من کرد.
- چی شده آیدا جان؟
سرم را با اطمینانی که خودم هم نمی‌دانستم از کجا می‌آمد بالا انداختم.
- چیزی نیست عمه جون! راستش منم خبر ندارم به منم چیزی نگفته.
- تو ندونی کی بدونه؟
صدای کیا بود...
با شنیدنش سرم را بالا گرفتم و با او چشم تو چشم شدم.
توی بالکن طبقه‌ی بالا ایستاده و دستانش را به دور نرده‌ی آهنی قفل کرده بود.
نگاهم را ازش گرفتم...
نگاه کردن به کیا توی چنین شرایطی سخت ترین کاری بود که می‌توانستم انجام بدهم...
یک جور عجیبی بود با چشم‌هایش انگار که می‌خواست من را درسته قورت بدهد!
از نگاه خیره‌اش وقتی کنار مهدی بودم به شدت می‌ترسیدم.
نه به سوالی که پرسیده بود جواب دادم و نه حتی نگاهم را طولانی مدت روی او قرار دادم.
سوالات عمه سیمین را از سرم باز کردم و پله‌ها را بالا رفتم.
نگاه کیا با هر قدم من حرکت می‌کرد و ذره‌ای اهمیت ندادم.
خانه‌ی ما درست وسط خانه‌ی عمو جابر و عمه سیمین بود.
سه خانه‌ی مجزا با نمای آجری که حیاط مشترکی با هم داشتیم.
موزاییک‌های کف حیاط هم که آن‌قدر قدیمی بودند که بعضی‌هایشان تلق تلوق صدا می‌دادند.
آیه توی تخت‌خوابش خوابیده بود.
واقعا نمی‌فهمیدم ساعت هفت عصر چطور می‌توانست بخوابد؛ آن هم با سر و صدایی که دیگران به بهانه‌ی پخت رب گوجه به راه انداخته بودند.
شال کرمی‌ام را با دقت تا زدم و توی کشوی دراورم گذاشتم.
دلم می‌خواست به خانه‌ی عمه بروم و سر از کار مهدی دربیاورم.
امکان نداشت به من نگوید.
از وقتی بچه بودیم همین خصلت را داشتیم...
همه‌ی موضوعات را به یکدیگر می‌گفتیم الا اینکه من خیلی اسم کیا را پیش مهدی نمی‌آوردم!
اینکه چقدر دوستش دارم و رابطه‌ی میان‌مان چقدر عمیق است.
مهدی و کیا هیچوقت از همدیگر خوششان نیامد.
نمی‌دانم اول کدام یکی‌شان سر ناسازگاری گذاشت؛ اما دلیلش کمی به خان عمو مربوط می‌شد!
سماور برقی مامان توی آشپزخانه مثل همیشه می‌جوشید.
لیوانی دسته دار برای خودم از چای پر کردم و به فکرم رسید آن را برای مهدی ببرم.
کیا هنوز هم توی بالکن بود؛ اما این بار روی یکی از صندلی‌های حصیری نشسته بود و با موبایلش سرگرم بود
نمی‌دانستم چرا توی این ساعت خانه است و گل فروشی نیست!
وقتی صدای باز شدن در خانه‌ی ما را شنید سر بلند کرد و با هم چشم تو چشم شدیم.
سرم را پایین انداختم و دمپایی‌هایم را با پنجه‌هایم جفت کردم و پوشیدم.
چای توی لیوان کمی بیرون ریخته شد و من فورا کنترلش کردم.
پشت به کیا به سمت خانه‌ی عمه سیمین به راه افتادم و لحظه‌ای که می‌خواستم وارد شوم باز هم چشمم به نگاه خیره‌ی کیا افتاد که حالا ابروهایش را کمی در هم گره زده بود.
دختر بزرگ این خانه بودم که هرگز برادری نداشتم و حس می‌کردم مهدی و کیا هر کدام جداگانه روی من تعصب دارند.
کیا من را نامزد خودش می‌دانست و برای مهدی یک خواهر هم سن و سال بودم‌.
مهدی توی قدیمی ترین خاطرات من بود چون با هم بزرگ شده بودیم و حالا به خاطر همین، پیچ و خم یکدیگر را خیلی خوب می‌شناختیم
تنها لامپ روشن خانه برای آشپزخانه بود و من دو تای دیگر را توی سالن روشن کردم. به طرف اتاق مهدی رفتم که درش بسته بود.
اتاق تاریکش را با زدن کلید برق روشن کردم.
توی تخت‌خوابش بود و از تنش که کاملا زیر پتو بود می‌توانستم به راحتی حدس بزنم رو به سمت دیوار کنارش خوابیده است.
- برات چایی اوردم!
اهمیتی نداد و من لیوان را روی پاتختی او گذاشتم.
کنار تخت کوتاهش روی زمین نشستم و دستانم را روی آن گذاشتم.
چهره‌ی عصبی چند لحظه پیش کیا جلوی چشم‌هایم آمد.
من و مهدی با هم بزرگ شده بودیم از کودکی و حتی شاید از نوزادی...
اصلا یادم نمی‌آید!
به هیچکس اجازه نمی‌دادم روی رابطه‌ی من با مهدی اسمی بگذارد یا خیال پردازی کند. ما فقط خواهر و برادر بودیم.
پتوی نرمش را کنار زدم.
با یک رکابی و شلوارک پشت به من خودش را به خواب زده بود.
- اینا کی بودن تو رو زدن و شیشه‌ی مغازه‌ات رو اوردن پایین؟ واسه چی شکایت نکردی؟
- داداش و پسرعموی یه دختره!
تای ابرویم را بالا انداختم...
پس اوضاع از این قرار بود!
آخ اگر خان عمو یا کسی دیگر می‌فهمید...
بلند شدم و بدون آنکه لیوان را بردارم از خانه‌ی آن‌ها بیرون رفتم.
به محض اینکه در را بستم و پاهایم را توی دمپایی‌هام گذاشتم به کیا نگاه کردم.
این بار به من نگاه نمی‌کرد و داشت چشمانش را توی حیاط می‌چرخاند.
هنوز هم بوی رب گوجه توی تمام حیاط خانه پیچیده بود و خورشید داشت کم کم غروب می‌کرد.
به طرف کیا رفتم و یک صندلی حصیری را کنار صندلی‌اش گذاشتم تا روی آن بشینم. این بار نگاهش را سر تا پای من چرخاند و باز هم نگاهش را با بی‌تفاوتی از من گرفت. مثل همیشه داشت به توجه من نسبت به مهدی حسادت می‌کرد؛ اما من می‌خواستم خودم را به راه دیگری بزنم.
- چرا این ساعت گلفروشی نیستی؟
نگاه چپش را نثارم کرد و خیلی بی‌رحمانه گفت:
- چون خونه موندم و تو رو با این یه لا قبا دیدم ناراحتی الان؟؟
کمی جا خوردم و خودم را عقب کشیدم.
وقتی عصبانی می‌شد طرز صحبتش همیشه تند و تیز بود.
باید حالا ناراحت می‌شدم؛ اما بدبختی‌ام اینجا بود که هرگز اهل ناز کردن نبودم.
- این چه حرفیه کیا؟ مگه من تا حالا ازت پنهون کردم؟ اون برادرمه.
توی صورتم تیز شد.
- نیست! همه‌ش راه می‌افتی دنبال دردسرهاش! یکمی هم به من توجه کن آیدا!
تکیه‌ام را به صندلی‌ام داده بودم و به چشم‌های پر خشمش نگاه می‌کردم
بین هردویشان گیر کرده بودم.
به هر کدام نزدیک تر می‌شدم آن یکی صدایش در می‌آمد.
به مهدی هم حق می‌دادم چون همیشه دوستان خوبی برای هم بودیم؛ اما کیا واقعا با فکر اینکه رابطه‌ام با مهدی بیشتر از یک حس خواهرانه است عذابم می‌داد!
- می‌دونی امروز چه روزی بود؟
پایش را از خشم روی زمین ضرب گرفته بود و من فقط در سکوت به خنده‌ی کوچک و عصبی‌اش نگاه کردم.
- معلومه که یادت رفته واسه همین نمی‌دونی واسه چی امروز عصر رو گلفروشی نرفتم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Tinaa

    0

    رمان قشنگیه

    ۴ ماه پیش
  • سیب

    0

    رمان خوبیه

    ۵ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۵ ماه پیش
  • زهرا 🩷

    0

    خوبه🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    رمان هایی که نوشتید خیلی زیباست وو ادم جذب میکنه

    ۶ ماه پیش
  • Elina

    0

    عالی بود خیلی خوشم اومد از فضای داستان

    ۶ ماه پیش
  • یه علاف رمان خون

    2

    طبیعیه رو کیا کراش زدم؟😭😂

    ۶ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه🙂

    ۶ ماه پیش
  • دینا

    0

    انقدر دومینو و مهمیز هارو با سوم شخص خوندم ناخودآگاه اینم سوم شخص میخوندم 😂

    ۶ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دیگه تغییر دکوراسیون دادم افعالو🤭

    ۶ ماه پیش
  • نسیم

    1

    عالی بود خیلی خوبه ایولا😍😍😍😍 میشه فقط بگی کلش چند پارته عزیزم چون تازه پیداش کردم و وقت نشده بود بخونم😢😢🙏🏻🙏🏻

    ۶ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    فعلا معلوم نیست عزیزم. چون من در حال تایپم و رمانم به پایان نرسیده

    ۶ ماه پیش
  • محسن

    0

    سلام وقت شما بخیر بسیار عالی بود

    ۶ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۶ ماه پیش
  • Maryam

    2

    سلام نویسنده جان عالی بود ولی از کیارش خوشم نمیاد😁 مهدی کراشه

    ۶ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم مهدی دوست داشتنیه😍

    ۶ ماه پیش
  • آسیه

    1

    عالی بود عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها لذت ببری💚

    ۷ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها لذت ببری💚

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    رمانتون عالیه

    ۱۰ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم💚

    ۹ ماه پیش
  • Sogi

    2

    سلاممممم جیگرطلاها و نویسنده جیگرطلا تر🌚🤝🏻یکی اینجا بعد یک ماه موفق شده ماه و سایه رو شروع کنه🦖بریم ببینیم اینجا چخبراست😁

    ۹ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی

    1

    توجه کن بهش دیگه 😂🤨

    ۱۰ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    توجه به کیا سخته🤣

    ۹ ماه پیش
  • هانیه

    0

    تا اینجا خوب بود

    ۱۰ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚💚

    ۹ ماه پیش
کپی شد!