دوست داشتی؟
رمان لحظه لحظه با تو ، پس با من همقدم شو اثر نرجس خاتون

رمان لحظه لحظه با تو ، پس با من همقدم شو

  • زبان فارسی
  • 77.6K 👁
  • 127 ❤️
  • 116 💬

خلاصه رمان :

امیرعلی استاد دانشگاه توی یکی ازکلاساش با دانشجویی به اسم رها شایان اشنا میشه تفاوتهای رها بادانشجوهای دیگه وشیطنتهای اون که اوازه ی دانشگا شده باعث عشقی میشه عمیق به او . پس از ازدواج رها طی اتفاقی فلج میشه…سروکله ی احسان پیدا میشه…برای عمل میره خارج….

قسمتی از متن رمان لحظه لحظه با تو ، پس با من همقدم شو

-نه
یه دفعه برگشتم سمتشو گفتم:
- یعنی چی نه؟؟؟؟
-امیرعلی می شه لامپو خاموش کنی؟ می خوام بخوابم.
-رها من با تو دارم صحبت می کنم. می شه بدونم دلیل نه ات چیه؟؟
- می شه تو کارای من دخالت نکنی؟ هر چی که هست به خودم مربوطه. لطفا ادامه نده!
چیزی که ازش متنفرم لجبازیه، اینکه یه نفر با خودش لج کنه.
چراغو خاموش کردم. رها چشماشو بسته بود ولی من همچنان نگاهم به سقف بود. این آینده ی نامعلوم کی روشن می شه، نمی دونم.
رها
چقدر دیدن این منظره قشنگه، این کبوترایی که رو شاخه ها نشستن... این گلای خوشگل که عبدالله کاشته... دست آقا عبدالله درد نکنه. شاید اگر این باغ نباشه احساسی هم در من زنده نباشه.
ویلچرو از سمت پنجره به سمت در حرکت می دم. می خوام برم بیرون توی باغ و عبدالله رو از نزدیک وقتی گلا رو بو می کنه و باهاشون حرف می زنه یا وقتی بهشون آب می ده، ببینم. بعد از اون خودم برم کنار درختا و گلا و باهاشون حرف بزنم، لمسشون کنم و توی دفترم هرچی که احساس می کنم بنویسم.
این کار هر روز منه.
از در که می یام بیرون عبدالله رو می بینم که از روبرو می یاد.
-سلام آقا عبدالله.
-سلام خانم خوبین الحمدالله؟ چه به موقع اومدین!
-مرسی، بله این روزا ساعت کاری ما هم با شما تنظیم شده!
آقا عبدالله لبخندی زد بعد انگار چیزی یادش افتاده باشه گفت:
-راستی خانوم!سپیده خانم چند روز پیش آمده بودند، گفتم رفتین شمال. ایشونم رفتن گفتن بعدا می یان. خواستم در جریان باشین.
ناخودآگاه لبخندی رو لبم اومد.
--ممنون. باشه یه تماس باهاش می گیرم.
بعد رفت سمت قیچی دستیش وشروع کرد به زدن برگای هرز باغچه. بعدم شلنگو برداشت و شروع کرد به آب دادنشون.
سپیده تنها دوستی بود که باهاش ارتباطمو حفظ کرده بودم. خیلی از اوقات می اومد پیشم. با اون که هستم همه چی یادم می ره. انقدر از بچه های دانشگاه و بقیه حرف می زنیم و می خندیم که دیگه از خستگی ولو می شیم.
اوایل نمی تونستم شاد باشم، اما سپیده از اون شخصیت هاییه که چه بخوای چه نخوای شادی رو بهت هدیه می کنه.
شاید اگه اصرارای سپیده نبود من با امیرعلی اونقدر آشنا نمی شدم.
اون روز تو دانشگاه بعد از حرف استاد یه لحظه چشمامو بستم و به صورت غش دستمو گذاشتم رو قلبم. آخ سپیده کجایی؟؟
هی تو ذهنم می گفتم این چی گفت الان ؟؟ این چی گفت؟؟
- رهاخانوم آه، خانم شایان چی شد؟؟
یکدفعه به خودم اومدم. چشمامو باز کردم و گفتم:
- واقعا که آقای کشاورز منظورتون از این حرفا چیه؟! فکر نکنم برای تلافی کارم کردن این شوخی درست باشه. حداقل به خاطر حرمت استاد شاگردیتون! واقعا که!!!
دستامم زدم به سینم و صاف زل زدم بهش.
- من خیلی واضح گفتم خانم شایان. شوخیم ندارم با کسی.
- اونوقت شما چطور جرات می کنی در این محیط و در اینجا با این کلام به من پیشنهاد بدین ؟؟
چند قدم باقیمانده رو طی کرد و درست روبروی من ایستاد. یه ابروشو داد بالا یه نیمچه لبخندم زد و گفت:
- شمارو به یه کافی شاپ عالی دعوت می کنم. آیا شما خانم شایان، دعوت مرا می پذیرید؟؟
نگاهی بهش انداختم. اوف! چه چشمای نافذ و جذبه داری! فکر کنم اه من خیلی از این جذبه اش خوشم اومد!
- باشه می پذیرم. چه ساعتی؟
دیدم لباش به خنده و اشد. شاید می خواست بلند بخنده.
اه اه.... انقده بدم می یاد یکی به حرفم بخنده! فکر کردم این یکی جلتلمنه! جمع کن اون لبخند گشادتو! صاف صافم تو چشمام نگاه می کنه! هی آقا، نگاتو بنداز پایین!!
- بعد از کلاستون، ساعت 3 کمی پایین تر از در دانشگاه منتظرتونم. خانم شایان؟
- بله؟
- مرسی که دعوتم رو پذیرفتین خدانگهدار
کوفت درد حداقل وایمیسادی جوابتو بدم آقا کشتی!!
من همینطور خیره به رفتنش نگاه میکردم که یهو یکی محکم زد پس کلم. دستمو گذاشتم رو گردنم و گفتم:
- هی بچه چیکار می کنی؟؟
- تو خجالت نمی کشی یه ساعت به اسم عذرخواهی با استاد خوشگل کلاسمون حرف میزنی ؟؟؟ خفه نشی الهی رها. بگو بینم چی می گفتین؟
یه دفعه برگشتم و این بار خودم زدم پس کله اش.
-سپیده ی گور به گور شده، موقعی که به بودنت نیاز داشتم کجا بودی ؟ هان ؟
- پشت کله ات چند متر عقب تر غاز می چروندم!!
یهو با این حرفش دو تایی زدیم زیر خنده. اونم چه خنده ای!
- اوکی بریم .
- همین جا وایسا ببینم چی شد ؟؟
کیفشو کشیدم و گفتم:
- بیا سپیده... بیا انقده سوال نکن!
ساعت سه ، کمی پایین تر از در دانشگاه منتظر ایستاده بودم. استرس داشتم. اصلا نمی دونم چرا قبول کردم! به مامان پریم گفتم با سپیده می خوام برم انقلاب.
بله دیگه، اینم از خالی ما که خیلی خالیه!!!!!
اه اه، یه ماشین مشکی مزدا تری جلوم وایساده. رفتم سمتش ببینم کیه... به به، استاد خودمونه یا همون کشت خودمون! آخه فامیلی استاد کشاورزه، ما بهش می گیم کشت یا کشت خان. ما اینیم دیگه! یعنی من و سپید اینیم دیگه!
بهش رسیدم، دلا شدم تو ماشینو نگاه کردم. اوووو کی می ره این همه راهو! استاد پشت فرمون ه با یه ژست خیلی مردونه با عینک آفتابی خیلی باکلاس نشسته و به من نگاه می کنه.
منم که کلا پرت! دارم به اطرافم نگاه می کنم تا بگه سوارشو!
چند لحظه سکوت... بعد استاد با تعجب برگشت... عینکشو برداشت و گفت:


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 127 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان لحظه لحظه با تو ، پس با من همقدم شو

  • 🫀🫀

    0

    اصلا ازش خوشم نیومد خیلی قشنگ بود اما ناقص بود گذشته رو کامل نکرده بود آینده هم مبهم بود

    ۱ ماه پیش
  • آتنا

    0

    عاشق شخصیت پسره شدم واقعا عالی بود اما ناقص بود نه میشه گفت خوبه نه بد میانه بود و با این حال ممنون از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • jojo

    0

    وفاداری پسر داستان خیلی عالی بود ولی رمان می تونست ازاین کامل ترباشه

    ۲ ماه پیش
  • دلباخته رمان 🎀✨

    0

    بد نبود میتونست عالی باشه بازم ممنون از نویسنده ✨

    ۳ ماه پیش
  • ثمین

    0

    رمان بدی نبود و اونقدر قوی نبود ، من باشم ترجیح میدم یه رمان با جزئیات تری و بخونم در کل خیلی بد نبود ولی ارزش خوتدم نداشت ممنون از نویسنده

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    خیلی خلاصه بود خیلی و اینکه فلش بکا ناقص و قاطی بود اصلا چیشد ک ازدواج کردن اینا هیچ اشاره ای بهش نشده بود

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    2

    چند رمان دانشگاهی پیشنهاد کنید

    ۳ سال پیش
  • سایه

    5

    در همسایگی گودزیلا و ورتا رمان های قشنگی بودن

    ۱ سال پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    به من نگو ببعی فوق العاده بود

    ۵ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    1

    مگس ، استاد زیست شناسی «فک کنم همچین چیزی بود»، در همسایگی گودزیلا ، اسماشونو یادم نیس

    ۵ ماه پیش
  • مریم

    0

    خیلی قشنگ بود دوست داشتم رمانشو

    ۵ ماه پیش
  • پاییز

    0

    خوب بود خیلی طولانی و کش دار نبود فقط کاش داستان رو از اول شروع میکرد این که یه بار گذشته و یه بار زمان حال زیاد جالب نیست تازه همه ماجرا هم نگفت من تا آخر داستان منتظر لحظه ی خواستگاری امیرعلی از رها بودم که اتفاق نیافتاد و این که کی رفاقت احسان و رها بهم خورد معلوم نیست

    ۶ ماه پیش
  • Melin

    1

    یکم شل و ول بود

    ۷ ماه پیش
  • رمان ضعیفی بود

    1

    سرو ته نداشت ارزش خوندن نداره

    ۸ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    من این رمان رو اینیستا خواندم عالی بود از ته دل خندیدم و الان میخوام دوباره بخونم مرسی از قلمتون

    ۹ ماه پیش
  • آرام

    0

    دست نویسنده دردنکنه عالیییی بود

    ۹ ماه پیش
  • هادی

    3

    سلام خوب بود رمانش ولی ای کاش از اول که تو دانشگاه باهم روبه رو شدن قشنگ توضیح میدادی اینجوری خیلی هول هولکی شد

    ۱ سال پیش
  • M.F

    6

    به نظرم اگه ازهمون اول داستان و تعریف میکرد بهتر بود مثل بقیه رمانا اما رمان خوبی بود چون وفا داری عشق رو نشون میداد دست نویسنده گل درد نکنه

    ۲ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️