پارت سوم :

این بار صدای آشنای پیرزنی باعث شد از آغوش پدربزرگ بیرون بیاید و به سوی او نگاه کند. مادر بزرگش مثل همیشه چاق و پر آرامش و چادر به سر در حال نظاره‌‌اش بود و به سینه می‌‌زد و قربان صدقه‌‌اش می‌‌رفت و گریه می‌‌کرد. چشمانش پر از اشک شد و به سوی او رفت و در آغوشش گرفت و صورت مهربانش را غرق بوسه کرد.
ـ چقدر دلم براتون تنگ شده بود!
ـ خدارو شکر که برگشتی مادر! الهی شکر که سلامت برگشتی!
از آغوش مهربان مادربزرگش بیرون آمد و نگاهش در دو چشم سیاه شفاف و زیبا ثابت ماند. چقدر چهره آشنا بود! که بود این دختر؟! نکند که مهدیس بود؟! دختر عمه و هم‌‌بازی دوران شیرین کودکی‌‌اش؟! تبسمی بر لب‌‌های دختر نشست و گفت:
ـ سلام پسر دایی!
در حالی که بهت در صورت و صدایش هویدا بود، پرسید:
ـ مهدیسی؟!
مهدیس با سر تایید کرد و همه خندیدند. پدرش گفت:
ـ خیلی بزرگ شده و نشناختیش.
خندید. دستی به پشت موهایش کشید و در فکر دوران کودکی‌‌اشان فرو رفت. روزهایی که مهدیس با موهای کوتاه فانتزی و دامن کوتاه رنگی‌‌اش همراه مادر و پدر و خواهر بزرگترش مهگل به خانه آن‌‌ها می‌‌آمدند و هر دویشان تا ساعت‌‌ها در کنار هم بازی می‌‌کردند طوری که گذر زمان را احساس نمی‌‌کردند. مهدیس خوش سر زبان و مهربان و صمیمی بود و او را از تنهایی و انزوایی که پدر و مادرش برایش ساخته بودند بیرون می‌‌کشید. با او حرف می‌‌زد... برایش قصه می‌‌خواند و از او هم می‌‌خواست برایش از فکرهای عجیب و جالبش بگوید. این ارتباط ادامه داشت تا اینکه مدتی بعد یک قطع رابطه اساسی بین خانواده او و خانواده مهدیس در گرفت. پدر مهدیس بد دهان و تندخو‌‌ بود و عمه فرزانه از دستش در امان نبود. چندین بار پدرش با پدر مهدیس درگیر شده و از فرزانه خواسته بود از شوهرش شکایت کند اما هر بار فرزانه به خاطر دخترانش کوتاه آمده و از پدر و برادرش خواسته بود در زندگی‌‌اش دخالت نکنند. در آخر ارتباط فامیلی قطع شده و او از مهدیس بی خبر مانده بود. مدتی بعد هم به اصرار مادرش برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و کاملا از بستگان بی‌‌خبر ماند تا حالا که برگشته بود و متوجه برقراری ارتباط فامیلی شده بود. با صدای مهدیس به خودش آمد:
ـ خوش اومدین!
دستش بی اختیار به سمت او رفت. مهدیس شرمزده چشمان سیاهش را از چشمان قهوه‌‌ای و متحیر او برداشت و سرش را پایین برد. لحظه‌‌ای خجالت زده شد. چرا فراموش کرده بود که اینجا ایران است؟! دستش را انداخت و گفت:
ـ ممنونم دختر عمه. عمه کجاست؟!
مهدیس سرش را بالا آورد و گفت:
ـ شرمنده. یه کمی کسالت داشت. تو خونه‌‌ست.
نگران شد و پرسید:
ـ کسالت برای چی؟!
ضربه‌‌ای به بازویش خورد و صدای مادرش را به آرامی شنید:
ـ طوریش نیست. بعداً می‌‌ریم دیدن عمه‌‌ت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    بخاطر روابط اجتماعی و عاشقانه

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    کیوان بااین تعریف کم کمش ۵تا۱۰سال ایران نیامده که اینقدربراش همه چیزتغییرکرده🙏💞💋

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    👌👏🥰🥰😘💙❤️🤩😍💋💜💝

    ۱ سال پیش
  • خوب

    0

    خوبه فعلا چیزی خاصی نیس

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    دوست دارم تا آخر بخونم

    ۱ سال پیش
  • سما

    0

    اینکه با دخترداییش دست نداد چون تو ایران بودن جالب نبود

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    غیر ایرانم بودند مهدیس دست نمی داد چون دختر مقیدیه

    ۱ سال پیش
  • Fatemh

    0

    فک میکنم رمان قشنگی باشه

    ۱ سال پیش
  • پری

    0

    رمان قشنگیه

    ۱ سال پیش
  • ساغا

    0

    بهترین رمان

    ۱ سال پیش
  • ریحام

    0

    خوبه و پند آموز است

    ۱ سال پیش
  • محمد حسن

    0

    💐💐💐💐💐❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • رادین

    0

    عالی بودپارت هاکوتاه مفیدبودن

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۱ سال پیش
  • ارمیتا

    0

    به نظر جذاب میاد.می خوام ادامه بدمش

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    داستان خیلی سریع همه چیز را لو داده

    ۱ سال پیش
  • اسما

    0

    امیدوار کننده

    ۱ سال پیش
کپی شد!