پارت صد و پانزده :

ساعتی به اذان ظهر مانده بود. آفتاب روی گل‌های قالی پهن بود و سینی گرد استیل زیر درخشش نور خورشید، برق می‌زد. عطر چای هل‌دار در فضا پیچیده بود و اسد ساز کهنه و قدیمی‌اش را در دست گرفته و با دستمالی که کمی مرطوب بود، لکه و تیرگی‌هایش را می‌گرفت. مارال استکان چای را برداشت و داخل نعلبکی گل‌دار گذاشت.
- برو دستاتو بشور بیا چایی‌ت رو بخور از دهن افتاد.
اسد نگاهی دیگر به ساز انداخت. ل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • N

    2

    چرا امروز پارت گذاری نشد ؟؟ (۱۱۶)

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    2

    خدایا دق کردم تا این دوتا مشکلشون حل شه برن سر خونه زندگیشون یعنی کیه داره باهاشون بازی میکنه 😏😤

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    3

    یعنی اون کیه ک میخواد بین جهان وشمیم رابهم بزنه😨نگار جون گناه دارن.نزار بینشون شکرآب بیفته

    ۴ سال پیش
  • N

    5

    عالی مثل همیشه 💞قلمت چایدار عزیزم❣ فقط چرا به کل رمانش همه ی پارتهاش از اول انقدر کوتاه بود سریع تموم میشه ♥️ولی با این حال عالییییی ❣🤞🏻

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️