پارت صد و نوزده :

ماشین، مقابل خانه‌ی صادق متوقف شد. شمیم از ماشین پیاده شد و نگاهش را از جهانیار می‌دزدید. کلید را از کیفش بیرون آورد و خواست در را باز کند، اما کلید توی قفل نرفت. نگاهی متعجب و گنگ به جهانیار انداخت:
- به گمونم قفل رو عوض کردن!
لب‌ و دندان جهانیار بر هم چفت شد و زنگ خانه را فشرد که شمیم آهسته و زمزمه‌وار پرسید:
- میگی به بابام؟ دوستی شاهین و جانان رو می‌گم.
جهانیار نگاهش را ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • خ

    4

    پس روحساب این غیاث شمیم بازذروغ گفت به جهان 🥺

    ۴ سال پیش
  • سما

    5

    اه دیگه ازاسترس و اظطراب خسته شدیم تا میایم ی نفسی بکشیم و از خوندن رمان لذت ببریم ی اتفاقی میوفته .خودمون کم مشغلع داریم دیگ باید غصه جهان و شمیمم بخوریم

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    8

    یا خدا.اخه این شمیم چشه مگه جهان بش نگفت پات همه جوره ایستادم..باید حقیقت رابش میگفت

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    8

    گل بود به سبزه نیز آراسته شد کم مشکل و سختی داشتن غیاث خان هم اضافه شد😶😐

    ۴ سال پیش
  • مهدیا

    3

    حتماشمیم یه دختر بچه مظلوم وساده بوده که حالا بادوست شاهین یه صحبتایی داشته بعدم توجمعشون یه عکس گرفته دیگه چیزمهمه که نیس

    ۴ سال پیش
  • N

    5

    چقدر جانان پستِ 😑ولی خوب غیاث کیه نکنه عشق قبلی شمیم باشه 😞واای کلا هرچی داره بهم میریزه

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️