توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و هجده :
حواسش پی شمیم بود و آن آشفتگی آشکارش...! با تأخیر و حواسپرتی جواب داد:
- س... سلام. خوبم، شما خوبی آقابزرگ؟ اومدم دنبال شمیم بریم خونهشون.
- چیزی تا ناهار نمونده، بعد از ناهار برید.
نگاه جهانیار بین شمیم و آقابزرگ گشتی زد.
- قربون دستت آقابزرگ؛ دیر میشه.
رو به شمیم گفت:
- آماده شو بریم.
دخترک استکان چای را روی میز جلوی مبل گذاشت. هنوز حالش سر جا نیامده بود. دستی ر
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
2به نطرمن فقط جانان نیست که با شمیم دشمن این وسط عرفان زده زیر عشق باکمند شاید پدر شمیم دا ره یه کاری مکند تا جهان شمیم ول کنه
۴ سال پیشنفسم
6وای خدا چراآخه این دوتا اینقدر باید سختی ببینن وزجر بکشن..امیدوارم شمیم دیگه چیزی راازجهان پنهون نکنه ک ب غیرت جهان بد میخوره
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دخترای من
2وای خدا چ خوب باید حرفای جانان رو هم بگه چقدر این رمان عالیه واقعا ممنونم دست مریزاد نویسنده جون 👌👏👏👏👏