پارت صد و هجده :

حواسش پی شمیم بود و آن آشفتگی آشکارش...! با تأخیر و حواس‌پرتی جواب داد:
- س... سلام. خوبم، شما خوبی آقابزرگ؟ اومدم دنبال شمیم بریم خونه‌شون.
- چیزی تا ناهار نمونده، بعد از ناهار برید.
نگاه جهانیار بین شمیم و آقابزرگ گشتی زد.
- قربون دستت آقابزرگ؛ دیر می‌شه.
رو به شمیم گفت:
- آماده شو بریم.
دخترک استکان چای را روی میز جلوی مبل گذاشت. هنوز حالش سر جا نیامده بود. دستی ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دخترای من

    2

    وای خدا چ خوب باید حرفای جانان رو هم بگه چقدر این رمان عالیه واقعا ممنونم دست مریزاد نویسنده جون 👌👏👏👏👏

    ۴ سال پیش
  • زهرا

    2

    به نطرمن فقط جانان نیست که با شمیم دشمن این وسط عرفان زده زیر عشق باکمند شاید پدر شمیم دا ره یه کاری مکند تا جهان شمیم ول کنه

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    6

    وای خدا چراآخه این دوتا اینقدر باید سختی ببینن وزجر بکشن..امیدوارم شمیم دیگه چیزی راازجهان پنهون نکنه ک ب غیرت جهان بد میخوره

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️