توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت صد و سوم :
شمیم نگاهش به پرنیا بود و فکرش خاطرات گذشته را ورق میزد. پرنیا باز کنجکاوانه پرسید:
- چی شد پس؟ میگی این آقابزرگت کجاست یا نه؟
- اول منو ببر پیش مادربزرگت، خودم باهاش حرف بزنم بعد از آقابزرگ میگم واست!
دخترک لب کج کرد و با کمی تفکر آهسته جواب داد:
- مشکلی نیست؛ راه بیفت بریم. یه نیم ساعت_ چهل دقیقه دیگه میرسیم.
شمیم گوشیاش را برداشت و شمارهی جهانیار را گرفت. طولی نکش
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفسم
1کاش نریمان زنده بود..ومارال رامیدید..خیلی ب مارال بدی کرد...جانان هم آخر آبروی خودش وخانواده اش رامیبره دختره ی لجباز
۴ سال پیشمهدیا
5وامیدوارم روزی طیبه سرتاپای این دختر عاقل وفهمیده وبه معنی واقعی کلمه عاشق رو طلابگیره وهمه چیز براش خوب بشه وخوشبخت باجهان زندگی کنه 😊♥️
۴ سال پیشساره
2دقیقا 🙏
۴ سال پیشمهدیا
5برخلاف عشقای پاستیلی که عشقشون روباهمه چی جمع میزنن یه سختی پیدامیشه توزندگی کم میارن شمیم فقط جهان رومیبینه بخاطرهمین بابدخلقی های طیبه کنارمیاد بانداریش میسازه اهل گله نیست وبه جهان آرامش میده
۴ سال پیشمهدیا
4نگارجان من باخوندن این رمان معنی عشق روفهمیدم ومعنی عشق دقیقاشمیم وجهان هستن که تواوج سختی هاکنارهم برای باهم بودن تلاش میکنن وبه شمیم افتخارمیکنم که به خاطر بودن باجهان همه سختی هاروتحمل میکنه
۴ سال پیش.
15بجای چشم های خاکستری شاهین بهتر بود مینوشتی چشم های خاکبرسری شاهین😂
۴ سال پیشیگانه
5خیلیم عالی امشب پیشم میمونی دیگه 😂😂😂😂
۴ سال پیشزهدا
5سلام نویسنده عزیز لطفا پارت رامرتب بزارید دیروز نزاشتید
۴ سال پیشدخترای من
5وای از دست جانان 😤😏
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
زهرا
1دوس دارم سر جانان و بکنم دختر خنگ