پارت هشتاد و چهارم :

شمیم تمام مسیر تا خانه را سکوت کرده و جرأت نطق کردن مقابل آن همه خشم و عصبانیت پدرش را نداشت. ماشین که مقابل خانه متوقف شد، صادق نگاه تندی به دخترک انداخت و انگشتش را تهدیدوار مقابل او تکان داد:
- وای به حالت اگر آزیتا یک کلام از این مزخرفات رو بشنوه! همینجوری هم مدام اون بابا و داداشای تازه به دوران رسیده‌شو چماق می‌کنه می‌کوبه تو سرم، وای به روزی که بفهمه کلفت خونه‌مون ادعا کرده ما

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیلسا

    2

    صادق چ بی رحمه😞💔

    ۵ سال پیش
  • //

    10

    هرچند صادق بیشعوره ولی یه بخشی از حرفاش همچین غیرمنطقی ام نبود میگه اقاجان مارال فقط نسبت مادری داره ولی درحد یه دایه برا من بوده و منم در همون حد هواشو دارم.

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    7

    چه بی ادبه صادق 😐😐😐

    ۵ سال پیش
  • دخترای من

    7

    صادق چقدر بد حرف زد درباره ی مارال 😤😔🥺 چرا بی منطق بود 🤐 وای جهان آفرین بهش چقدر ب آقابزرگ دلداری داد میخواد بره خاستگاری ای جان ❤💍

    ۵ سال پیش
  • خورشید

    4

    چرا اینجوری کرد

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️