پارت هشتاد و دوم :

شمیم آهسته لب زد:
- قبول کردی؟
- قبول کردم... بچه که دنیا اومد، تحویل دادم و پول گرفتم. اما خیلی زود پشیمون شدم. نه ماه با اون بچه زندگی کرده بودم و بدتر از همه اینکه وقتی دنیا اومد و بغل گرفتمش بیشتر عاشقش شدم. وقتی بچه رو ازم گرفتن، مدام خودم رو سرزنش می‌‌کردم که چرا تنها کسی که برام مونده بود، یادگار اسد، پاره‌ی تنم رو به خاطر پولی که فقط شاید نهایتش خرج شش ماه می‌شد، فروختم؟ راه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یگانه

    1

    عالی

    ۴ سال پیش
  • الی

    2

    واقعا رمان قشنگیه من عاشق همه رماناتونم😍

    ۴ سال پیش
  • نفسم

    3

    دلم کبابه واسه مارال...چقدر سختی کشیده..در ب دری کشیدی..سکوت کرده..😭😭

    ۴ سال پیش
  • الف

    7

    شبای قدره خیلی با برکته، غنیمت بدونید التماس دعا انشاءالله به حق شبها هر چی صلاحتون باشه اتفاق بی افته⚘❤نویسنده جون شما هم سلامت باشید

    ۴ سال پیش
  • //

    4

    هر چی فک میکنم میبینم واسه بقیه رمان چیزی نمونده که :(. به بابا شمیم بگن، طیبه رو بیارن رو کار و همه *** ازدواج کنن تامام

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    5

    عالی بود 👌 چ خوب شد شمیم فهمید 🙏🥺

    ۴ سال پیش
  • رخساره

    8

    چه قدر کم بود. لعنت بر فقر لعنت بر بی پولی. که منشا بسیاری از مشکلات. طفلی خود صادق چه قدر سختی کشیده از زنش ای خانواده کلا توسختی هستند خدا کنه شمیم جهانیار ای طوری نشن

    ۴ سال پیش
  • ---

    4

    رماناتون خیلی خوبه. من یه عمر تاوانو بیشتر دوست دارم پر محتوا تره ولی اینم خیلی خوبه.

    ۴ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!