توپاز آبی به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت نود و هشتم :
ساعتی از غروب میگذشت و قرص کامل ماه در آسمان میدرخشید. هوا نسبت به روز، سردتر شده و لرز به تن مینشاند. کامیار مقابل بیمارستان از تاکسی پیاده شد و دوان دوان سمت اورژانس رفت. جلوی در اورژانس، شمیم را دید که بیقرار و مضطرب قدم میزند.
- زنداداش... چی شده؟
شمیم با دیدن کامیار، بغضش ترکید و لب باز کرد:
- کجا بودی کامیار؟ چقدر دیر اومدی! بدبخت شدیم...
باز هق زد و کامیار لب به د
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
سیتا
6بیچاره میثم که جزغاله شده جهان هم خودش سهل انگاری کرده شمیم هم همین طور اولین مشکاشون هم از همین جا شروع میشه الان فقط کافیه خواهر جهان که با شاهین هست یه چیزیش بشه تا بیشتر گندش در بیاد
۴ سال پیشنفسم
4چرا اونی ک درطول زندگیش سختی کشیده..بدبیاری ولش نمیکنه..آخه گناه دارن شمیم وجهان😔مرسی نگار جون..امیدوارم ته قصه..جهان وشمیم ازمشکلات زندگی خلاص بشن
۴ سال پیشدخترای من
6وای بیچاره جهان و شمیم 🥺
۴ سال پیشآرام
7پارتا روز به روز کم میشن چرا😕
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
یگانه
1فقط یا خدا 🙂انشالله که به خیر بگذره