پارت چهل و پنجم :
مراد، نصرت و جلال جلویم به خط شده بودند. هر چند همسن و سال بودیم، هر چند با هم بزرگ شده بودیم ولی از روزی که مرا خانمجان و خانزاده خانم خطاب کرده بودند، انگار یک دیوار نامرئی بینمان حائل شده بود. مادر چقدر بدش میآمد که من با بچههای رعیت، همبازی میشوم. ولی با تمام غرور، با تمام پایبندی به رسم و رسوممان، هرگز خودم را از آنها جدا ندیده بودم. از ته دل دوستشان داشتم و خوشبختی
لطفا صبر کنید...

Aa
0قلمتون پایدار زیبا بود سپاس👌👏🌹🌺