پارت چهل و پنجم :


مراد، نصرت و جلال جلویم به خط شده بودند. هر چند هم‌سن و سال بودیم، هر چند با هم بزرگ شده بودیم ولی از روزی که مرا خانم‌جان و خانزاده خانم خطاب کرده بودند، انگار یک دیوار نامرئی بین‌مان حائل شده بود. مادر چقدر بدش می‌آمد که من با بچه‌های رعیت، هم‌بازی می‌شوم. ولی با تمام غرور، با تمام پایبندی به رسم و رسوم‌مان، هرگز خودم را از آن‌ها جدا ندیده بودم. از ته دل دوستشان داشتم و خوشبختی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    قلمتون پایدار زیبا بود سپاس👌👏🌹🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️