پارت پنجاه :
بلند شدم و گفتم: اجازه بدین چیزی برای پذیرایی...
- بشین دختر جون. من وقت زیادی ندارم. یه سرم باید برم املاک حسین خانی. همین امروز باید مسئلهی بین شما دو تا خاندان، شما دو تا دشمن دیرینه حل شه...
لبم را گزیدم و در مقابل صدای آمرانهی او بیاختیار نشستم. زیر چشمی فرهاد را نگاه کردم و سرخ شده بود.
- مردم میخوان شما رو ببینن سیف علی خان.
سرش را تکان داد
لطفا صبر کنید...

Aa
0ممنون زیبا بود چه جای حساسی تموم شد تشکر👏🌹