پارت پنجاه :


بلند شدم و گفتم: اجازه بدین چیزی برای پذیرایی...

- بشین دختر جون. من وقت زیادی ندارم.‌ یه سرم باید برم املاک حسین خانی. همین امروز باید مسئله‌ی بین شما دو تا خاندان، شما دو تا دشمن دیرینه حل شه...

لبم را گزیدم و در مقابل صدای آمرانه‌ی او بی‌اختیار نشستم.‌ زیر چشمی فرهاد را نگاه کردم و سرخ شده بود.

- مردم می‌خوان شما رو ببینن سیف علی خان.

سرش را تکان داد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود چه جای حساسی تموم شد تشکر👏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️