پارت پنجاه و نهم :


انگار که یک هاله دورش داشت. چیزی در وجودش بود که مرا هم می‌ترساند و هم آرام می‌کرد.

- انتظار ندارین که باور کنم.

وقتی این حرف را زدم، نگاهم به پیکر بی‌جان سوسن بود. حالا پاهای فرخ را می‌دیدم که در چکمه‌های بلند و چرمی فرو رفته بودند. یک قدم جلوتر آمد.

- به روح برادرم!

ته صدایش لرزید انگار. مثل این‌که یک بغض کهنه توی گلویش برای همیشه خانه کرده باشد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیحه

    0

    کاش دوباره عشق به خونه قلبش وارد بشه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🌸🌼🌸🌼

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    تشکرازنویسنده خوب🌹این همه دردو مسؤلیت برای یه دخترخیلی زیاده حتی توقصه 😔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️