پارت پنجاه و نهم :
انگار که یک هاله دورش داشت. چیزی در وجودش بود که مرا هم میترساند و هم آرام میکرد.
- انتظار ندارین که باور کنم.
وقتی این حرف را زدم، نگاهم به پیکر بیجان سوسن بود. حالا پاهای فرخ را میدیدم که در چکمههای بلند و چرمی فرو رفته بودند. یک قدم جلوتر آمد.
- به روح برادرم!
ته صدایش لرزید انگار. مثل اینکه یک بغض کهنه توی گلویش برای همیشه خانه کرده باشد.
لطفا صبر کنید...

ملیحه
0کاش دوباره عشق به خونه قلبش وارد بشه