پارت شصت :


پشت پنجره رفتم. پنجره‌ی اتاق مادر که رو به حیاط جلویی بود و بعد از حیاط، انگار تا بینهایت زمین، گندم‌زارهای خزان‌زده را می‌دیدم. چند ابر تکه پاره، توی آسمان، با ضربه‌های باد این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند.

- بچه که بودم همیشه ابرا رو نگاه می‌کردم تو سرم براشون قصه می‌ساختم.‌ هر چیزی که توی این دنیا بود، به چشمم شگفت‌انگیز میومد. انگار همه چیز ختم می‌شد به یه قصه‌ی عاشقونه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    🙏💐💐💐

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️