پارت شصت :
پشت پنجره رفتم. پنجرهی اتاق مادر که رو به حیاط جلویی بود و بعد از حیاط، انگار تا بینهایت زمین، گندمزارهای خزانزده را میدیدم. چند ابر تکه پاره، توی آسمان، با ضربههای باد اینطرف و آنطرف میرفتند.
- بچه که بودم همیشه ابرا رو نگاه میکردم تو سرم براشون قصه میساختم. هر چیزی که توی این دنیا بود، به چشمم شگفتانگیز میومد. انگار همه چیز ختم میشد به یه قصهی عاشقونه
لطفا صبر کنید...

Aa
1🙏💐💐💐