پارت صد و هشتاد و نهم :
کمی مانده بود که آفتاب آخرین نگاه را به شهر بیندازد که رسیدیم.
کولهبارمان کوچک بود و همان لباسهای عاریهای را پوشیده بودیم.
من رو گرفته و ترسان، به در نگاه کردم و فرخ زنگ را فشار داد.
اوس نقی، عین اجل معلق انگار پشت در ایستاده بود.
چشمهایش خون آلود بودند و خوشاخلاق به نظر میرسید.
- بیاید تو! منتظرتون بودم. دستت برکت داشت جوون! موسیو
لطفا صبر کنید...

پری
0عالی بود بالاخره راز این رمان داره برملا میشه بی صبرانه منتظر بقیه حرفای بهجتم کاش پترت هدیه هم میدادین بهمون