پارت صد و هشتاد و نهم :


کمی مانده بود که آفتاب آخرین نگاه را به شهر بیندازد که رسیدیم.

کوله‌بارمان کوچک بود و همان لباس‌های عاریه‌ای را پوشیده بودیم.

من رو گرفته و ترسان، به در نگاه کردم و فرخ زنگ را فشار داد.

اوس نقی، عین اجل معلق انگار پشت در ایستاده بود.

چشم‌هایش خون آلود بودند و خوش‌اخلاق به نظر می‌رسید.

- بیاید تو! منتظرتون بودم. دستت برکت داشت جوون! موسیو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    عالی بود بالاخره راز این رمان داره برملا میشه بی صبرانه منتظر بقیه حرفای بهجتم کاش پترت هدیه هم میدادین بهمون

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    0

    ممنون واقعا عالی بود خوش بدرخشی وسالم بمانی

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    1

    همه بلاهاازمنصوره ست احمدآیا🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    1

    جالب بیه😀 چقدر زیبا

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!