پارت صد و هشتاد و نهم :


کمی مانده بود که آفتاب آخرین نگاه را به شهر بیندازد که رسیدیم.

کوله‌بارمان کوچک بود و همان لباس‌های عاریه‌ای را پوشیده بودیم.

من رو گرفته و ترسان، به در نگاه کردم و فرخ زنگ را فشار داد.

اوس نقی، عین اجل معلق انگار پشت در ایستاده بود.

چشم‌هایش خون آلود بودند و خوش‌اخلاق به نظر می‌رسید.

- بیاید تو! منتظرتون بودم. دستت برکت داشت جوون! موسیو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پری

    0

    عالی بود بالاخره راز این رمان داره برملا میشه بی صبرانه منتظر بقیه حرفای بهجتم کاش پترت هدیه هم میدادین بهمون

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    ممنون واقعا عالی بود خوش بدرخشی وسالم بمانی

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    همه بلاهاازمنصوره ست احمدآیا🙏

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    جالب بیه😀 چقدر زیبا

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️