پارت صد و نود و یک :

‌
انگار که باد سردی وزید و همه‌ی وجودم یخ زد. بهجت سر برگردانده بود و ذوق زده اشک می‌ریخت.

دیدن حالت صورتش و آن چشم‌های خیس امیدوار لرزم را بیشتر کرد.

عمویم روبرویم ایستاد.

- منصوره خیلی زرنگ‌تر از شماست. فهمید که بالاخره گذرتون میوفته به بن‌بست صفا! الحق که درست گفت.

بهجت پا می‌زد و اوم اوم می‌کرد.

ادیب نگاه پر از شماتتی به او انداخت و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون از رمان خوبت ممنون از زحمتی که میکشی🙏🏻🙏🏻❤❤

    ۱ سال پیش
  • شیدا

    1

    خیلی عالی، قلمت همیشه ماندگار وپایدار. واقعا ارزش وقت گذاشتن وخواندن رو داره بخاطر کینه منصوره از صابر، شک کرده بودم بهش. ولی واقعا قلم خلاق و زیبایی دارین مرسی

    ۱ سال پیش
  • پری

    1

    عالی عالی بود ممنون از قلم زیباتون. چه پارت پروپیمونی بود . منصوره عجب آب زیرکاهی بود

    ۱ سال پیش
  • راضیه

    1

    وایی نویسنده عزیز خیلی سپاسگزارم بابت این قلم زیبا، بی شک بهترینی عزیزم ممنونم

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    اصلا به منصوره شک نکردیم عالی بود سپاس فراوان👏👏👏👏💐💐💐

    ۱ سال پیش
  • ندا

    1

    باورکنیدرمانی به این عالی نخوندم مثل یک سریال عالی به نظرم باید سریال بشه

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چقدر عوضی بودند منصوره وادیب😡😡😡

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️