پارت دوازده :

ـ مادر جون ماشاالله خوب موندین بزنم به تخته هنوزم مثل یه دختر بیست ساله تَروفِرزین.
ـ ممنونم آخه من زود ازدواج کردم...پونزده ساله بودم که محسن به دنیا اومد...بعدشم ما قدیم ها روغن حیوانی میخوردیم ولبنیاتمون محلی وتازه بود بهمون قوت میداد...باور کن قوت الانم به خاطر همون کره حیوانیهایی که جوونی میخوردم.
حاج محسن به غیر از سلام و صبح بخیر چیزی نگفت و مشغول خرد کردن استخوانها بود ...من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگین

    0

    عالیه، محشره

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    رمان قشنگیه

    ۲ سال پیش
  • فرزانه نگهداری

    0

    رمان قشنگی است

    ۲ سال پیش
  • سلطانی

    0

    خوبه ، البته زوده برای نظر نهایی

    ۲ سال پیش
  • زرگل

    0

    بسیار عالی ممنون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️