پارت دوازده :

ـ مادر جون ماشاالله خوب موندین بزنم به تخته هنوزم مثل یه دختر بیست ساله تَروفِرزین.
ـ ممنونم آخه من زود ازدواج کردم...پونزده ساله بودم که محسن به دنیا اومد...بعدشم ما قدیم ها روغن حیوانی میخوردیم ولبنیاتمون محلی وتازه بود بهمون قوت میداد...باور کن قوت الانم به خاطر همون کره حیوانیهایی که جوونی میخوردم.
حاج محسن به غیر از سلام و صبح بخیر چیزی نگفت و مشغول خرد کردن استخوانها بود ...من

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگین

    0

    عالیه، محشره

    ۱ سال پیش
  • رها

    0

    رمان قشنگیه

    ۱ سال پیش
  • فرزانه نگهداری

    0

    رمان قشنگی است

    ۱ سال پیش
  • سلطانی

    0

    خوبه ، البته زوده برای نظر نهایی

    ۱ سال پیش
  • زرگل

    0

    بسیار عالی ممنون

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!