سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت هجده :
حاج محسن هم زیاد به پرو پام نمی پیچید بیشتر تو اتاق خودش بود ....منم خودم رو مشغول کارهای خیاطی و کلاسهای کمکهای اولیه و قرآن می کردم.
*******************************
صبح برای آماده کردن صبحانه از خواب بیدار شدم که مادر و با قرآن و یک کاسه آب به دست دیدم.
ـ پسرم مراقب خودت باش به سلامت بری و برگردی.
ـ چشم مادر جون....شما هم مراقب خودت و نادیا باش.
ـ سلام می خواین برین
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
دقیقا
۲ سال پیشMaryam
0سلام به نویسنده عزیز ممنون از رمان قشنگتون تا اینجا عالی بود همین امیدو کم داشتیم نادیا کم دردسر داشت امیدم به دردسراش اضافه شد
۲ سال پیشA-a
0دوباره درد سرایه نادیا شروع شد.ممنون عالی وزیبا بود👏🌹
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
اره والا
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
0عجب سرنوشتی دقیقا همون رفتاری که محسن با مهتاب داشته حالا نادیا باهاش داره،این وسط فقط امید کم بود