سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت هفده :
ـ حاج محسن اجازه هست بیام تو؟
ـ نادیا تویی بیا تو.
نمی دونستم عکس العمل حاج محسن چیه برای همین تو گفتن حرفم دو دل بودم.
ـ کاری داشتی نادیا ؟....خب حرفتو بزن .
ـ می خواستم اگه از نظر شما مشکلی نداره برم همون آرایشگاهی که قبلا کار می کردم ...کار کنم.
ـ پول احتیاج د اری؟
ـ نه اصلا...حوصله ام سر میره.
حاج محسن چند لحظه سکوت کرد و همین کارش باعث شد از گفتن حرفم پشیمون بشم.
لطفا صبر کنید...