سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت سیزده :
بعد از خداحافظی گوشی رو گذاشتم ،قربون مادر زودباور خودم بشم....برگشتم حاج محسنو دیدم که بهم لبخند میزنه.
ـ مادر من دارم میرم شما نمیاین؟
ـ نه محسن ..نمیخوام نادیا تنها بمونه.
ـ خب اگه مشکلی نیست منم همراهتون بیام؟
ـ مشکل که نه ولی شگون نداره روز اول ازدواجتونِ...تو برو محسن هفته ی بعد هرسه تایی مون میریم.
وقتی حاج محسن رفت از فاطمه خانم پرسیدم :
ـ کجا رفتن که شگون نداشت
لطفا صبر کنید...

م
4اوه پس عذاب وجدان داشته منو باش فکر کردم عاشقش بوده