پارت سیزده :

بعد از خداحافظی گوشی رو گذاشتم ،قربون مادر زودباور خودم بشم....برگشتم حاج محسنو دیدم که بهم لبخند میزنه.
ـ مادر من دارم میرم شما نمیاین؟
ـ نه محسن ..نمیخوام نادیا تنها بمونه.
ـ خب اگه مشکلی نیست منم همراهتون بیام؟
ـ مشکل که نه ولی شگون نداره روز اول ازدواجتونِ...تو برو محسن هفته ی بعد هرسه تایی مون میریم.
وقتی حاج محسن رفت از فاطمه خانم پرسیدم :
ـ کجا رفتن که شگون نداشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    4

    اوه پس عذاب وجدان داشته منو باش فکر کردم عاشقش بوده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️