سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت نوزده :
متوجه حال خراب امید شدم..امید عصبی بود و حرکاتش تحت کنترلش نبود..داد میزد و جلو میومد ...به من خیره شده بود ...من از ترس چیزی نمی گفتم و فقط به عقب قدم برمی داشتم.
ـ آهان فهمیدم...فهمیدم تو چی داری که مامان من نداشت...تو خوشگلی که مامان من نبود...تو اون صورت زیبا رو داری که مامان من نداشت ....مامان من مهربون بود ولی بابا نمی دید...چرا آخه چرا؟ فقط چون تو خوشگلی تو رو دوست داره ...خب منم میزنم این ص
لطفا صبر کنید...

بیکار
0یعنی ممکنه بره با امید؟🤔