سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت سوم :
ـ قربون برادرزاده های گلم برم من ...ممنونم چه خبر از مدرسه؟
هردوشون با هم گفتن : هیچی بابا !
ساحل وسارا خواهرهای شیر به شیره بودن وفقط یک سال با هم اختلاف داشتن سارا سیزده سالش بود وساحل دوازده.
با صدای گوشیم به سمت کیفم رفتم.
ـ جانم مامان ؟
ـ نادیا کجایی؟...دختر چرا دیر کردی؟
ـ خونه ی زن داداش مهری ام...کار داشتی؟
ـ نازنین برای شام مهمون داره باید بری خرید اینایی رو که میگم یادداشت کن ، یادت نره مامان ؟
ـ باشه ،من الان میام .
ای خدا بازم خرید بدون اینکه پولی بهم بده باید از پول خودم کلی خرید کنم دست آخرم چون روسرشون خراب شدیم روم نشه بگم پول خریدهارو بده...ایشون هم که زرنگ تشریف دارن ...من میدونم پول خریدهارو از داداش علی میگیره وبرای خودش نگه میداره.
با مهری خداحافظی کردم وقتی اومدم بچه هارو ببوسم دیدم لبهاشون خشک شده ترک خورده...کیفم باز کردم ...ویتامین لبی که تازه خریده بودم رو از توش درآوردم.
ـ زن داداش با اجازه تون من اینو میدم به بچه ها بزنن به لبشون تا اینقدر لبشون خشک نشه.
سارا وساحل: آخ جون رژلب.
مهری: آخ جون کوفت...چه آرزو به دل بودین ومن نمیدونستم.
ـ با این حرفشون بلند زدم زیر خنده وگفتم:
ـ رژلب نیست بابا ویتامین لب ...نمیخواد از الان برید تو فاز آرایش که واستون خیلی زوده.
سارا وساحل با خوشحالی ویتامین لبو از دستم گرفتند و به سمت اتاقشون رفتن تا امتحانش کنن.
وارد کوچه که شدم کیارش رو دیدم که بهم چشمک زد...خیر ندیده چه حرفه ای هم هست یه جوری چشمک زد که اصلا اون یکی چشمش یه تکونم نخورد...حالا من اگه بخوام چشمک بزنم دو تا پلکهام بسته میشه ...با اخم تَخم از کنارش رد شدم ....خریدها رو که گرفتم داشتم با خودم فکر میکردم یعنی نازنین پولشون رو بهم میده ...فکر نکنم کم دلت رو خوش کن نادیا!
ـ سلام مامان میای کمک؟...دستم شکست!
ـ سلام دخترم...بده به من...
نازنین :بَه سلام نادیا خانوم بلاخره تشریف آوردین خونه ی جاری خوش گذشت ؟...غیبت بنده بهتون چسبید؟....
الهی تو با اون زبونت حناق بگیری من راحت بشم...ولی دروغ نگفت...غیبتش رو کردیم.
ـ خیلی خوش گذشت جات خالی...
نازنین:چی گفتی؟
ـ هیچی عروس گلم برو به کارت برس.
مامان دستم وگرفت ومن رو به اتاقمون برد...در رو که بست با دو تا دستش محکم کوبوند تو صورتش.
ـ مامان این کارا چیه میکنی؟
ـدخترکم ...توی روی زن داداشت وانستا ...کم منو حرص بده ما که به جز اینجا جایی رو نداریم بریم ...اگه بابات زنده بود هیچ کدوم از این بدبختی ها برامون پیش نمی اومد ولی چه کار میشه کرد بازم خدا رو شکر سایه ی داداشت رو سرمون ...سعی کن با نازنین کنار بیای ...کمتر جوابش رو بده.
ـ اون اول شروع کرد تقصیر من چیه؟
ـ میدونم ولی مجبوری چیزی بگی؟ جوابش نده ...واگرنه میره پیش داداشت شکایتت رو میکنه ...اینقدر میگه میگه تا اعصاب بچه ام علی رو خرد کنه...خودت میدونی علی اهل بحث وجدل نیست ...پسرم ساکت میشینه یه گوشه ومیریزه تو خودش.
مادر دوباره زد تو صورتش و گفت:
ـ خدا منو بکشه از دست این زندگی راحت بشم.
ـ نزن ...نزن...مامان جان کم خودتُ بزن باشه دیگه جوابش رو نمیدم.
ـ دختر به خاطر خودت میگم این باهات سر لج بیفته نمیزاره داداشش بیاد جلو برای خواستگاری...
من که میدونم نادر دوسِت داره و توهم بهش بی میل نیستی...پس دستی دستی خودت رو بدبخت نکن...باهاش راه بیا تا اوضاع رو بهم نریخته.
ـ یعنی پاچه خواریش رو بکنم تا بزاره داداشش بیاد خواستگاریم ...اگه این جوری اصلا نخواستم مگه من چِمِه؟
ـ بگوچِت نیست ؟...پدر نداری، داداشت که کلاهبردار از آب در اومده ،خونه مون که فروختیم اومدیم سر اینا خراب شدیم ...جهیزیه ام که هیچی...دلت به خواستگارای قبلیت خوش نباشه که همه آدم حسابی بودن ...از وقتی که اوضاعمون این جوری شده وضعیت خواستگارات رو که دیدی یا بی پولن یا خلافکارن یا ولگردن یا زن طلاق دادن ...دخترم به بر روت نناز آدم خوشگل شانس نداره.
مامان این حرف ها روکه زد از اتاق بیرون رفت ...آفرین به مامان خودم اعتماد به نفسم رو کلا از دست دادم...لباسم عوض کردم و رفتم آشپزخونه تا کمکش کنم واگرنه دوباره صداش در میومد.
ـ محمد مهدی عمه چطوره؟خوبی عمه؟
ـ آره ...برام چیزی نخریدی عمه؟ من شکلات میخوام.
ـ آخ عمه یادم رفت ...فردا برات میخرم.
خواستم برم بوسش کنم که قهر کرد و رفت تو اتاقش.
نازنین: بایدم یادت بره تا وقتی مهری و بچه هاش تو اولویتن دیگه جایی واسه بچه ی من نمی مونه!
دستهامو مشت کردم و خواستم جوابش رو بدم که مامان زود خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت.
ـ دخترم بیا درست کردن سالاد و دسر با تو من خونه رو مرتب میکنم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
فائزه
0بسیار عالی و زیبا
۲ سال پیشعلیرضا
0واقعت عالی بود
۲ سال پیشمهتاب
0واقعا عالی بود
۲ سال پیشمهتاب
0واقعا عالی بود
۲ سال پیشفاطیما
0عالی بود عالی
۲ سال پیشزهرا
0قشنگه خوبن
۲ سال پیشبلوچ
0مگ چیه هر جلدش رو باس نظر بدیم ریدم ب رمانتون
۲ سال پیشسلاله
0خیلی خوب بود
۲ سال پیشمژده
0عالی بود لذت بردم همیشه بدرخشید
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون ازشما
۲ سال پیشa.gh
0تااینجاجالب بود
۲ سال پیشرقیه
2آخ از این زنداداشای فتنه انقد بدم میاد
۲ سال پیشآنیا
1میل شدیدی ب خفه کردن نازنین دارم شماچطور☺️😤
۲ سال پیشA-a
1سعیده جون عالی بود ممنونم.من که بخوام چشمک بزنم دهنمم باهاش باز وبسته میشه😁😁😁👏🙏🌸
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Shfdv
0بوتببکناببا