سرآغازی نو به قلم سعیده براز
پارت بیست :
چند روز از مرگ همسرم میگذشت و من بیشتر از اینکه برای خودش دلتنگ باشم ودوری از اون عذابم بده از عذاب وجدان زجر میکشیدم.
امروز با خبر عجیب علی همه تو شک بودیم و باورش برامون سخت بود.
علی جعبه ی شیرینی رو به نازنین داد و با آسودگی تمام خودشو روی مبل رها کرد.
ـ بلاخره طلبکارهای جواد رضایت دادن...تا چند وقت دیگه آزاد میشه.
مامان دست و پاش می لرزید.
ـ چی پسرم؟!..تو رو خدا؟!...خدایا
لطفا صبر کنید...

سحر
0جالبه خوبه ککک