پارت بیست :

چند روز از مرگ همسرم میگذشت و من بیشتر از اینکه برای خودش دلتنگ باشم ودوری از اون عذابم بده از عذاب وجدان زجر میکشیدم.
امروز با خبر عجیب علی همه تو شک بودیم و باورش برامون سخت بود.
علی جعبه ی شیرینی رو به نازنین داد و با آسودگی تمام خودشو روی مبل رها کرد.
ـ بلاخره طلبکارهای جواد رضایت دادن...تا چند وقت دیگه آزاد میشه.
مامان دست و پاش می لرزید.
ـ چی پسرم؟!..تو رو خدا؟!...خدایا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    جالبه خوبه ککک

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️