پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت نهم :
با سری به زیر افکنده به سمت پهلوان رفت. جز زمین گلی زیر پایش و کفشهای حصیری که بافت حصیرش خراب شده بود، چیز دیگری نمیدید؛ اما درست مقابل پای پهلوان ایستاد.
سعی داشت شهامت داشته باشد؛ اما خب نمیتوانست! من و من کنان گفت:
- س... سلام... پ. ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...