لیست کلیه پارتهای رمان پهلوان : پارت های 1 تا 10
تعداد کل پارت های منتشر شده : 10
-
رمان پهلوان - پارت 1
به نام پرورنده ی حکیم خدایا جهان پادشاهی تو راست ز ما خدمت آید خدائی تو راست پناه بلندی و پستی توئی همه نیستند آنچه هستی توئی همه آفریدست بالا و پست توئی آفرینندهٔ هر چه هست توئی برترین دانشآموز پاک ز دانش قلم رانده بر لوح خاک چو شد حجتت بر خدائی درست خرد داد بر تو گدائی نخست خرد را تو روشن بصر ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 2
اما برخالف داستان های خانجون، رستم هشت ساله همیشه در برابر مجید کچله میباخت و تیلههایش را با نامردی هر چه تمام تر و اجباری بدتر از ضحاک مار دوش، به باد هوا که آن هم مجید کچله باشد میداد با بغضی سخت که گلویش را به صلابه کشیده بود، گفت: - حالا جواب پهلوون رو چی بدم؟ به اوس ممد چی بگم؟ اگه به باب...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 3
هنوز وارد محل نشده، برق درهای آهنی وخانههای آجری درچشم هایشان افتاد. کوچههایی که از تمیزی برق میزدند و مردمی که لباس هایشان گرانقیمتتر از اهالی محلهی پایین بود. کنار در یکی ازباغ ها بالأخره ایستادند. هر دو نفس، نفس می زدند و تمام لباسهای پارچهای مجید، خیس از عرق شده بود. دایرههایی خیس ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 4
بوی تند چمنهای اصلاح شده، بوی گس انارهای زرد ونارس... بوی خاک و بوی کودهای حیوانی در هم آمیخته بود و در مشامش پخش میشد. در دو طرف باغ ردیف درختهای انار دیده میشد که صاف و درست و منظم شبیه به سربازانی که در صف ایستاده باشند، پشت سر هم ردیف شده و گویی با شاخههای بلندشان علامت نظامی گذاشته بو...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 5
پاهایش را روی شاخههای محکم گذاشت و پس از چند زخم کاری روی صورت و زانو و قوزک پایش، بالأخره توانست قلهی آن درخت بزرگ را فتح کند. بالأخره سگ ناحسابی را دید که گویی از فامیلهای خرسهای سیاه بود تا اینکه سگ باشد. چشم های تیزش را به مجید دوخته بود و مثل شیری که طعمهاش را زیر نظر داشته باشد، کمین ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 6
صاحب باغ چند بار دیگر صدایشان زد؛ اما آنها فقط باصورتهایی کثیف و خیس از گریه به یکدیگر نگاه میکردند و باز به شاخههای درخت محکمتر از قبل میچسبیدند. یک دفعه ابرهای پنبهای خورشید خانم سر یکدیگر داد کشیدند و دعوایشان شد. بعد هم باران تند چون کاروانی که با هم مسابقه میدادند، بارید. آن قدر ت...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 7
مجید پای چپش که لنگ میزد را بالا گرفته بود و روی یک پا میپرید تا به جلو برود. علی در یک لحظه تمام کدورتها را فراموش کرد و مثل یک دوست واقعی به او کمک میکرد! بالأخره به آلونک رسیدند. قبل از آن که داخل بروند، علی با بغض به کبادهای که مثل پیرمردی فرتوت، یک گوشه افتاده و انگار غمزده نگاهش میکر...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 8
چهرهی پر از چین و چروک مرد، مثل درختی مهربان بود که اجازه داده بود تا رویش کنده کاری کنند. لبخند گرمی هم داشت! اصلا هم ترسناک نبود. فقط میخواست دزدهای باغش را بگیرد و ادب کند، نه دو بچهی هشت سالهی بی دفاع را! بالأخره مرد هم سوار شد. دوچرخه حسابی سنگین شده بود. علی وزن چندانی نداشت؛ اما مجید ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 9
با سری به زیر افکنده به سمت پهلوان رفت. جز زمین گلی زیر پایش و کفشهای حصیری که بافت حصیرش خراب شده بود، چیز دیگری نمیدید؛ اما درست مقابل پای پهلوان ایستاد. سعی داشت شهامت داشته باشد؛ اما خب نمیتوانست! من و من کنان گفت: - س... سلام... پ... پهلوون! - سلام به روی ماهت جوون. همیشه ابرهای خیالش این ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان پهلوان - پارت 10
حالا منظور پهلوان را از مرد شدن فهمیده بود. لبهایش به پهنای صورتش لبخند زدند و با شوق سر تکان داد: - چشم پهلوون. اوستا محمد را دیگر بیخیال شد. حال الگوی جدیدش پهلوان مردی بود. وقتی بزرگ شد، دیگر میخواست فقط و فقط شبیه به او شود. یک مرد واقعی. پهلوان رشید هم لبخندی دلگرم کننده زد که سرمای زیر با...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
- 1