پارت ده :

حالا منظور پهلوان را از مرد شدن فهمیده بود. لب‌هایش به پهنای صورتش لبخند زدند و با شوق سر تکان داد:
- چشم پهلوون.
اوستا محمد را دیگر بیخیال شد. حال الگوی جدیدش پهلوان مردی بود. وقتی بزرگ شد، دیگر می‌خواست فقط و فقط شبیه به او شود. یک مرد واقعی. پهلوان رشید هم لبخندی دلگرم کننده زد که سرمای زیر باران از وجود علی رخت بست. کباده را در دست گرفت و به علی گفت:
- می‌دونی مردهای واقعی چیکار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!