رمان عصیانگر قرن به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
تخمین مدت زمان مطالعه : ۶ ساعت و ۴۹ ثانیه
مقدمه:
خوابهای وقت و بیوقتم را داخل صندوقچهی خاطراتام پنهان کردهام. آن روز که موعود فرا رسد، آن روز که حقیقت برملا شود، در آن لحظه خاطرات نیز برملا خواهند شد و دنیا با حادثهای عظیم روبرو میشود. دشمنی که از افسانههای هزار ساله بیدار شده است به سراغشان میآید، دشمنی که از خاطرات خونآلود و وحشتآور جنگل هالربوس زنده گشته است. جهان برای آخرینبار در تاریکی غرق خواهد شد و آنگاه است که خدایان بر میخیزند، الههها مقتدر خواهند بود و اما سوال این است، من کی هستم؟ دارم برای آخرینبار میگویم، این دومینبار است، بفهمید. دنیا رو به اتمام میرود، پس وداع کنید.
***
فصل یک
آتش تمام منطقه را در بر گرفته بود، همهی حیوانها به سمت ما هجوم میآوردند، اعضای قبیله به شدت وحشت کرده بودند و همه به اطراف میدویدند، حیران وسط جنگل میان انبوه درختها ایستاده بودم و هاج و واج به این شورش نگاه میکردم. آنها که میگفتند ما خام حرفهایش نمیشویم، پس اکنون چه بلایی بر سرشان آمده بود؟ چرا اینچنین به ما شبیهخوان زدند؟ خائنها ما به شما اطمینان کرده بودیم. چرا، به چه گناهی اینچنین از پشت در قلبمان خنجر فرو کردید؟
با بغض در حالی که میان دریاچهای از خون و وحشت ایستاده بودم، آرام زمزمه کردم:
- چی شد که به اینجا رسیدیم؟
نگاهم را به جلوتر دوختم. همهی اعضای گله را داشتند با بیرحمانه ترین روش ممکن قتلعام میکردند، خانوادهها و دوستهایم درست جلوی چشم من با پنجهها و دندانهایشان سلاخی میشدند و من به عنوان پرنسس آنها، هیچکاری از دستم بر نمیآمد که برایشان انجایم بدهم. پنجههایی که درون قلبهایشان فرو میرفت انگار داشت در قلب من نفود میکرد و تار و پود وجودم را میدرید. بله به وضوح حسش میکردم. درد داشت، بدجور هم درد داشت. افراد ضعیف از ناچاری دست از تقلا برداشته بودند و التماس میکردند تا بلکه زنده بمانند، به خوبی میدانستند ممکن نیست پیروز شویم، غم را حتی از این مکان دور هم درون چشمهایشان میبینم، چشمهایم غرق در اشک شدهاند اما آن لعنتی های خائن، حتی با وجود آن زجهها باز هم با فرو کردند پنجه و دندان در شاهرگهای خانوادهام، بهبیرحمانه ترین شکل ممکن میکشنشان و خونشان را میریزند. خواستم غرش کنم و بگویم بس کنید، اما نمیتوانستم، نمیتوانستم از شوک کاری انجایم بدهم.
هر چه افراد قبیلهام فریاد میزدند و التماس میکردند فایدهای نداشت، انگار گوشهایشان کر و ذهنهایشان سیاه شده بود، فقط میکشتند و میرفتند. گویی عطش کشتارشان بیدار شده بود. با شنیدن صدای غرش دردناکی، به پشت سرم بازگشتم، شوکه و ناباور به آن پنجههایی خیره شدم که از بدنش بیرون زده بود. پدرم آلفای قبیله جلوی چشمهایم از سینهاش خون فواره میزد. نگاهم از روی قلبش که پنجهها در آن فرو رفته بودند به طرف صاحبشان سوق پیدا کرد، کارانوس.
زئوس من. گرگها به او حمله کرده بودند و پدر بیچارهام تنها میان یک گله گرگ گیر افتاده بود. درد بدی درون قلبم پیچید، دردی که از آن صحنه نشات میگرفت. با بغض نگاهم را از صحنه گرفتم و چشمهایم را بستم. گلویم میسوخت، انگار که یک عالمه اسید درونش ریختهاند. با شنیدن زوزهای بسیار بلند، چشمهایم را باز کردم. درد عجیبی در تمام وجودم پیچید، حیوانها و نژادهای دیگر جنگل، مخصوصا گرگینهها با دیدن آن صحنه، زوزههایی از سر خوشحالی کشیدند. با تنفر به اطرافم چشم دوختم، لعنتیکا، تمام خانهام را با دریاچهای از خون خانوادهام شست و شو دادهاید و اکنون، فریاد خوشحالی سر میدهید؟
یک روز، امیدوارم یک روزی تقاصش را پس بدهید. سالهای طولانی از منطقه بیرون نیامدیم تا شماها آسوده زندگی کنید، آنوقت اینچنین به ما خیانت میکنید. تمام وجودم پر از تنفر و عطش کشتن شده بود، پنجههایم بیرون زده بودند و آمادهی حمله بودم، جنگ دوباره شروع شده بود، از خانوادهی پانصد نفری، تنها سی نفر باقی مانده بود. باید میجنگیدم، هر طور که شده تا آخرش میایستم. خواستم به دل نبرد بروم که با شنیدن صدایی آشنا که اسمم را زمزمه کرد ایستادم. گوشهایم را تیز کردم؛ در همان لحظه گرگی به طرفم پرید، سریع پنجهام را بالا آوردم و با یک ضربهی محکم به پوزهاش کوبیدم. با شدت به عقب پرت شد و زوزههایی از سر درد کشید. چه با خودش فکر میکرد؟ با اینکه شکست خورده بودیم اما هنوز هم نژاد برتر هستیم. من حتی هنوز هم خسته نشدم که بخواهم انرژیام را از دست بدهم. با تنفری غیر قابل توصیف خواستم به جلو بپرم که درد شدیدی در کل دلم پیچید، چرا یاد او نبودم، بچهام را کاملا از یاد برده بودم. بچهی عزیزم قرار بود سرنوشت بدی داشته باشد و کاری از دستم برنمیآید.
صدا باز هم اسمم را زمزمه کرد، توی این وضعیت قادر نبودم صاحب آشنای صدا را تشخیص بدهم، گوشهایم را دوباره تیز کردم. توی این هیاهو و میان اینهمه آتش، پیدا کردندش سخت بود. باید منبع این صدای آشنا که اسمم را میدانست پیدا کنم. آن که بود؟ ما با کسی در ارتباط نبودیم، پس اسمم را از کجا میدانست؟ صدا از طرف جنوب به گوش میرسید. با سرعت و درد زیادی که از دلم نشات میگرفت به طرف صدا حرکت کردم، نمیتوانستم زیاد تند بدوم، به شدت سنگین شده بودم و مدام بهم حمله میشد، در همین حین که میدویدم و میجنگیدم، تردید در وجودم رخنه کرد؛ اگر الان به دنبال صدا بروم گروهم چه میشد ؟ میرفتم و میگذاشتم همهی آنها کشته شوند؟ اصلا از کجا معلوم تله نباشد؟ نه، نه من...
صدا باز هم از دور در گوشم پیچید. اسمم را زمزمه میکرد و مرا نزد خود فرومیخواند، تردید بیشتر از قبل درون وجودم رخنه کرد، بروم یا نروم؟ بخاطر بچهام باید بروم ولی... مردد به پشت سرم همان جایی که پدرم یعنی آلفا بود نگاه کردم؛ هنوز زنده بود و نفسهای آخرش را میکشید. نگاهش به من بود. متوجهی تردید و حس منفیام شده بود. بنابراین چشمهایش را آرام به معنای برو باز و بسته کرد. اشکی از گوشهی چشمم چکید. آن گرگ لعنتی داشت درست مثل کفتار ها تکهتکهاش میکرد. ولی حتی کفتار ها هم حاضر به تکهتکه کردند آلفاها نیستند حتی اگر قبیلهی آن نابود شده باشد.
پدرم هنوز زنده بود ولی آن گرگ یک خونخوار به تمام معنا به حساب میآمد، کارانوس یک روزی از تو انتقام میگیرم، مطمئن باش.
میخواستم همه را بکشم اما صد افسوس که تواناییاش را نداشتم، نمیتوانستم به آن طرف بروم، چون اگر میرفتم چندین نژاد همزمان به من حملهور میشد نددد، آنجا مرکز نبرد بود. باید بچهام را نجات میدادم تا انتقام همهی ما را بگیرد. آری این درست بود.
گرگینه و گرگها، پدرم را از عمد با خوردن گوشتهایش، زجر میدادند. خیلی درد دارد زنده باشی و به وضوح حس کنی چطوری تمام بدنت را با ولع میخورد. غرشی از ته دلم که سرشار از خشم، درد و بغض بود سر دادم و به طرف صدا دویدم. هیچوقت این لحظه را به فروموشی نمیسپرم. یک روز همهی شما سزای کارتان را میبینید.
باید بچهام را نجات بدهم. مطمئنم وقتی بزرگ شود او به تنهایی انتقام این روز هایمان را میگیرد، آره مطمئنم میگیرد. زیرا او نوهی بهترین آلفای قرن است و برای انتقام زاده میشود. زاده میشود تا خون به پا کند. سراسیمه از میان هرج و مرج و دریای خون گذشتم و به طرف صدا دویدم؛ رفتم تا قویتر از قبل بازگردم.
مدتی شده بود و از آن منطقه دور شده بودم اما هیچ چیز جز تاریکی مطلق نبود؛ پس صدا کجا رفته بود؟ چرا دیگر اثری از آن نیست؟ سرگردان و حیران، دور خودم میچرخیدم و منتظر چیزی بودم که صدا بار دیگرای به گوشم رسید، نزدیکم بود. انگار درست توی ده قدمی من ایستاده و مرا نزد خود فرو میخواند. آرام درون تاریکی قدمی به جلو برداشتم. منتظر بودم جلویم ظاهر شود که نوری در بیست متری، چشمک زنان توجهام را جلب کرد. با احتیاط به طرفش رفتم. آرامآرام جلو رفتم که بالاخره توانستم او را ببینم. متعجب و سریع، قدمهای باقی مانده را طی کردم و خودم را به وی رساندم؛ پری جنگل دیانا؟. او اینجا چه میکرد؟ حیران و متعجب به وی خیره بودم که جلو آمد و به من لبخندی از سر دلسوزی زد. سرم را برای احترام کمی جلویش خم کردم و باز بالا آوردم. غمگین به او نگاه کردم. مطمئنم که میدانست چه بر سرمان آمده است. اما چطور نتوانسته بودم صدایش را تشخیص بدهم. اصلا چرا میخندید؟ متعجب اما با صدایی آرام گفتم:
- شما بودید که صدام زدید؟
درونم غوغایی بود که با لحن آرامم اصلا هم خوانی نداشت، اما با شنیدن صدایش، تمام وجودم آرام شد. سری تکان داد و با صدای آرامشبخشش گفت:
- بله صدات زدم تا خودت رو بکشتن ندی...
غمگین نگاهم را از او گرفتم، درد شکمم لحظه به لحظه بیشتر میشد و من، از انواع درد ها در حال له شدند بودم، غمگین زمزمه کردم:
- اونا بهمون خیانت...
پری میان حرفم پرید و با آرامش و اطمینان گفت:
- خیانت نکردن، طلسم شدن. حتی نمیفهمن دارن چیکار میکنن.
متعجب و حیران نگاهم را به او دوختم. طلسم؟. با شک و تردید سئوالم را به زبان آوردم:
- کی؟ کی کرده؟ کی داره کنترلشون میکنه؟
پری آهی کشید و غمگین جواب داد:
- هادس.
به شدت خشمگین شدم. پس تقصیر آن شیطان بود. تمام این قتلعام ها، باعث و بانی این دریاچهی خون هادس بود. باید... ناگهان با پیچیدن درد شدیدی درون شکمم، غرش بلندی کشیدم. حسی عجیب در بدنم افتاده بود، تمرکز حواسم را از دست داده بودم و از درد متوجهی اتفاقات اطرافم نبودم، با شدت زیادی روی زمین افتادم، از درد پنجههایم را در زمین فرو کردم، پری را میدیدم که داشت به شکمم دست میکشید. نگران بودم نکند بچه آسیب دیده بود؟ الان موقع تولدش نبود. نه... بچهام او تمام امیدم برای زنده ماندن بود. حالم به شدت بد شده و درد داشتم آنقدری که حتی نمیتوانستم تغییر شکل بدهم، از درد چشمهایم کمکم بسته شدندد و دنیایم به سیاهی رفت.
با درد بدی چشمهایم را باز کردم. هنوز هم همانجا بودم. آرام به اطراف نگاه کردم. پری کنارم نشسته بود و داشت با یک چیزی بازی میکرد. بوی عجیبی به مشامم خورد، بویی مثل...
باید نزدیک شده باشند، حس خطر بهم دست داد پس سریع، هرچند که بخاطر درد دلم زیاد هم سریع نبود، به سختی از جایم بلند شدم. به طرف پری بازگشتم و یکهو شوکه و متعجب نگاهم به تولهای خورد که داشت با آن بازی میکرد. پری با دیدن اینکه بلند شدم، دستی به پیشانیام کشید و نوازشم کرد، دیگر دردی نداشتم و عجیب این بود که چه شده است؟ این بچه از کجا آمده؟
پری قدمی جلو آمد و توله را در آغوش کشید، دستهایش را نوازشگونه بر سرش کشید و آرام گفت:
- من همون اولش بهتون گفتم احتمالش نصفه، اما قبول کردین. الان چرا نظرت تغییر کرده؟
قلبم به درد آمده بود، از خودم بدهم میآمد که باید رهایش میکردم. اما... چارهای نبود، جلو رفتم و جلوی پری ایستادم، روی زانوهایش نشست تا بتوآنهم بچه را ببینم، با زبونم پیشانیاش را لیس زدم و سرم را روی سرش گذاشتم؛ نمیخواستم بروم، اما مجبور بودم. بچهام بود و من در هر صورت مادرش بودم، مادری که از حس محبت سرشار شده بود. قطره اشکی از چشمم روی دستهای پری که توله را در آغوش گرفته بود چکید. به سختی از او جدا شدم و در حالی که از پری دور میشدم بلند گفتم:
- باید برگردم، خانوادم رو تنها گذاشتم اما الان که حالش خوبه باید برگردم. متاسفم اما نمیتونم قبیلم رو بخاطرش رها کنم، ممکن نیست اون بتونه بخاطر ما انتقام بگیره.
ایستادم و به عقب نگاه کردم، پری غمگین و با نگاهی شماتتبار بهم نگاه میکرد، توله اما متعجب داشت به جنگل نگاه میکرد و میخندید. لبخندی به این آسودگیاش زدم و زمزمه کردم:
- مواظبش باش.
(هزار سال بعد)
با گریه و اندوه به تنهی درخت تکیه دادم، پنجهام را بالا آوردم و اشکهایم را پاک کردم. آخر چرا، چرا هر بار باید اینقدر تحقیر میشدم؟ چرا نمیتوانستم مثل آنها باشم؟ تا کی قرار بود اینهمه عذاب را تحمل کنم؟
سرم را بالا آوردم و میان درختهای کاج، به آسمان نگاه کردم. آسمان سیاه و پر ستارهای که بهم آرامش عجیبی تزریق میکرد. ماه کامل بیشتر از هر شب دیگر میدرخشید، امشب هم مثل هر شب باز من بودم و آسمان پر ستاره و روزهای تلخ گذشته. روز هایی که مثل امروز، با تحقیر و درد گذشتند.
آرام به طرف صخرهی همیشگی قدم برداشتم. صدای خنده و شادیشان را میشنیدم، صدایشان، مثل خنجری درون قلبم فرو میرفت. واقعا دیگر ظرفیت تحمل اینهمه تحقیر و توهین را نداشتم. زئوس، خسته شدم. دیگر چقدر باید تحمل کنم؟ تا کی باید فقط به مسخره کردندهایشان گوش بدهم؟.
به صخره رسیدم و از آن بالا رفتم، روی صخره نشستم و به منظرهی روبهرویم خیره شدم؛ منظرهای که پر شده بود از درختهای بزرگ کاج وحشی و رودخانهای که از وسط آنها میگذشت. روی صخرهی بالای رودخانه نشسته و همراه با آسمان پر ستارهی تاریک هر شب جنگل که زیبایی این صحنه و منظره را ده برابر کرده بود، از هوای سرد لذت بردم. این صخره یک جورهایی مرحم درد هایم بود، همیشه وقتی ناراحت بودم و میخواستم از دست آنها فرور کنم، به اینجا میآمدم تا پیدایم نکنند، تا الان که خوشبختانه، هنوز هیچ کدامشان نتوانسته بودند اینجا را پیدا کنند؛ وگرنه مثل جاهای قبلی آنرا از من میگرفتندد. حیوانهای زورگویی که مدام اذیتم میکردند و شدیدا از آنها متنفر بودم. نمیخواستم دیگر با این گله بمانم؛ میخواستم بروم اما مشکل تنها این نبود، مشکل این بود که اگر میرفتم، یک گرگینهی تنها و بیپناه میشدم که شانزده سالش بود و بد تر از همهی اینها، من حتی نمیتوآنهم به انسان تبدیل شوم. همچین موجود بیخاصیتی کجا میتوانست برود؟ تا کی میتواند دور از گله دوام بیاورد؟. هی زئوس...
گاهی به این فکر میکنم که اگر مادر و پدر داشتم، چطوری زندگی میکردم؟ یعنی میشد مثل تولههای قبیله از سر و گردن مادر و پردم بالا بروم؟ یا اگر منم میتوانستم به انسان تبدیل بشوم، میتوانستم آنها را بغل کنم؟ یعنی میشد که بشود؟. نه در واقع الان که نشده است.
مثل همیشه، دوباره از شدت غم اشکهایم از چشمهایم چکیدند، میخواستم بروم دیگر نمیتوانستم اینجا بمانم، من... من... نه. نمیتوانستم بروم، اصلا باید کجا میرفتم؟ باید چیکار میکردم؟ باز با پنجههایم اشکهایم را پاک کردم و روی تخته سنگ به پهلو خوابیدم. آهی کشیدم و به آسمان خیره شدم. نمیتوانستم جایی بروم، حداقل نه الان. باید بزرگتر میشدم و بیشتر رشد میکردم، باید بتوآنهم از خودم به عنوان یک امگا محافظت کنم. آری متاسفانه هنوز باید تحمل کنم. با شنیدن صدای پا سریع از جایم بلند شدم. نه. نباید اینجا را پیدا کنند مطمئنم خودشان هستندد، جز آنها کسی از قبیله به اینطرف نمیآید. سریع از روی صخره پایین آمدم و از لابهلای درختها به طرف قبیله دویدم، خودم را به آنها رساندم و جلویشان ایستادم. نفسنفس میزدم، با ترس به آنها نگاه کردم که اریکا جلو آمد و پوزهاش را به پوزهام زد، از این حس ریاستاش متنفر بودم اما باید سر خم میکردم، این یکجور حس قدرتی بود که به من تحمیل میکرد تا بفهمم هنوز از من قویتر است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چشمهای نافذ زرد رنگش به من نگاه کرد و بعد از ثانیهای، به طرف قبیله بازگشت. نفس آسودهای کشیدم و در حالی که پشت سرش شروع به حرکت میکردم، خوشحال بودم که نپرسید کجا رفته بودم. از پشت سر به او خیره شدم؛ اریکا گرگینهی سفیدی که دختر آلفای قبیله بود، با این که شش تا خواهر و برادر بودند، اما هنوز هم فکر میکرد رهبری تنها حق اوست. حقیقتا گرگ قدرتمندی بود، یک گرگ ماده که جثهاش دو برابر من بود. راستش جرات نمیکردم با او درگیر شوم، خیلی ترسناک بود و به شدت اخلاق خشنی داشت، یکبار یکی از اعضای قبیله کاری را برخلاف حرفش انجایم داد و او آنقدر بد به حسابش رسیده بود که بیچاره تا دو ماه نتوانست از جایش بلند شود. منم که ترسو، واقعا جرات نداشتم با وی درگیر شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا برخورد چیزی به صورتم، از فکر بیرون آمدم، عصبی به او نگاه کردم، دمش را از عمد به پوزهام زده بود. از این اخلاقش متنفر هستم زیرا گرگینهی خیلی لجبازی بود، ایستادم و آرام نفسم را دم و بازدم کردم تا آرام شوم که متوجهی ایستادنم شد، به عقب بازگشت و خندید. جلوتر آمد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوه. دمم بهت خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیخواستم خفهاش کنم؛ اما حیف که زورم به او نمیرسید. در حالی که سعی داشتم آرامشم را حفظ کنم، سرم را پایین انداختم و زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره ولی اشکال ندارد. حواست نبوده...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنذاشت حرفم تمام شود و دوباره همان کار را تکرار کرد، باز چیزی نگفتم اما دوباره انجایمش داد، لعنتی افتاده بود روی لج بازی و بیخیال نمیشد. هر چخ هیچی نمیگفتم بس نمیکرد. کار همیشگیاش بود. اینقدر لج میکرد تا بقیه عصبی شوند و بعد به آنها میتوپید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر تلاش بودم تا عصبانیتم را کنترل کنم، چون به شدت روی پوزهام حساسیت داشتم که ناگهان، خرناسی از سر حرص کشیدم. نه، نه اگر عصبی شوم و کنترلم.... چشمهایم را سریع بستم و نفس عمیقی کشیدم. لعنتی بس نمیکرد و نمیتوانستم بیشتر از این خودم را کنترل کنم، هر لحظه بیشتر از قبل عصبی میشدم، پوزهام را باز کردم و نفسهای عمیقتری کشیدم، نه نه. خودت را کنترل کن، نمیتوانی با او درگیر شوی، تکهتکهات میکند، نه، نه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل دو
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدتر از همه این بود که آن لعنتی میدانست از این کار به شدت بدهم میآید بخاطر همین هی تکرارش میکرد. کمکم داشتم کنترلم را از دست میدادم، ناخنهایم از پنجههایم بیرون زده و محکم توی زمین فرو رفتندد، صدای خرناسهای آرام اما عصبیام به گوش رسید. اگر کنترلم را از دست میدادم، دیگر هیچی نمیفهمیدم. آرام باش، آرام، لعنتی. چشمهایم را با عصبانیت باز کردم، دندانهای نیشم بیرون زده بودند و با خشم به رویکا نگاه کردم. قفسهی سینهام با هر نفسم به شدت بالا و پایین میشد. او نیز با یک پوزخند آمادهی حمله شده بود. لعنتی منتظر همین بودی مگر نه؟ میدانست نمیتوآنهم با وی مقابله کنم، انگار امشب قصد کشتنم را کرده بود، در این میان که داشتم هی بیشتر از قبل کنترلم را از دست میدادم، خندید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آهای آلفای دروغین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن این حرف از دهانش، کاملا عصبی شدم و کنترلم را به کل از دست دادم، با شتاب به سمتش حمله کردم، این دیگر خط قرمزم بود. لعنت به او، تمام حساسیتهایم را میدانست، از قبل فهمیده بود که روی این کلمه حساس بودم، برای همین از عمد گفت تا با من بجنگد و مرا بکشد. نبردمان شروع شده بود و به قصد کشت به همدیگر حمله میکردیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز او متنفر بودم و این حس تنفر انگار قدرت بیشتری به من داده بود. او یک گرگ صد و هشت سانتی بود و من تنها شصت و شیش سانت بودم و در مقابلش مثل یک مورچه در برابر یک فیل میمانستم. از این ناتوانی بدهم میآمد؛ میترسیدم اما او از خط قرمزم رد شده بود و باید تاوانش را میداد. هر چند از عمد این کار را کرده بود اما نمیتوانستم خودم را آرام و قانع کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدندانهایش را درون دستم که بالا آورده بودم تا به صورتش پنجه بکشم، فرو کرد. زوزهای از سر درد کشیدم و با شدت به عقب پرت شدم، به یکی از درختهای کاج جنگل خوردم و پایین درخت افتادم. درد را در تمام بدنم احساس میکردم، لعنتی چه انتظاری داشتم آخر؟ به سختی از جایم بلند شدم و به دستم نگاه کردم، پر از خون بود و به شدت خون ریزی داشت و میسوخت، تمام استخونهایم از فشار دندانهایش تیر میکشیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی به او خیره شدم، بهم نگاه کرد و پوزخندی زد. از روی این پوزخندش میتوآنهم به خوبی حدس بزنم دلیلش چیست، عصبانیت. چیزی که باعث میشد نقص درونیام به وضوح مشخص شود؛ چشمهایی که به سه رنگ تغییر شکل میدادند و باعث این وضعیتم بودند، در حالت عادی چشم چپم سبز و چشم راستم آبی بود؛ اما هنگام عصبانیت رنگ آبی مدام تغییر میکرد و از آبی به قرمز و از قرمز به آبی عوض میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیتوانستم دلیل این نقص مسخره را بفهمم و اریکا به خاطر رنگ قرمز چشمهایم که برای گرگینه ها نماد یک آلفا محسوب میشد، من را رقیب خودش میدانست؛ اما من ناتوانتر از آن بودم که بخواهم برای تصاحب مقام رهبری با کسی بجنگم، به خصوص که آن هم اریکا با صد سانت جثه باشد. نمیدانستم واقعا چه فکری با خودش میکرد. با صدای نحسش، از تحلیل پوزخندش دست کشیدم و به چشمهایش خیره شدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیشد؟ باز کم آوردی توله؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحکم فکم را به هم فشار دادم. امروز دیگر خیلی زیاده روی کرده بود، با اینکه کوچک بودم اما حق نداشت توله خطابم کند. دوباره به سمتش حمله کردم، امروز باید همه چیز را تمام میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمتش هجوم بردم و دندانهایم را محکم در گردنش فرو کردم، انگار اصلا انتظار حمله را نداشت چون غافلگیر شد، تا جایی که قدرت داشتم محکم دندانهایم را فشار دادم، از درد غرش میکرد و مدام دور خودش میچرخید؛ منم با او میچرخیدم اما به هیچوجه رهایش نکردم. همینطور محکم فشار میدادم تا این که با یک حرکت غافلگیرانه دمش را محکم به چشمهایم کوبید. موهای دمش توی چشمهایم رفت و به شدت چشمهایم را سوزاند، سریع رهایش کردم و عقب رفتم، چشمهایم خیلی میسوختند و نمیتوانستم بازشان کنم. به سختی نیمه باز اطراف را دیدم تا موقعیت را بسنجم، که یکهو بلافاصله بازگشت و پنجههایش را به بدنم کشید. لعنتی پنجههایش خیلی تیز بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز درد، پنجهام را بالا آوردم و محکم به صورتش کشیدم. زوزهای کشید و عقب رفت. به سختی روی چهار دست و پایم ایستاده بودم و چشمهایم را از سوزش بسته بودم، با این وضعیتم نمیفهمیدم توی چه موقعیتی هستم. پاهایم میلرزید و دستهایم غرق خون بودند. سینهام خون ریزی داشت و به شدت میسوخت، قشنگ جاری بودند خونها را حس میکردم. نفسنفس میزدم و میان آن هوای سرد، انگار آتش از بدنم شعله میکشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبزاق دهآنهم از لابهلای دندانهایم چکید و روی برف ها ریخت، درست مثل حیوانی شده بودم که میخواست یکی را تکهتکه کند. به سختی سعی داشتم خودم را کنترل کنم اما فایدهای نداشت. چشمهایم با اینکه سوزش بدی داشتندد، اما هر طوری بود بازشان کردم، باید موقعیتم را میفهمیدم، تمام گرگینههای قبیله دور تا دورمان ایستاده بودند و به ما نگاه میکردند، بعضیکا به شکل انسانی و بعضیکا در جسم اصلی خود بودند، نگاهم به اریکا که روبهرویم بود افتاد. وضعیتش بهتر از من بود اما یکی از چشمهایش پر از خون به نظر میرسید؛ مثل اینکه ناخنم به چشمش خورده بود. او نیز حالت تهاجمی من را داشت و آمادهی حملهای دیگر بود. اما انگار به سختی روی پاهایش ایستاده و تعادل ندارد. هر دو زخمی شده بودیم اما زخمهای من انگار عمیقتر بودند، حال بد اریکا هرچند بهتر از من بود ولی ارزش این زخمی شدند هایم را داشت، حداقلش این بود که جوابش را داده بودم. پاهایم این بار دیگر واقعا داشتند از کار میافتادند، دیگر توان ایستادن نداشتم و با پهلو بر زمین سقوط کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرفهای سرد روی زمین، انگار مثل نمکی روی زخمهایم بودند. تمام پشتم به خاطر پنجههای اریکا زخمی و خونی شده بود و حالا با تماس با برف سوزش و درد بدی به جآنهم افتاده بود. از روی پیشانیام، خون قطرهقطره روی برفهای سفید میچکید و برفها را رنگی میکرد، تمام انرژی بدنم تحلیل رفته بود و دیگر تحمل درد را نداشتم، چشمهایم داشتند خمار میشد ندد که با حس نزدیک شدند یکی، به سختی دوباره چشمهایم را باز کردم. گرگها کنار رفتند و توماس، آلفای بزرگ گله جلو آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سختی سعی کردم از جایم بلند شوم؛ اما واقعا دیگر توانی نداشتم؛ اما او آلفای من بود، باید هر طور شده جلویش بلند میشدم و احترام میگذاشتم. به سختی از جایم بلند شدم و روی دو دستم ایستادم که باز محکم به زمین افتادم، توماس جلو آمد و با اخم و خشم به ما دو تا نگاه کرد. ترسیده به او خیره شدم. اریکا جلو رفت و به شکل انسانیش در آمد، با بدنی برهنه جلوی پدرش تا کمر خم شد و با لحنی طلبکار و وحشتزده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابا من...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوماس با یک غرش بلند، به او فهماند که اجازهی حرف زدن ندارد، نگاهش به من افتاد. جلو آمد و درست بالای سرم ایستاد. چشمهایم را با درد بستم، خیلی میترسیدم من کسی را در قبیله نداشتم که ازم در برابر تنبیه ها حافظت کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را باز کردم و به او خیره شدم. با ناراحتی و غم به من نگاه میکرد. اشکهایم پشت سرهم باز از چشمهایم جاری شدند که توماس غمگین و شماتتبار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیاریدش توی غار پیش من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا گفتن این حرف از ما دور شد و رفت، دو تا از گرگ ها به طرفم آمدند و با کمکشان بلند شدم و آرام به طرف غار آلفا رفتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک غار بزرگ که متعلق به آلفا بود و قندیل های نمک سرتا سر سقف غار را پوشانده بودند و باعث زیبایی خیره کنندهی غار شده بودند. به کمک آن دوتا گرگینه که برادر بودند و همینطور مورد اعتماد توماس، آرام کنار دیوار غار دروز کشیدم و سرم را روی دستهایم گذاشتم، بعد از رفتن آن دو برادر، توماس جلو آمد و کنارم نشست غمگین بهم نگاه کرد و با لحنی سرزنشوار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگر بهت نگفتم به حرفهاش توجه نکن. چرا گوش نمیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه تخته سنگ جلویم خیره شدم، تخته سنگی که متعلق به آلفا بود و روی آن مینشست، با لحنی غمگین گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از خط قرمزم رد شد. اون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوماس متعجب اما آرام میان حرفم پرید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خط قرمز؟. منظورت از خط قرمز، رنگ چشمهاته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهش نگاه کردم، چقدر خوب من را میشناخت. سرم را به معنای تایید حرفش تکان دادم و خواستم چیزی بگویم که عصبی از جایش بلند شد و به طرف خروجی غار رفت. زوزهای از سر درد کشیدم و صدایش زدم، بازگشت و بهم نگاه کرد. با لحنی خواهشمند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نرو، باهاش کاری نداشته باش. اینجوری بدتر میشه، اون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را ازم گرفت و سرش را برگرداند، همانطور که به سمت خروجی غار میرفت، با لحنی عصبی و صدایی بلند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیگه کافیه هر چی هیچی بهش نگفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irادامهی حرفش با خر.جش از غار دیگر به گوشم نرسید، نه نباید میرفت ممکن بود بخاطر من باهم دعوا کنند، سعی کردم بلند شوم تا جلویش را بگیرم؛ ولی آسیبی که دیده بودم بد تر از آن چیزی بود که فکر میکردم، عصبی غرشی از سر کلافگی و درد سر دادم، لعنتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدقیقهها میگذشتند و هی بیشتر از قبل بیحال میشدم. انگار اثر این زخم های دردناک بود که کمکم باعث شده بود خواب به چشمهایم بیاید و مانعم میشد تا بفهمم آن فریادهایی که از بیرون میآمدند، برای چه بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را باز کردم، یک جنگل، مگر در غار نبودم؟ آرام از جایم بلند شدم و به اطراف نگاه کردم، یک بوی غریبه به مشامم میخورد. گوشهایم را سیخ کردم، یک چیزی عجیب بود چرا دردی حس نمیکردم؟ مگر به شدت زخمی نشده بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز به اطراف نگاه کردم خیلی مرموز بود، منطقه مثل جنگل های بارانی مه گرفته میمانست. هوا گرگ و میش بود و سکوت منطقه، تنها توسط صدایی از انبوه جغد ها شکسته میشد . تمام بدنم میلرزید، چرا اینقدر وحشت کرده بودم؟ من، من ترسیده بودم ولی اینجا کجا بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعجیب تر از آن این بود که اصلا بوی گرگ های قبیله به مشامم نمی رسید. آرام شروع به راه رفتن کردم، نمیتوانستم این جا بمانم حس بدی داشت، از ترس تمام بدنم می لرزید. حداقل شاید بتوآنهم جایی را پیدا کنم. اما واقعا من اینجا چکار میکردم؟ تا جایی که یادم میآید همچین جنگلی اطراف منطقهی ما نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرامآرام قدم بر می داشتم و با وحشت به سر و صدا های اطراف واکنش نشان می دادم، آمادهی حمله بودم ناخنهایم از پنجههایم بیرون زده بودند و آب دهآنهم از لابهلای دندانهای نیشم به بیرون میچکید، واقعا موقعیت وحشتناکی داشتم و از ترس میلرزیدم. بدتر از همهی اینها آن بوی غریبه بود که هی نزدیک تر میشد. نمیدانستم کجاست و همین باعث شده بود بیشتر عصبی شوم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلعنتی حتی نمیتوانستم تشخیص بدهم که بوی چه موجودی بود. ده دقیقه ای شده بود که به طرف مقصد نامعلومی قدم بر میداشتم. هرچه جلوتر میرفتم، بیشتر وحشت میکردم و هم زمان یک هالهی خیلی قویای اطرافم حس میکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام منطقه توسط آنهاله پوشیده شده بود. جلویم مثل یک مرزی بین مه و هاله ای عجیب بود که فقط میشد حسش کرد اما دیده نمیشد. تردید به جآنهم افتاد. میترسیدم و نمیخواستم وارد آن حریم شوم، اما راه دیگری هم نبود. جلویم تماما با آنهاله محاصره شده بود. مردد بودم و نگاهی به پشت سرم انداختم؛ تنها مه بود که تمام منطقه را در بر گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچکار کنم زئوس؟ میترسیدم، هاله به طرز عجیبی قدرت زیادی از خودش منتشر میکرد. در همان حین که مردد بودم، بوی چند تا گرگینه غریبه به مشامم خورد، از طرف جنگل، به سمتم میآمدند. سریع به طرف مه برگشتم آماده بودم تا حمله کنم، با سرعت نزدیک می شدند از مه بیرون پریدند و به طرفم حجوم آوردند، غرشی کردم و خواستم به آنها پنجه بکشم که با سرعت از کنارم عبور کردند و وارد آنهالهی قدرتمند شدند. شوکه و متعجب، همراه با چاشنی زیادی از ترس، به آنهاله که از آن عبور کرده بودند خیره شدم. کجا میرفتند که به یک غریبه کار نداشتند؟ کنجکاو همراه با ترس آرام و با احتیاط وارد هاله شدم، به ناگاه تمام بدنم لرزید و تمام ترس هایم از بین رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب شروع به دویدن کردم و دنبال بوی باقیمانده از آنها رفتم؛ حدود ده دقیقه که دنبالشان کردم، به یک آبشار خیلی بزرگی رسیدم که اطرافش صخرههای بزرگ بود و آبشار از ارتفاع صد متری به پایین میریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشوکزده به آن منظرهی زیبا خیره بودم که متوجهی حیوان بزرگی شدم. روی صخرهای پایین آبشار جلوی برکهای که آب آبشار درونش می ریخت نشسته بود و آب از زیر صخره جاری بود. متعجب جلو رفتم، آن دو گرگ هم آنجا بودند، جلویش خم شده بودند و به او چیزی میگفتند. جلو تر رفتم، آن چه حیوانی بود؟ چقدر قدرتمند بود. یک حس عجیبی مثل احترام به او داشتم. ناخودآگاه به طرفش کشیده میشدم. آن، آن یک ببر بود. ببر وسط جنگل، آن هم همچین ببری غیر قابل باور است! زئوس، چقدر قدرتمند و زیباست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنظرهی پشتش هم زیبایی و ابهتش را چند برابر کرده بود، به حتم آنهاله متعلق به این آبشار و این حیوان بود. آبشاری که آبهایش از هفت رنگ رنگین کمان بودند. هفت رنگ بودن آبشار با چشم های آن ببر که هفت رنگ درخشان بودند هارمونی بسیار قدرتمند و لذت بخشی ایجاد کرده بود. ناخوداگاه به طرفش کشیده شدم. گویی چشمهای رنگینش، جادویم کرده بودند. اما عجیب تر از همه این بود که چرا حس خوبی داشتم؟ مگر نباید از یک ببر میترسیدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارول خیلی احمق هستی برای خودم متاسف بودم، حتی اینقدر قدرتمند نبودم که بتوآنهم با اریکا بجنگم آن وقت اینچنین داشتم به یک ببر با چشمهای عجیبش نگاه میکردم. ولی یک چیزی قابل درک نبود، چرا او نیز به من خیره شده بود؟ متقابلا عمیق به چشمهایش ذل زدم. با وجود آن دو گرگینه که انگار داشتند با او حرف میزدند، باز هم به من خیره بود. نزدیک تر شدم، حواسم به آن دو گرگینه بود که چهار برابر خودم بودند و انگار هر دویشان آلفای قبیله بودند؛ پوزهام را جلو بردم و تا خواستم پوزهام را به پوزهی آنها برای شناسایی بزنم، پوزهام از درونشان رد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی شد؟ من... من واقعی نبودم؟ چرا؟ خیلی ترسیدم و وحشت زده با تمام سرعت بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم به همان سمتی که آمده بودم دویدم؛ چه خبر بود؟ زئوس من این دیگر چه بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کارول؟ کارول؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آسیب جدی دیده، باید چند روزی توی غار بمونه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کارول بیدار شو، کارول...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصداهایی که توی ذهنم بودند باعث میشد کمی سرعتم کم شود، نمیفهمیدم چهخبر است، توی جنگل مه آلود بودم اما صدا های آشنایی را میشنیدم، به شدت گیج شده بودم و میخواستم مسیرم را تغییر بدهم که به ناگاه با درد و سوزش شدیدی در صورتم، گویی وارد دنیای دیگری شدم. با وحشت چشمهایم را باز کردم که توماس را با شکل انسانیش جلوی چشمهایم دیدم. شوک دیدنش در آن فاصله نزدیک و چشمهای قرمزش باعث شد با سرعت از جایم بلند شوم که پوزهام محکم به پیشانی توماس خورد. توماس آخ بلندی گفت و در حالی که سرش را با دستهایش گرفته بود عقب رفت و با لحنی عصبی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- لعنتی. دیوونه شدی؟ چه مرگته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوحشت زده در حالی که به او نگاه میکردم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چ... چرا اینقدر بهم نزدیکی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که سرش را با دستهایش میمالید شاکی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون داشتی کابوس میدیدی. خیر سرم میخواستم بیدارت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرفش خیالم راحت شد و نفس آسودهای کشیدم. برای یک لحظه حس خیلیخیلی بدی بهم دست داد. نفس عمیقی کشیدم و آرام و شرمنده بهش نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ببخشید... من...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتازه متوجهی اطرافم شده بودم. من برگشته بودم؟ یا باز توهم بود. به اطراف نگاه کردم، همه چیز مثل آن رویا واقعی بود اما حس ترسی نداشتم. شاید واقعی بود، یعنی واقعا تمام مدت داشتم کابوس میدیدم؟ اما خیلی واقعی بود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحواسم به توماس جلب شد، جلو آمد و کنارم نشست. آرام دستش را به گردنم کشید و انگشتهایش را توی یالهایم فرو کرد، حس خوبی بهم دست داد، آرام گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کارول آروم بمون تا جک درمانت کنه وگرنه زخمهات عفونت میکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را بالا و پایین کردم و منتظر به توماس خیره شدم. توماس از کنارم بلند شد و جک جلو آمد، کنارم نشست تا زخمهایم را برایم ببندد. نگاهم را از او گرفتم و به درخت های برفی بیرون غار دادم. داشتم به خواب عجیبم فکر میکردم؛ برایم خیلی مبهم و گنگ بود. چه معنایی داشت؟ اصلا چرا باید همچین خوابی می دیدم. نمیدآنهم، به توماس نگاه کردم حواسش پرت بود و داشت به بیرون نگاه میکرد، باز هم نگاهم را از او گرفتم. من کسی نبودم که چیزی را از توماس پنهان کنم اما نمیدانستم چرا یک حس عجیبی بهم میگفت نباید در مورد آن خواب به او چیزی بگویم. اما چرا؟ این حس این وسط چه میگفت؟ نمیدآنهم، اما هرچه بود بی راه نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمام شدن کار جک و بلند شدنش، آرام در حالی که سعی داشتم از جایم بلند شوم تشکری کردم و خطاب به توماس گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قبل بیهوش شدنم گفتی میخوای اریکا رو تنبیه کنی. چیکارش کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهش نگاه کردم، اخمیکرد و نگاهش را از بیرون گرفت و به من داد، جلو آمد و مانع بلند شدنم شد و با لحن کلافهای گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهتره الان به فکر خوب شدنت باشی نه چیز دیگهای. بگیر بخواب وگرنه بد میشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیعنی چه؟ نکند بلایی سرش آورده؟ مصمم، در حالی که سرم روی زمین سنگی بود بهش نگاه کردم و نگران گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهم بگو توماس تو واقعا دختر خودت رو تنبیه کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی از کنارم بلند شد و بلند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره تنبیهش کردم تا بفهمه حق نداره به کسی توهین کنه و بقیه رو اذیت کنه، باید یاد بگیره چطور درست رفتار کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحیران بهش خیره بودم. واقعا دختر خودش را تنبیه کرده بود؟ باورم نمیشود، آنهم بخاطر من؟ ناباور و شوکزده خواستم حرفی در جوابش بزنم که صدای جک مانع ام شد. عصبی خطاب به توماس گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واقعا باهاش چیکار کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرف جک نگاهم را از او گرفتم و منتظر به توماس خیره شدم، یعنی واقعا اریکا را تنبیه کرده بود؟ آرام و عصبی در حالی که سعی داشت صدایش را پایین نگه دارد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به کسی ربطی نداره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب بهش نگاه کردم. تا حالا ندیده بودم اینقدر در مورد چیزی تا این حد جدی باشد. جک عصبی قدمی به طرف توماس برداشت و به او توپید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- توماس بس کن، تو دخترت رو با خودت بردی ولی موقع برگشت اون همراهت نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرده بود؟ کجا؟ با لحنی غمگین گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگر بخاطر منه بهتره تنبیش نکنی و بذاری برگرده، چون واقعا ناراحت میشم. حتی با اینکه اون از خط قرمزم رد شد من راضی به این کار نیستم. حتی اینجوری بعدا بد تر باهام لج می کنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمام شدن حرفم، توماس با قدم های بلند خودش را بهم رسوند و سرم را در آغوش کشید. چشم های قرمزش را با دادن حس امنیت به من بست.او واقعا جذاب بود فک و بینی خوبی داشت که به صورتش میآمد. چشمهای قرمزش که نشان یک آلفا بود و صورتی برنزه و موهای مشکی و لخت که بلندیش تا روی شانههایش بود هر کسی را به خود جذب میکرد. صدای غمگین و آرامش را از کنار سرم در حالی که هنوز درون آغوشش بودم شنیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فقط تو نیستی خیلیها هستند که از کارهای اون اذیت میشن ولی هیچی بهش نگفته بودم. نگرانش نباش جاش خوبه اسیب زیادی هم بهش نرسوندم ولی باید یه مدت از قبیله دور باشه تا بفهمه همونقدر که اون برام ارزش داره گله هم برام ارزشمنده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را از آغوشش بیرون آورد و مهربان بهم نگاه کرد، با لحنی سرشار از محبت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حالا هم بهتره فقط به فکر خوب شدنت باشی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زدم و سری به معنای باشد تکان دادم که از کنارم بلند شد و خطاب به جک، با لحنی محکم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جک مراقبش باش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجک سرش را جلوی توماس خم کرد و با احترام و چاشنی اخم جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوماس سری به معنای تایید تکان داد و به سمت خروجی غار رفت، هنوزم گیج بودم، در حالی که سرم را روی دستهایم میگذاشتم و دوباره می خوابیدم به رفتنش خیره شدم. می خواستم بلند شوم اما از درد منصرف گشتم. فکر های زیادی در ذهنم جولان میدادند و افکارم بهم ریخته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواب به شدت عجیبی بود. از آن عجیب تر تنبیه اریکا توسط توماس فکرم را مشغول خود کرد. چقدر امروز اتفاقات عجیبی افتادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل سه
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*دفترچه لغات*
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآلفا: به گرگینه های سر دسته آلفا میگویند که کل گله طبق حرفهای او عمل میکنند و مطیع او هستند. رنگ چشم آلفا ها به رنگ قرمز درخشان است که نماد هر آلفاست و تنها در گرگینه ها این معنا را دارد. آلفا ها بخاطر قدرتی که از رنگ چشمهایشان میگیرند چهار برابر یک گرگینه معمولی قدرت دارند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانواع به دست آوردند قدرت آلفا:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir۱- ارثی، یعنی پدر یا مادر آلفا باشند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir۲- کشتن یک آلفای دیگر و دزدیدن قدرت آلفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir۳- آلفای حقیقی که بالاترین قدرت یک آلفا است و گرگینه ای که درست کار باشد به خودی خود این قدرت را به دست میآورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبِتا: به گرگینه هایی که زیر مجموعه گرگینه آلفا باشند و تحت کنترل او کاری انجام بدهند را بتا میگویند. رنگ چشم های بتا ها زرد است اما اگر بی گناهی را بکشند رنگ چشمهایشان به آبی سرد تغییر میکند. بتا ها کمی از آلفا قدرت میگیرند و ارتباط قویای با آلفا دارند. به طوری که اگر اتفاقی برای آلفا بیافتد متوجه میشوند و این امر بلعکس هم است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاُمگا: گرگینه هایی که بخاطر یک کار اشتباه یا دلایل دیگری از گروه ترد میشوند را امگا میگویند، امگا ها دیگر نمیتوانند در گلهی دیگرای بروند و همیشه تنها می مانند بخاطر حامی و سرپرست نداشتن، قدرتشان کمتر میشود و بیشتر از همه در معرض خطر مرگ قرار میگیرند. همچنین رنگ چشم هایشان با بتا فرقی ندارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروزها میگذشتند و هر روز بهتر از قبل میشدم. اریکا دیروز از تنبیهی که توماس برایش در نظر گرفته بود بازگشت و جالبش این بود که وقتی از کنارم رد شد حتی به من نگاه هم نکرد و این خیلی خوب بود، یعنی دیگر کاری با من نداشت و گویا دیگر از دستش راحت شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام در حالی که به آسمان آفتابی این روز ها نگاه میکردم، به طرف صخرهی همیشگیام رفتم. جایی که هنوز برای اریکا و دوستهایش کشف نشده باقیمانده بود. آرام روی صخره نشستم و به منظرهی روبهرویم نگاه کردم. حقیقتا منظرهی زیبایی بود، با وزیدن باد آرامی، چشمهایم را بستم و سرم را بالا گرفتم. باد به آرامی درون یالهای بلندم گذشت و حس خوبی بهم داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوی این چند روز خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاده بود. منتهی مدام داشتم زمزمه های اعضای گله را میشنیدم که در موردم حرف می زدند. به بد و خوب بودن حرفهایشان کار نداشتم، اعصاب خورد کنش این بود که شایعه کرده بودند بخاطر رنگ چشمم و حمایتهای آن شب توماس، احتمالا آلفای بعدی من بودم. یعنی این را به هر کس میگفتی خنده اش میگرفت، من را چه به آلفا بودند آخر، اما بقیه نمی فهمیدن فقط خودم و توماس میدانستیم که من لیاقت آلفا بودند را نداشتم. من حتی از پس اریکا که یک گرگینه ماده بود بر نمی آمدم بعد آلفا شوم؟ هرچند، جدا از این ها واقعا من که بودم؟ گرگینه؟ پس چرا نمیتوانستم به انسان تبدیل شوم؟ اما اگر نبودم پس این چشم ها این وسط چه میگفتند؟ سبز، آبی و قرمز واقعا چه معنایی داشتند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه آهی کشیدم و دمم را آرام تکان دادم. نمیدانم واقعا فکرم را بدجور درگیرکرده بود. چه حس بدی است وقتی ندانی چه هستی. با شنیدن صدای عصبی و بلندی با همهمه ای از دور، چشمهایم را سریع باز و گوشهایم را تیز کردم. چه خبر بود؟ همهمه از طرف قبیله میآمد. نکند اتفاقی افتاده باشد، نکند به ما حمله کردند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسریع از جایم بلند شدم و به طرف قبیله دویدم، تنها دویست متر از قبیله دور بودم، بعد از چند ثانیه که با سرعت دویدم به قبیله رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا بهش اهمیت میدی؟ مگه اون آلفای آیندهست که...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای عصبی اریکا بود که کل منطقه را روی سرش گذاشته بود. با کی حرف میزد؟ جلو رفتم، توی محوطه صخره ای منطقهی ما که میشد گفت زیرش غار آلفاست همه جمع شده بودند. اینجا چه خبر بود؟ همه بهم نگاه میکردند و درگوش همدیگر چیزهایی میگفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعضی ها با تحقیر و بعضی ها با ترحم، در حالی که جلو میرفتم و همه از سر راهم کنار میرفتند، بهم نگاه میکردند. من اما بی توجه به آنها، نگاهم به توماس افتاده بود که جلوی غارش عصبی ایستاده بود. به آن سمت یعنی جلوی توماس نگاه کردم، یک گرگ سفید که پشتش سمت من بود. اریکا؟ در حالی که به آنها رسیده بودم، متعجب به اریکا نگاه کردم که متوجه سنگینی نگاه توماس شدم، بهش نگاه کردم چشمهایش بهم میگفت برگرد، جلو نیا اما نه من باید می فهمیدم چه خبر بود. یعنی باز بخاطر من دعوا کردهاند؟ اریکا که این مدت با من کاری نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاریکا که انگار بوی من را حس کرده بود به طرفم بازگشت، تا نگاهش بهم افتاد که پشتش توی فاصله دو متری ایستاده بودم، با جهشی به طرفم پرید و با پنجهاش به صورتم چنگ انداخت. آخ چه نفهمی بود، من که با او کاری نداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزوزهی بلندی از سر درد کشیدم و به عقب پرت شدم. لعنتی چرا باز وحشی شده بود؟ چقدر هم پر قدرت زد. در حالی که روی برف ها پرت شده بودم، سریع و عصبی از جایم بلند شدم و متقابلا با خشم به طرفش هجوم بردم. انتظار داشتی که هیچی بهت نگویم آره؟ با پنجههایم، با تمام قدرتم به گوشهایش ضربه زدم که زوزهای از سر درد کشید و چند قدم عقب رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پنجهام نگاه کردم، تکه گوشت کوچیکی توی ناخنم گیر کرده بود. توی دلم خندیدم، حقت بود. بهش نگاه کردم تکه کوچیکی از گوشش اندازه دو سانت کنده شده بود. نباید بهش فرصت میدادم تا باز حمله کند، پس دوباره اول به طرفش هجوم بردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم اینبار با دندانهایم گردنش را نشانه بگیرم که با غرش توماس و حملهاش به من، به عقب پرت شدم. تهاجمی سریع از روی برف های سرد بلند شدم و با خشم به او نگاه کردم. چرا بهم حمله کرد؟ مگر ندید چطور اریکا پرتم کرد. نگاه عصبیم بین اریکا و توماس در رفت و آمد بود، اریکا انگار تازه به خودش آمد، چون او نیز آمادهی حمله شد. خواست به طرفم حمله کند که توماس با غرش بلندی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خجالت بکشید. دیگه هردوتون شورش رو در اوردین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیان حرفش پریدم و عصبی با فریاد گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون اول حمله کرد مگه ندیدی؟ به اون بگو که دم به دقیقه جنگ به پا میکنه مگه من حرفی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاریکا وسط حرفم پرید و در حالی که دندانهایش آماده تکهتکه کردن من بودند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خفه شو احمق، همهی اینا تقصیر توئه. آره من حمله کردم که چی؟ جرات داری بیا جلو و کمتر خودنمایی و مظلوم نمایی کن بدبخت بیکس و کار.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا تمام شدن حرفش به طرفم پرید. به من گفت بدبخت؟ به من گفت بیکس؟ باشد به درک که ممکن بود بمیرم، همین امروز باید این مسئله تمام میشد، دیگر کوتاه نمیآمدم، شورش را در آورده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی هوا بود که منم به هوا پریدم و به طرفش پنجه انداختم، هر دو در حالی که بهم بند بودیم و داشتیم میجنگیدیم، محکم به زمین خوردیم. غرش های بلندی میکشیدیم و با نعره بهم حمله میکردیم. پنجهای به سینهام زد که محکم به عقب پرت شدم و به یکی از درخت ها خوردم، خواستم از جایم بلند شوم که سوزش زخمم، بیشتر از قبل بهم یادآوری کرد که ما برابر نیستیم. اما به درک، دیگر مهم نبود. سریع بلند شدم و باز بهش حمله کردم. اینبار به قصد کشت باهم میجنگیدیم، امروز یا من میمردم یا او.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدیگر حوصلهاش را نداشتم از دستش خسته شده بودم اشتباه کردم که به توماس گفتم کاری به او نداشته باشد. یک بار برای همیشه باید این دشمنی را به اتمام برسانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دندانهایم گردنش را محکم گرفتم و دندانهایم را با فشار زیادی توی گردنش فرو کردم، از درد روی زمین افتاده بود و میغلتید تا رهایش کنم، دست و پا میزد و زوزه میکشید، اما عمرا اگر گردنش را رها میکردم. خشم تمام وجودم را گرفته بود. حقت بود، اگر میمردی یک عده ای از دستت راحت میشدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآره الان که توانسته بودم گردنت را بگیرم، محال بود رهایت کنم، محکم فکم را فشار میدادم، چون با هر فشار نعره هایش بلند تر میشد و این لذتی که از صدای نعره هایش بهم دست می داد، وصف ناپذیر بود. میان آن لذت و قدرت، فریاد توماس را شنیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کارول. کارول، ولش کن. کارول با توام داره میمیره کارو...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتو دلم قهقه زدم، مهم نبود می خواستم بمیرد، حس خوشایندی از کشتنش داشتم و حتی فکر کردن به مردنش هم تمام وجودم را سرشار از لذت میکرد. توی حس خوبی غرق بودم که با سوزش وحشتناکی در پهلویم، سریع گردن اریکا را رها کردم و نعرهای از درد کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکی بود که از پشت بهم حمله کرد؟ خشمگین و عصبی به طرف کسی که زخمیم کرده بود بازگشتم و خواستم بهش حمله کنم که توماس را پشت سرم دیدم. شوکه و عصبی بهش نگاه کردم. کار او بود؟ او از پشت بهم حمله کرد؟ غیر ممکن است. نه عصبی سرش فریاد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داری چه غلطی میکنی؟ مگه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتوماس میان حرفم نعره کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خفه شو کارول. اون بچمه. داشتی میکشتیش چیه انتظار داشتی بشینم و ببینم داری بچم رو میکشی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظهای از حرفش شوکه شدم. بچهاش. بچهاش... عصبی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اونهم داشت من رو می کشت. نمیبینی غرق خونم؟ چرا فقط اون برات مهم بود؟ مگه نگفتی...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمحکم و عصبی با فریاد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون اون بچمه اما تو نیستی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرفش سکوت کردم و سرم را پایین انداختم، بچش... اون بچشه اما من نه. آره درسته من... من حتی نمیدانستم پدر و مادرم که هستند. تنها میدانستم خیلی وقت پیش بخاطر بیماری مردند. کارول مگر چه انتظاری داشتی؟ آره انتظار داشتم که بجای بچش از من حمایت کند. نه، نه نگو که محال بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بغض و غم سرم را بالا آوردم و به توماس نگاه کردم، او نیز با خشم بهم نگاه میکرد، خواستم حرفی بزنم که نگاهش به چشمهایم قفل شد و وحشت زده قدمی عقب رفت. با تعجب و حیرت، بهم نگاه کرد که پوزهام را کج کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکنه الان از من میترسی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاو اما بی توجه به حرفم، همچنان ناباور بهم نگاه میکرد. نگاهش بین هر دو چشمم در حرکت بود. چه مرگش شد یکهو؟ چه... با لحن متعجب و بهتزدهاش، خودم نیز متعجب شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو... تو چت شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که منظورش را نفهمیده بودم عصبی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیشده؟ ازم ترسیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازم بی توجه به حرفم حیران گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشم هات... هر دوشون سبز شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظهای جا خوردم. چی؟ چشمهایم هر دو سبز شدهاند؟ واقعا؟ نه، نه. ممکن نبود تا حالا این اتفاق نیفتاده بود نه. حیران به اطراف نگاهی انداختم، برف های یک منطقه آب شده بودند پس سریع به طرفش رفتم. درست کنار غار یک برکه کوچک تشکیل شده بود، جلو رفتم و به خودم توی آب نگاه کردم. مگر میشد؟ واقعا چشمهایم سبز شده بودند. چه اتفاقی برایم افتاده بود؟ تا حالا نشده بود هر دو چشمم سبز شوند. برای اولین بار بود که رنگ چشمهایم جفت شدهاند و چه قدر هم جالب است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس عجیبی داشتم. تا حالا خودم را با چشم های جفت یک رنگ ندیده بودم. عجیب و جالب، یک حس خوبی توی وجودم افتاده بود. یک چیزی مثل کشتن و شکستن میمانست چیزی که لذت بخش بود. نگاهم را از برکه گرفتم و به طرف توماس بازگشتم. عصبی غرشی به طرفش کردم و با خشونت، به چشمهایش خیره شدم؛ پوزخندی زدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب که چی؟ نکنه برای جایگاهت احساس خطر کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه طرفش قدم برداشتم و با پوزخند دورش چرخیدم. کارول، کارول چی داشتم میگفتم؟ چرا حرفهایم دست خودم نبود؟ من به توماس پوزخند زدم؟ من؟ واقعا امکا... ناخودآگاه به توماس حمله کردم. غرشی کرد و با پنجهاش محکم به سینهام ضربه زد که با شدت به عقب پرت شدم. آخ، لعنتی چه قدرتی داشت. آخر چه مرضی بود که حمله کردم؟ به سینه ام نگاه کردم، زخمم خیلی عمیق بود. رد سه ناخن توماس روی سینم مانده بود و از آن خون می چکید. لعنتی، مزه ی خون را توی دهنم حس کردم. عصبی سرم را بالا آوردم و بهش خیره شدم. رفتار و کارهام دست خودم نبود، من چم شده بود؟ چرا میخواستم توماس را بکشم؟ چرا... صدای گرگینه های اطراف، بیشتر از قبل عصبیم کرد. از طرفی نمیفهمیدم که داشتم چی کار میکردم و از طرفی با شنیدن حرفهایشان اعصابم بهم ریخته بود. چشمهایم بسته شد و نفس های عمیقی کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دیدی واقعا درست بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره واقعا اون می خواد آلفا بشه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه لیاقت نداره. توماس زیادی بهش بها داده فکر کرده اجازه داره با اون چشمهای قرمزش همه غلطی بکنه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حتی کامل هم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ناقصالخلقهی بدبخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بیکس بیچاره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه. نگید، باهام اینجوری نکنید. من این نبودم. ناقص نبودم. بیکس نبودم، فقط هنوز نمیدانستم که و چه هستم. فقط هنوز نمیدانستم از کجا آمدهام. نامرد ها چرا بهم اینها را میگویید. من که با همهی شما مهربان بودم. هر چه میخواستید سریع برایتان میآوردم، این بود جواب خوبی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهایم را باز کردم و با خشم به همهی آنها خیره شدم. به طرفشان غرشی کردم که همه سریع آماده حمله شدند. دست خودم نبود اما بدم هم نمیآمد بکشمشان و از دستشان راحت شوم. آنها ناحقی کردند پس مرگ حقشان بود. درست است که خودم نمیتوانستم دخلشان را بیاورم اما این حس عجیب مطمئنا میتوانست، عجیب حس کشتار قویای درونم شکل گرفته بود. پس بلند فریاد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخواین بهم حمله کنین؟ خب بیاین، بیاین من رو بکشین. بیاین...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهنوز حرفم تمام نشده بود که توماس بهم حمله ور شد. با یک ضربه از طرفش محکم به زمین افتادم. لعنتی، من کجا و توماس گرگ بزرگ سیاه آلفا کجا؛ واقعا چه انتظاری داشتم آخر. پنجه هایش توی پهلویم فرو رفت. لعنتی چقدر درد داشت. صورتش را جلو آورد و با خشونت که به صدایش جذبهی خاصی داده بود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کارول از حد خودت فراتر رفتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخندی زدم اینبار انگار دست خودم بود. با لحن تمسخرآمیزم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس احساس خطر کردی، نترس مقامت فقط برای خودت و امسال خودت هست، من هیچ نیازی بهش ندارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرش وحشتناکی توی صورتم کرد و عقب رفت، با لحن محکمیگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از اینجا برو تو دیگه عضو این گله نیستی، فقط برو و گمشو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحقیقتش شوکه نشدم. بعد از این همه اتفاق که توی یک لحظه افتاد، انتظار دیگری نمیشد داشت. انگار آن روز فرا رسیده بود. روزی که از یک بتا به امگا تبدیل میشدم. آرام و به سختی از جایم برخاستم. انگار واقعا کنترلم به دست خودم بازگشته بود، اما چرا هنوزم حرف هایم مثل قبل بود؟ شاید چون... خود اصلیم بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام اما با تمسخر بهش نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- فکر کردی می مونم؟ منتظر باشین، یک روزی همتون باید تاوان امروز رو پس بدین. اون روز همتون رو می کشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم باورم نمیشد این حرف را زده باشم، اما راضی بودم. صدای فریاد کل قبیله با این حرفم بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ناقص.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو چه کاری ازت بر میاد برو به جهنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون هیکل نحص رو از این جا ببر.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخفه شید، خفه شید. عصبی غرش بلندی به طرفشان کشیدم که همه خواستند بهم حمله کنند که ناخوداگاه قدمی به عقب برداشتم. نه نمیتوانستم با آنها بجنگم. وحشتزده به آنها نگاه کردم. من دیگر بتا نبودم بلکه الان یک امگا هستم امگایی که هر لحظه ممکن بود توسط گلهی سابق خودش تکهتکه شود. (به جهنم!) من را چه شده بود؟ واقعا چه شده بود؟ چرا حرف های زد نقیص می زدم، الان این چه بود گفتم؟ چم شده است؟ مگر الان خودم را کنترل نمیکردم؟ شاید بخاطر جفت شدن رنگ چشمهایم بود که این جوری شده بودم. برای آخرین بار به همهی آنها که آمادهی حمله بودند و با دندانهای بیرون زده، با خشم بهم نگاه میکردند، خیره شدم و آرام از کنارشان عبور کردم و به طرف مخفیگاهم دویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه عقب نگاه کردم توماس با خشم و اریکا هم کنارش با خندهای از روی موفقیت بهم نگاه میکرد. زیر سر تو بود، همه اش تقصیر تو بود. منتظرم باش یک روز باز می گردم و انتقام آن کارها را میگیرم. آن روز، روز مرگ شما ها است. به آنها پشت کردم و به سمت مخفیگاه همیشگی خودم جایی که منبع آرامشم بود رفتم. باید ارزش مخفیگاهم را بدانم چون اگر آنجا را نداشتم نمیدانستم الان باید به کجا میرفتم، دیگر به پشت سرم نگاه نکردم. از امروز به بعد دیگر نمی خواستم آن کارول احمق باشم. من تغییر میکردم، آره می فهمیدم حقیقت چیست، چرا خانوادهام بخاطر بیماری مردند؟ چرا با اینکه شانزده سالم بود جثهی کوچیکی داشتم؟ چرا چشمهای من با بقیه فرق داشت؟ میفهمم حتی اگر باعث به خطر افتادن زندگیام شود. بله باید بفهمم که هستم. آن روز باز می گردم و به همه میگویم من که بودم. از همه انتقام می گیرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه صخرهی همیشگی رسیدم و آرام و خسته، با بدنی غرق در خون رویش خوابیدم، بدنم درد میکرد اما باید تحمل میکردم تا خودش خوب شود، به جنگل و رودخانهی جلویم نگاه کردم. الان دیگر یک امگای تنها بودم. اصلا از که میپرسیدم من کی هستم؟ آخر کارول چرا چرت و پرت میگویی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را روی سنگ گذاشتم و چشمهایم را بستم. نمیدانستم، نمیدانستم باید چیکار کنم... هم عصبی بودم هم غمگین، آخر چرا باید آن حرفها را می زدم؟ چرا دست خودم نبودند؟ اما یک حسی درونم میگفت که آن حرف ها حقیقت داشتند. انگار خودم نیز با خودم اختلاف داشتم. نمیدانم اما فعلا باید آرام باشم، بعد به این فکر می کنم که چه غلطی باید بکنم. آرامآرام در حالی که نگاهم به آسمان ظهر بود، پلک هایم سنگین شدند و به خواب رفتم. البته بیشتر بخاطر درد بود که بیهوش شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل چهار
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای آرام پایی که نزدیک می شد، گوشهایم را سیخ کردم و سریع از خواب پریدم. با سرعت از جایم بلند شدم و به آن سمتی که صدا از آن سوی میآمد خیره شدم. بوی آشنایی به مشامم خورد. بوی... لعنتی بوی اریکا بود. وحشت زده به همان سمت خیره ماندم. نباید این جا را پیدا میکرد وگرنه کارم تمام بود. صدای قدم ها و بوی نحسش هی نزدیک تر میشد. عصبی و کلافه به اطراف نگاه کردم. اگر پیدایم میکرد بدبخت میشدم، زئوس لطفا کاری کن پیدایم نکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای غرشی که وارد محوطه شد و از بوته ها به داخل پرید، فهمیدم که کار از کار گذشته است. لعنتی. فهمیده بود این جایم، مگر کودن بود که نفهمد. منم بو داشتم، لعنتی چرا حواسم نبود؟ حتی وقتی اضطراب و ترس چاشنیاش باشد بو تیزتر میشود. به شکل انسانیش در آمد و با صدایی که تمسخر در آن موج می زد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اوه کارول مگه نرفتی؟ چرا هنوز حست میکنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنزدیکتر شد و باز به شکل گرگینه در آمد. دندان هایش از فکش بیرون زده بودند و آب دهانش قطرهقطره میچکید. گوشهایش به عقب برگشته بودند و دمش را تند تند تکان می داد. اینبار مطمئن بودم اگر باهم درگیر میشدیم مرگم حتمی بود. او جلو میآمد و من وحشت زده عقب میرفتم. اگر دو قدم دیگر بر می داشتم به لبهی پرتگاه می رسیدم، بدبخت شدم. او ایستاد و خندید، با ترس نگاهش کردم. پنجه ها و ناخن های بیرون زده اش را محکم توی زمین فرو کرد و یکهو به طرفم حمله ور شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزوزه ای از سر ترس کشیدم و خواستم فرار کنم که با ضربه ای که به صورتم زد، درد فجیعی در کل بدنم پیچید و پاهایم از صخره لیز خورد. تنها با دو دست جلویم از صخره آویزان شدم، پنجه هایم را محکم توی سنگ فرو کردم تا نیوفتم. کشیده می شدند و صدای بدی میدادند، تمام بدنم از ترس میلرزید، پنجههایم داشتند بخاطر سابیده شدن خون ریزی میکردند و سنگ بخاطر خون قرمز شده بود، اگر میافتادم مرگم حتمی بود. به سختی از گوشه چشمم به پایین نگاه کردم. ارتفاع زیاد بود و از آن طرفش آب با شدت از صخره میریخت. یعنی اگر میافتادم درجا بخاطر شدت آب آبشار و ارتفاع میمردم. چی کار کنم؟ اریکا بالای سرم ایستاده بود و با پوزخند بهم نگاه میکرد. نه نه اگر دستهایم را گاز میگرفت یا با پاهایش ضربه می زد مرگم حتمی بود. با زوزه ای از سر درد و عجز بهش خیره شدم. بلند و ترسیده گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکن، خواهش میکنم. میخوام زندگی کنم. اینجوری میمیرم لطفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیان حرفهایم پوزخند زد و به شکل انسانی در آمد. روی زانو نشست و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بهترین اتفاق ممکن همینه که بمیری!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شد و با پاهایش محکم به دستهایم ضربه زد و قهقهه سر داد. لعنتی، به اطراف نگاه کردم چیزی نبود که بتوانم خودم را با آن نجات بدهم. دستهایم با هر ضربه بیشتر درد میگرفتند و ناخن هایم داشتند بخاطر سابیده شدن تمام می شدند. دیگر واقعا امیدی نبود. آخرش هم نفهمیدم چه و که بودم. بهش نگاه کردم با همان پوزخند و قهقههاش، آخرین لگد را به دستهایم زد که از صخره جدا شدم و سقوط کردم، صدای خنده هایش، تمام کوهستان را در برگرفت و اکو شد، از او متنفر بودم و الان حتی بیشتر از قبل. میخواستم چشمهایم را ببندم که محکم به یک جایی خوردم و به طرف مخالف آبشار پرت شدم. با درد به اطراف نگاه کردم. چی شد؟ الان روی کوههای رو به روی آن صخره بودم اما صد متر پایین ترش قرار داشتم. یک جایگاه کوچک یک متری توی دل کوه بود، اما چی شد که افتادم این جا؟ به جلویم نگاه کردم، یک برآمدگی در راه قرار داشت از بالا که افتادم به برامدگی برخورد کردم و چون سرعتم زیاد بود به این طرف پرت شده بودم. تمام بدنم درد میکرد اما خوشحال بودم که زنده هستم. به بالا نگاه کردم اریکا به پایین نگاه میکرد و میخندید. انگار من را نمیدید چون لا به لای کوه بودم. هرچند منم به سختی او را میدیدم. با تنفر بهش خیره شدم و پنجههای سابیده شده و خونینم را روی سنگ فشار دادم، خیلی درد داشت اما مهم نبود. حالا که زنده ماندم انتقامم را میگرفتم. اریکا منتظرم باش، خودم از این صخره وحشتناک میاندازمت پایین و آن روز مطمئنم میرسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهم را از او گرفتم و به اطراف دوختم. حالا یک امگا بودم که وسط کوهستان روی یک صخره یک متری گیر کرده بود. وای زئوس الان چیکار کنم آخر؟ ناامید به اطراف نگاه کردم که سوراخ کوچکی مثل یک غار، نزدیک این صخره توجهام را جلب کرد. اگر می توانستم تا پیشش بپرم شاید میتوانستم از این جا یکجوری خلاص شوم. جلو تر رفتم. تقریبا فاصلهاش با جای من، نیم متر بود، میتوانستم بپرم. یکم عقب رفتم و با سرعت به طرفش دویدم. با یک پرش کوتاه پنجههایم را به دیواره آن غار کشیدم و خودم را به سختی بالا کشیدم. وارد غار که شدم ضربان قلبم به شدت تند میزد. برگشتم و به پایین نگاه کردم. یک ارتفاع وحشتناک که حتی از نگاه کردن بهش هم سرگیجه میگرفتم. زئوس را شکر که نزدیک بود وگرنه باید همان جا میمردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه تاریکی غار نگاه کردم. عمیق بود واقعا می ترسیدم. نکند برای یک حیوان دیگر باشد؟ اینبار دیگر... نه کارول تا کی میخواهی اینجا بمانی؟ برو، نترس برو... یک صدا از درونم بهم میگفت بروم و گویا واقعا چارهای جز این نداشتم. شروع به حرکت کردم و وارد تاریکی غار شدم. چشمهایم مدتی که گذشت به تاریکی عادت کرد و قشنگ می دیدم اما هر چقدر میرفتم به جایی نمی رسیدم. چقدر این غار بزرگ بود. باز خوبه جثه کوچکی داشتم وگرنه اصلا توی غار جا نمیشدم. یک غار نمدار بود که از سقفش آب میچکید، خب باید هم نمدار باشد چون کنارش آبشار بود. مدتی میشد که میرفتم حدودا ده دقیقه گذشته بود، خسته شده بودم، خوابم میآمد اما جرات نمیکردم توی این غار بخوابم. باید یک جای امن پیدا میکردم. خسته به جلو خیره بودم که نوری چشمم را زد، خوشحال سرعتم را بیشتر کردم. احتمالا به انتهای غار رسیده بودم. به نور نزدیک تر شدم و بالاخره به ته غار رسیدم. آرام و با احتیاط به اطراف نگاه کردم. غروب بود و همه جا امن به نظر میرسید. کامل از غار بیرون آمدم و خسته به منطقه ای که الان درونش بودم خیره شدم. اینجا کجا بود؟ نمیدانستم تا حالا به این منطقه نیامده بودم. نکند خیلی از قبیله دور شدهام؟ اما کارول تو دیگر جزو آن قبیله نیستی تو یک امگایی. غمگین به اطراف خیره شدم و به مقصدی نامعلوم حرکت کردم. نمیدانستم کجا میروم فقط میرفتم، از همه چیز بریده بودم. دیگر حتی یکی را هم نداشتم. هرچند قبلا هم نداشتم، باید میرفتم و دلیل این چشمهای مزخرف را پیدا میکردم. بخاطر این ها ترد شده بودم. باید درستشان میکردم تا بتوانم توی قبیلهها جایی بین گرگینه ها داشته باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی بود که همین طوری میرفتم، حتی نمیدانستم کجا هستم و به کجا میروم. تنها می دانستم جهتی که میروم، به طرف غرب بود و در حال رد شدن از یک جنگل بزرگ کاج بودم. تمام جنگل با برف پوشیده شده و خیلی هوا سرد بود، با اینکه موهایم زیاد بودند اما خستگی زیاد داشت بی حالم میکرد و باعث میشد سرما بیشتر از قبل به پوستم نفوذ کند و تاثیر بگذارد. آرامآرام پنجه هایم را توی برف های روی زمین فرو میکردم. سرد بود اما بازم لذت داشت. همیشه از این حس خیلی خوشم میآمد. مناطق خودمان هم برف داشت اما اینقدر زیاد نبود. اینجا پاهایم تا زانو توی برف میرفتند اما منطقه خودمان تنها یکم روی زمین می نشست و ماندگار بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای کلاغ ها بود که به گوش می رسید. حالا که فکر میکردم، صدای کلاغ هم قشنگ بود. چشمهایم را آرام بستم و در حالی که از سرما به خودم می لرزیدم و پاهایم توی برف فرو میرفت، در حس خوبش غرق شدم. برای لحظه ای واقعا فراموش کردم که چند ساعت پیش چه وضعیتی داشتم، هر چند برف و لذتش هم نمیتوانست خستگی و زخم هایم را درمان کند. سرما بود و خسته بودم. جسمم به زور راه میرفت که ناگهان با صدایی که توی ذهنم اکو شد وحشت زده سرجایم میخکوب شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"دنبالش بگرد."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبهت زده در حالی که به آن صدای زمخت و نرم گوش میکردم، با چشم هایی از حدقه بیرون زده به درخت جلویم خیره شدم. این کی بود؟ توی ذهن من بود؟ همان طور متعجب و حیران، با لکنت و لحنی که سرشار از ترس و اضطراب بود گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ت... تو کی هستی؟ ت... توی ذهن... من چیکار میکنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا باز مثل قبل زخیم اما نرم توی ذهنم اکو شد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"من؟ من همان چیزیام که داری دنبالش میگردی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز قبل بیشتر وحشت کردم، مگر دنبال چه می گشتم؟ من... من دنبال چه بودم؟ اینکه خودم را بیشتر بشناسم آره اما... اندکی خنثی، خالی از هر فکری به همان درخت خیره ماندم. آره... من دنبال خودم و ماهیتم بودم. یعنی آن، ماهیت من بود؟ دنبال چیزی می گشتم که کنارم بود؟ نه درستش این است که او درونم بود. با اکوی مجدد صدای دو گانه، از تهی بودن بیرون آمدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" دلیل این رنگ چشمهات، منم. این خاص بودندت این ناقص بودنت."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلیل رنگ چشمهایم، دلیل نقصم او بود. واقعا؟ اما دلیل خاص بودنم... اولین بار بود کلمه ی خاص برای من استفاده می شد، تا حالا نشده بود کسی به من خاص بگوید، مگر من ناقص نبودم پس چطور میشد در حین ناقص بودن خاص بود؟ در حالی که از شنیدن کلمه خاص خوشحال بودم و در کنارش مضطرب از فهمیدن دلیل این نقص، با ذوق و استرس گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب بگو دلیلش چیه؟ بهم بگو لطفا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای دو گانه، برای بار سوم در ذهنم اکو شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نه. نمی تونم. در واقع تا زمانی که خودت نفهمی نمی تونم بهت بگم. "
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام امیدم از فهمیدن دلیل نقصم، همان طور که ناگهانی اوج گرفت ناگهانی هم سقوط کرد. چرا بهم نمیگفت؟ چرا می خواست زجرم بدهد؟ در حالی که دپرس شده بودم، نگاهم را از آن درخت گرفتم و آرام قدم برداشتم. با چهره ای غم زده و لحنی که سرشار از ناامیدی بود، اینبار توی ذهنم نالیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"آخه چرا؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا بعد از مدتی مکث که انگار داشت فکر میکرد، جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"قانون طبیعت"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی؟ قانون طبیعت دیگر چه کوفتی بود؟ این یکی از کجا آمد؟ آه کلافه جواب دادم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"خب از کجا باید بفهمم؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا آرام تر از قبل جوابم را داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"خودت، دلیلش را بفهم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی؟ همین؟ خودم بفهمم، خب بیشعور از کجا باید میفهمیدم وقتی چیزی نمیدانستم حتی کسی را هم نداشتم که از او بپرسم. عصبی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- قانون طبیعت، اون چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی منتظر جوابش ماندم اما جواب نداد یعنی چه کجا رفت؟ باز ایستادم و بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هی کجا رفتی؟ با تو ام لعنتی کجا رفتی؟ آخه از کجا بفهمم کیم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفقط آمد عصبیام کرد و رفت. باز حرکت کردم، مسلما همراهم بود، از ذهنم که نمیتوانست فرار کند. من اصلا چی داشتم میگفتم. خودم هم خل شدم. ولی عجیب کنجکاویم را قلقلک داده بود، می خواستم واقعا دلیل را بدانم، بخصوص وقتی کسی که توی ذهنم بود هم می دانست جز من. این بار مصمم تر از قبل برای فهمیدن این نقص قدم برداشتم. باید می فهمیدم من کیم و از کجا آمدم. پدر و مادرم چرا مردن و اگر بخاطر بیماری بوده چه بیماری؟ چی شده و چرا من این هستم. آرام راه میرفتم و به احتمالات فکر میکردم. اول باید یکی را پیدا میکردم تا از او درباره یک دانا بپرسم. مسلما یک نفر باید باشد که از همه چیز خبر داشته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمدتی بود که راه میرفتم و فکر میکردم، نمیدانستم چقدر رفته بودم اما می توانستم حس کنم دیگر کاملا از منطقهی دويست کیلومتری قبیله بیرون رفته بودم و دور شده بودم. اما اینکه الان کجایم را اصلا نمیدانستم. هنوز توی جنگل کاج بودم اما نمیدانستم کجای جنگلم، چون تا حالا به این اطراف نیامده بودم. منطقه برایم کاملا نا آشنا بود، به جلویم خیره شدم که هنوز درخت های کاج برفی ادامه داشتند. با شنیدن صدای شکسته شدن چوب از پشت سرم، سریع گوشهایم را تیز کردم. به عقب بازگشتم و سریع حالت دفاعی و تهاجمیگرفتم. چند تا بوته و سه تا درخت جلویم بود. آن طرف را بو کردم. بوی یک گرگ. لعنتی درست توی اولین ساعات امگا بودنم باید با یک گرگ برخورد میکردم. عصبی و بلند غرش کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی هستی؟ بیا بیرون، زود باش وگرنه حمله میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا گفتم حمله می کنم سریع از پشت بوته ای بزرگ که درست جلویم بود بیرون پرید، یک گرگ قهوه ای کوچک بود. درست هم اندازه خودم و نه بزرگتر، شانس آوردم وگرنه مرگم حتمی بود. آماده حمله بودم آنهم همین طور، دندانهایم بیرون زده بود و پنجه هایم توی برف فرو رفته بودند، هرچند پنجهی سالمی برایم باقی نمانده بود. هر دو حالت تهاجمی داشتیم و ترسیده بودیم. می خواستم حمله کنم که از حالت تهاجمیش یکهو پایین آمد، متعجب بهش نگاه کردم که آرام جلوتر آمد. می خواست چکار کند؟ متعجب تر از قبل شدم. جلو تر آمد و درست جلویم ایستاد و پوزهاش را به پوزهام زد. چی شد؟ این کارش چه معنایی داشت. نکند مسمومم کرد؟ وحشت زده عقب رفتم و غرشی کردم که یکهو جلویم خوابید. متعجب بهش نگاه کردم. چرا خوابید. چه مرگش شده است؟ ناخوداگاه از حالت تهاجمی پایین آمدم و منم جلویش نشستم. من یکهو چم شد؟ چرا ناخوداگاه نشستم؟ من... با نشستنم سریع بلند شد و باز پوزهاش را بهم مالید. اَه این دیگر چه کار چرتی است؟ من که جزو گلهاش نیستم که اینطوری رفتار میکند. پوزهام را عقب آوردم و اخم کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" سلام، از کجا اومدی؟ این اطراف غریبه ای. تا حالا ندیده بودمت."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیا زئوس. این صدا دیگر از کجا بود؟ متعجب به اطراف نگاه کردم و آرام زمزمه کردم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کی این اطرافه؟ خودت رو نشان بده
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز صدا آمد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"هیچکس."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوحشت زده حالت تهاجمیگرفتم و تندتند سرم را به اطراف چرخاندم تا منبع صدا را پیدا کنم که باز گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"دنبال چی میگردی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوحشت زده در حالی که به آن گرگ خیره بودم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یکی این جاست، داره توی ذهنم حرف می زنه. وای زئوس نکنه تسخیر شدم، نکنه...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدا دوباره حرف زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نه بابا تسخیر نشدی، منم که دارم توی ذهنت حرف میزنم فکر نکنم این تعجب داشته باشه ها."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب به چشم های آبیش خیره شدم و با لحنی سرشار از تعجب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو بودی. چرا... چرا حرف نمیزنی پس؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام خندید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چون گرگم، گرگها که نمیتونن حرف بزنن، اما بجاش می تونیم باهم توی ذهنمون حرف بزنیم، خودتم که گرگی، ولی چطور داری حرف میزنی؟ عجیبه ها"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحنش متعجب شده بود. صورتش هم همین طور، انگار داشت به دلیلش فکر میکرد. صبر کن. چی؟ منم گرگم؟ نه من گرگینه بودم. چطور امکان داشت گرگ باشم. متعجب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که گرگ نیستم، گرگینهام. چشمهام رو نمیبینی؟ توهم گرگ نیستی که چشمهات آبی هستن پس گرگینهای.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که همچنان متعجب بود گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" نه من گرگم، چشمهام از خانوادم بهم ارث رسیده، بابام گرگینه بوده."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد از حرفش به چشمهایم نگاه دقیقی کرد و متعجب تر از قبل گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" وای زئوس، تو چرا چشم هات رنگیه؟ و چطوری بوی گرگ میدی اگه گرگینه هستی؟ تو چی هستی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغمگین و متعجب بهش نگاه کردم. غمگین از شنیدن مجدد آن جمله معروف و متعجب از بوی گرگ... من گرگینه بودم، اما چطور میشد بوی گرگ بدهم؟ مگر میشد یعنی یک رگهام گرگ بود؟ یکی هم گرگینه. پس دلیل این نقص ممکن بود همین باشد؟ این که یک گرگ و گرگینه که دشمن خونی هم دیگر هستند، بچه دار شوند و نقص داشته باشد شاید طبیعی بود. قوانین طبیعت، این بود؟ نه... نمیشد زیرا او نیز پدرش گرگینه بوده است. پس مادرش هم گرگ است که الان دورگه محسوب میشود. پس چرا من اینچنین هستم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر گرگ نبودم، پس چطور او از من بوی گرگ حس کرد و اگر گرگینه نبودم، چطور تمام مدت کنار گرگینه ها زندگی کردم و آنها متوجه نشدند و اگر هم بودم، چرا نمیتوانستم تبدیل شوم؟ چرا رنگ چشمهایم جفت نبود؟ چرا نمیتوانستم مثل گرگ ها ارتباط ذهنی داشته باشم؟ چرا میتوانستم حرف بزنم؟ من در کل از هر نژادی که حساب کنم نقص دارم. من نه گرگ هستم نه گرگینه... پس من چی هستم؟ با صدایی متعجب، بعد از کمی دغدغه ذهنی به دنیای واقعی بازگشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"تو چی هستی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبازم کلیشه همیشگی و تکرار، غمگین بهش نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شاید باورت نشه. اما خودمم نمیدونم. نمیدونم چیم. گرگ یا گرگینه؟ من تموم مدت با اونا زندگی میکردم و هیچکدوم بهم نگفتن بوی گرگ میدم من...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که چهرهاش به شدت متعجب بود، بلند توی ذهنم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" چی واقعا؟ تو تمام مدت پیش گرگینه ها بودی؟ اونا دشمن های خونیمان چطور تونستی باهاشون زندگی کنی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه در حالی که فکرم مشغول بود، دمم را تکان دادم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خودمم نمیدونم. همین الان تازه فهمیدم گرگم چه انتظاری داری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش باز آرام شد و با لحنی شاد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" آره مشخصه تازه فهمیدی. من هکتورم، از آشناییت خوشبختم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرام سرم را تکان دادم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- منم همینطور، کارول هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوشحال تر در حالی که دم بزرگش را تکان میداد گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"قراره چی کار کنی کارول؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنان کلافه سرم را تکان دادم و و با لحن غمگینی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم. اوم... راستی چطور توی ذهنت حرف میزنی؟ منم میتونم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irایکاش منم میتوانستم، این که بتوانم یک چیزی از نژاد جدیدم یاد بگیرم، بنظر شاید بتواند کمکی بکند. صدای آرامش توی ذهنم به گوش رسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"مطمئنم میتونی اما باید تمرین کنی. تمرکز کن و بهم فکر کن و بعدش حرفی که میخوای بزنی رو توی ذهنت بهم بگو."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرم را به معنای فهمیدن حرفش تکان دادم و چشمهایم را بستم. گرگ قهوهای سیاه و سفیدی را توی ذهنم تجسم کردم که تصویرش توی ذهنم نقش بست. چه جالب داشت جواب میداد. اولین بار بود داشتم از این کار ها میکردم. انگار واقعا گرگ بودم. چون حس میکنم ذهنم قابلیت این کار را داشت. سعی کردم چیزی به او بگویم. تمرکزم را بیشتر کردم و به آن حرف فکر کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"هی صدا میاد؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنتظر بودم بهم جواب بدهد که مدتی گذشت و جوابی نشنیدم. چشمهایم را باز کردم و به او نگاه کردم. آرام و مشتاق گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- صدام رو شنیدی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسری به معنای منفی تکان داد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"نه"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرشی از حرص کردم و باز حرکت کردم و به راهم ادامه دادم. اَه انگار گرگ نبودم. من و چه به این کار ها آخر. سریع همراهم آمد و خودش را بهم رساند. با خنده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اشکال نداره بابا، همهی گرگها وقتی بچن اولش چند بار تمرین میکنن تا بتونن درست ارتباط بگیرن، اینقدر زود دلسرد نشو. حالا داری کجا میری؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن حرفش آرام تر شدم، خب پس حداقل خنگ نبودم. پوف. آرام سرم را به طرفش برگرداندم و در حالی که راه میرفتم کلافه گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم. باید برم و از یکی که چیزی میدونه یکم پرس و جو کنم، شاید بدونن چرا اینطوری هستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش من را از حرکت وا داشت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"در این که تو گرگی شک ندارم. بوت رو واضح حس میکنم. اما گرگینه ها دشمنان مان. همزاد هامون رو به خودشون تبدیل میکنن و اینکه تو چطوری تمام مدت باهاشون بودی متعجبم کرد. از اون بیشتر رنگ چشم هات هم خیلی عجیبه که واقعا حرفی ندارم در موردش بزنم. اما..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفصل پنج
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*دفترچه لغات*
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنژاد گرگ: نژادی که با یکدیگر ارتباط ذهنی دارند و نمیتوانند با دهن حرف بزنند. خوی درندگی بالایی دارند و نمیتوانند به انسان تبدیل شوند. همچنین نمیتوانند با نژاد های دیگر ارتباط بر قرار کنند و رنگ چشمهایشان نارنجیست که رنگ گرگ های عادی است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزئوس: خدای خدایان یونان است که دو برادر به نام های پوزاییدون، امپراطور دریاها و هادس پادشاه دنیای مردگان دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنژاد گرگینه: برعکس گرگ ها گرگینه ها به انسان تبدیل میشوند و راحت با هم با دهان حرف می زنند. همچنین میتوانند به خوبی با نژاد های دیگر به غیر از آل ها، گرگ ها و خوناشام ها ارتباط برقرار کنند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا قطع شدند ناگهانی صدایش و قرار گرفتن جلویم بهش نگاه کردم، چش شد. متعجب بهم خیره بود. با حالتی پرسشگرانه بهش نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحیران گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چشمهات، دو رنگن. چرا... چرا جفت نیست. فکر کردم فقط آبیه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهان پس بگو چرا شوکه شده بود. احتمالا باز رنگ قرمز خودش را نشان داده بود، رنگی که با عصبانیت انس گرفته است. رنگ سبزم در حالت عادی تیره بود اما وقتی قرمز فعال میشد سبز هم روشن تر میشد. با سردرگمی به چشمهایم نگاه کرد و حیرت زده گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چرا چشمهات این رنگین؟ چرا تا الان متوجه نشدم؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه از این سوالهای تکراری، با لحنی عصبی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نمیدونم، نمیدونم. از گله بخاطر این چشم ها انداختنم بیرون. باید دلیلش رو بفهمم تا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلو آمد و وسط حرفم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"ببخشید ناراحتت کردم، انگار زیاد از این سوالها خوشت نمیاد، چون عصبانیت و کلافگیت رو حس کردم. باهام به قبیله من بیا. اونجا آلفا شاید بتونه بهت کمک کنه، آلفامون مرد بزرگیه و خیلی داناست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچی؟ حس کرد؟ چه جالب یعنی منم میتوانم حس کنم؟ متعجب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حس کردی؟ کاش منم بتونم حس کنم. انگار خیلی بدرد بخوره. گله گرگها؟ من آخه تا همین الان حتی با یک گرگ هم رو به رو نشده بودم. چه برسه به گله شون…
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خندهاش توی ذهنم آمد که میگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"اشکال نداره، بیا بریم، بیا."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو به طرف شرق جنگل حرکت کرد. با تردید بهش نگاه کردم. استرس داشتم؛ یعنی چه میشد؟ چه در انتظارم بود؟ نمیدانم اما باید میرفتم. یا نه شاید نباید میرفتم. اما نکند واقعا آلفای گرگ ها بتواند بهم کمک کند؟ برایم جالب بود اینکه میتوانم هم نوع هایم را ببینم. البته بعد از اینکه توی ده دقیقه فهمیدم از هم نوع هایم هستند. تا حالا جز هکتور با هیچ گرگی نبودم و الان با قبیلهی گرگ ها قرار بود رو به رو شوم. زئوس لطفا کمکم کن. پشت سرش راه افتادم تا باهاش همراه شوم. می خواستم بفهمم این نقص از کجاست از چی بوده و چه دلیلی داشته است. اره می فهمیدم هرچند شاید یک چیز بیارزش باشد. اما حتما ارزشش را دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسخته ببینی همه مسخرهات میکنند و جدیت نمیگیرند. بد تر از همه اینکه حتی خودت هم خودت را جدی نمیگیری. چرا؟ چون اصلا نمی دانی چه هستی، چیِ خودت را باید جدی بگیری؟ چه توانایی داری؟ هیچی، هیچی از خودت نمی دانی. پس چه انتظاری میرود که بقیه جدیت بگیرند. هیچ؛ پس باید هر طور شده بفهمم که هستم. حتی اگر از ناچیز ترین گونه هم باشم، باید بدانم. باید وقتی یکی از من میپرسد که هستی بتوانم به او بگویم من کارول یک گرگینه یا یک گرگ هستم. نه اینکه فقط بگویم کارولام و نه هیچچیز دیگری. حتی اگر پای جانم هم وسط بیاید هر طور شده باید بفهمم. من که هستم، چرا باید اینقدر سوال و مجهول توی زندگیم باشد؟ واقعا دیگر از آن خسته شده بودم. به زئوس قسم خسته شدم. دیگر نمی خواستم هی نگاه کسایی را ببینم که حیران و وحشت زده به چشمهایم نگاه میکنند و آن سوال تکراری را به زبان میآورند. باید دلیلش را میفهمیدم. آره باید میفهمیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irساعت ها از حرکتمان گذشته بود، اما هنوز به جایی نرسیده بودیم. از جنگل کاج هم مدتی بود که بیرون آمده بودیم و الان توی یک دشت بودیم. نه کوهی و نه غاری، هیچی... اصلا من چطوری به این گرگ اعتماد کردم؟ نکند دارد می برتم یک جا گیرم بندازد و بکشتم؟ اه بس کن بهش نمیخورد گرگ بدی باشد. مگر به ظاهر است؟ اَه بس کن کارول، حالا که آمدی به این فکر کن که شاید آلفای گرگ ها بتواند واقعا بهت کمک کند آره شاید واقعا بتواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه عقب نگاهی انداختم. کاج ها کوچیک شده بودند خیلی از آنها فاصله گرفته بودیم. آرام و خسته خطاب به هکتور گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هکتور پس کی میرسیم؟ اصلا الان کجاییم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که خودش هم از خستگی نفسنفس میزد، با بیحالی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"یکم دیگه میرسیم. خودمم دارم جون میدم دیگه."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلافه بازدمم را بیرون دادم. استرس داشتم و شاید بخاطر همان زمان برایم دیر میگذشت. حس عجیبی داشتم. بعد از فهمیدن حقیقت باید چیکار میکردم؟ اگر چیز بدی باشم چه؟ اصلا صبر کن ببینم اگر راه اینقدر دور است، چطور او آنجا بود؟ مشکوک بهش نگاه کردم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو اینجا چیکار میکردی؟ چرا اینقدر از قبیلت دور شده بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را به چپ و راست تکان داد و بیخیال گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" جزو نگهبانیم بود، داشتم اطراف رو چک میکردم که تو رو دیدم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشتر از قبل بی اعتماد شدم، گشت زدن؟ یعنی واقعا داشت گولم میزد؟ نمیدانم، فعلا باید همراهش میرفتم. ممکن است قبیلهاش الان هم محاصرهام کرده باشد. تمام بدنم به لرزه افتاده بود، میترسیدم باید چیکار میکردم؟ مدتی بعد که با ترس و لرز گذشت، به یک دشت کوچک تری وسط آن دشت بزرگ رسیدیم، دور تا دورش صخره های کوچکی قرار گرفته بودند. چه جالب، انگار که یک جور محافظ بودند. متعجب به آن دشت کوچکی که میان صخره ها بود نگاه کردم که هکتور به طرفش رفت، اِ نکند قبیلهاش اینجا است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت سرش رفتم و همراهش وارد آن منطقه شدم. به اطراف نگاه کردم زئوس من. چه خبر است، اینجا دیگر کجاست؟ کل دشت پر بود از یک عالمه گرگ به اندازهی من که همگی عادی بودند. توی قبیلهی گرگینه ها جزء کوچیک ترین ها محسوب میشدم ولی اینجا همه مثل خودم بودند و این برای منی که کلا تا الان فقط یک گرگ دیده بودم و فکر میکردم آنهم مثل من مشکل از جثه اش بود، دیدن این همه گرگ در اندازهی خودم، برایم تعجبآور و بسیار شوکه کننده بود. ترس را به کل فراموش کردم، دیدن این صحنه یک مُهری بود بر اینکه واقعا گرگ هستم. انگار یک جور خصوصیتی بین گرگ ها محسوب میشد. همان طور که به دشت پر از گرگ جلویم که بین صخرهها بودند نگاه میکردم، همراه هکتور وارد محوطه شدم. به محض ورود به آنجا، یکهو حجم عظیمی از حرف ها در ذهنم پخش شد. همهمهی وحشتناکی داشت. چه خبر است؟ چرا یکهو این جوری شد؟ آخ لعنتی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعصبی و وحشتزده هی زوزه میکشیدم و دور خودم میچرخیدم. پنجههایم را به گوشهایم میکوبیدم و اصلا متوجهی اطراف نبودم. لعنتی این جا چه خبر بود؟ یکهو چه مرگم شد؟ به زمین افتادم. این سر و صدا ها به شدت داشتند بر من فشار میآوردند. خیلی حالم بد بود. از فشار زیاد نمیتوانستم بلند شوم. باید چه کار میکردم؟ روی زمین خوابیده بودم و انگار، نفس های آخرم را میکشیدم. میخواستم هنوز دلیل نقصم را پیدا کنم. نه زئوس لطفا الان نه. من... من هنوز... آی دنیا داشت به بدنم هجوم میآورد. تمام صدا ها بیشتر از قبل داشتند به من فشار میآوردند. دیگر بد تر از همه این بود که بعضی از صداها به شدت منعکس میشدند. انگار یکجورهایی قدرت خاصی داشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنیرویی عجیب درونشان نهفته بود و نیروی من را میگرفت. چشمهایم دیگر توانایی باز ماندن را نداشتند، مثل اینکه واقعا آخر زندگیام بود. افسوس که نمیتوانستم حقیقت را بفهمم. نمیخواستم با حجمی از سوال این دنیای لعنتی و ظالم را ترک کنم. اما حیف که همهچیز طبق خواستهی ما پیش نمیرفت. چشمهایم کمکم بسته شدند. به سختی نفس میکشیدم، دیگر کاملا قدرت درک اطراف را از دست دادم و لحظهای بعد، صداها برای همیشه تمام شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir)هکتور(
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir)سه روز بعد(
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرامی به طرف غار پدربزرگ رفتم. جلوی در غارش ایستادم و زوزهای کشیدم، بالافاصله صدای زوزهاش را شنیدم، این یعنی میتوانستم وارد شوم، خوشحال وارد غار سنگیاش شدم. روی تخته سنگ مخصوصاش به پهلو خوابیده بود و با لبخند به من نگاه میکرد. با لبخند جلو رفتم و پوزهام را به پوزهاش مالیدم. سرش را بالا آورد و با زبونش سرم را لیس زد. سریع سرم را عقب کشیدم و چند قدم عقب رفتم و در حالی که پنجهام را به سرم میکشیدم تا خیسی سرم را تمیز کنم، شاکی از کار چندشش گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" بابابزرگ. چند بار باید بگم از این کار بدم میاد. باز همین کار رو تکرار میکنی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگ در حالی که میخندید، دمش را تکان داد و وسط حرفم جواب داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"چون خوشت نمیاد دوست دارم بکنم، اینقدر هم نق نزن بچه، بزرگ و کوچیکی گفتن"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباز خندید که شاکی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بابابزرگ من دیگه بزرگ شدم. الان سن بلوغ رو هم رد کردم و چند وقت دیگه که دوران جف..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای جدی و محکم پدربزرگ مانع از ادامهی حرفم شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" هی. تو هنوز اونقدر بزرگ نشدی که دربارهی این چیز ها فکر کنی و حتی به زبون بیاری. اون دوران واسه گرگ های مادست و تو حق نداری مثل بقیه دوستات در اون زمان حتی از کنار گرگ های ماده رد بشی، دیگه هم نمی خوام دربارش حرفی بشنوم."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irغرشی کردم و دیگر ادامه ندادم. این بحث هیچ وقت تمام شدنی نبود. منم گرگ بودم، چرا نمیتوانستم همراه بقیهی گرگ ها برای خودم زوج پیدا کنم؟ چرا آخر؟ باز به او نگاه کردم، عصبی بود و با اخم به جای نا مشخصی خیره مانده است، سعی کردم موضوع را عوض کنم تا بیشتر از این عصبیاش نکنم. آرام گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" بابابزرگ اون گرگ جدیدی که تازه اومده بو..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدربزرگ سریع وسط حرفم پرید و با چهرهای جدی و لحنی خشن گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بهش نزدیک نشو هکتور، اگر نزدیک بشی مطمئن باش به شدت باهات برخورد میکنم. به هیچ وجه اجازه نداری باهاش حرف بزنی."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاکی جلویش نشستم. این دیگر منطقی نبود، داشت زور میگفت. معترض گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"منظورت چیه بابابزرگ؟ اصلا تو..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا غرشی که از خشم کشید، وحشتزده از جایم بلند شدم و عقب رفتم. به او نگاه کردم. چرا اینقدر عصبی بود؟ صدای خشمگینش توی ذهنم پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" هکتور برو بیرون؛ همین الان."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی به من برخورد. من چیزی نگفته بودم که بخواهد این جوری عصبی شود. در حالی که جلویش تعظیم میکردم، بی حس گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"بله آلفا."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند شدم و بدون هیچ حرف دیگری از غار بیرون رفتم، با خروجم خرگوشی جلوی پاهایم پرید، عصبی بودم، این رفتار هایش داشت روی مخم رژه میرفت، همیشه همین بود، نمیگذاشت کاری که خودم میخواهم را بکنم. عصبی دندانهایم را محکم توی گردن آن خرگوش که میخواست فرار کند، فرو کردم. خون با فشار زیادی از بدنش بیرون پاشید و درجا کشته شد، احتمالا صورتم هم خونی شده بود، به جهنم دیگر اهمیتی نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجسمش را به طرفی پرت کردم و با زبانم خون ها را از روی صورتم پاک کردم. طعم خوبی داشت. بعد از تمیز کردند خودم عصبی به طرف غاری که کارول را درونش زندانی کرده بود رفتم. من هکتور هستم، نوهی آلفای قبیله، قرار نبود هرچه آلفا گفت بگویم چشم. به اطراف نگاهی کردم، نگبانهای غار نبودند، احتمالا رفته بودند آب بخورند، سریع وارد غار شدم. کارول هنوز همان طور روی آن تخته سنگ بیهوش بود. چرا به هوش نمیآید؟ عصبی تر شدم و لگدی به بدنش زدم. ولی مثل اینکه حتی احساسش هم نکرد، لعنتی. توی این سه روز هیچ جوره نشده بود بیایم، اما الان هم این بیدار نمیشود تا بتوانم از او احوالی بپرسم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت تخته سنگی که کارول روی آن خوابیده بود مخفی شدم. باید تا وقتی به هوش میآمد منتظرش میماندم. نباید کسی متوجهی بودندم در اینجا میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(کارول )
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irداشتم راه میرفتم، یکی هم انگار کنارم بود و همراهم میآمد. بویش را نمیشناختم، برایم غریبه بود. چشمهایم بسته بودند و نمیتوانستم بازشان کنم، انگار یکی مانع باز شدنشان شده بود، با اینکه جایی را نمیدیدم اما یکجورهایی حسش میکردم. ناخودآگاه پشت سرش راه میرفتم، نمیدانستم چرا همراهم بود، اصلا کجا بودم؟ یک نیروی عجیبی وادارم میکرد دنبالش بروم. چقدر عجیب بود. کجا میرفتیم؟ هوا سرد بود و بدنم میلرزید، به سختی لرزشم را کنترل میکردم. میترسیدم، جایی را نمیدیدم ولی همچنان راه میرفتم. با بویی که به مشامم خورد، از فکر بیرون آمدم و سریع حالت تهاجمی گرفتم، چقدر بو آشنا بود. کجا شنیده بودم؟ کجا... بو پخش شده بود و انگار از همهجا می آمد. عصبی و کلافه سرم را مدام میچرخاندم تا منبع این بو را پیدا کنم اما فایده نداشت. سردرگم بودم که ناگهان بو تمام شد و یک بوی دیگر آمد، متعجب از حرکت ایستادم. این یکی را میشناختم، بوی گرگینه بود. ناخوداگاه چشمهایم باز شدند. نور زیادی به چشمهایم خورد، برای همین سریع بستمشان، کمکم بازشان کردم تا چشمهایم عادت کردند، متعجب به جلویم خیره شده بودم. یک جنگل بزرگ که زمین هایش پر از خون بودند. تمام منطقه از قرمزی خون، رنگین شده بود و عجیبتر از آن، این بود که اصلا بوی خون را حس نمیکردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشوکه به این صحنهی وحشتناک خیره بودم. تمام درخت ها سوخته بودند و شاخه هایشان روی زمین افتاده بود. خون ها همه از یک منبعی که وسط جنگل بود نشات میگرفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپاهایم ناخودآگاه حرکت کردند. مسیر جریان خون را دنبال میکردم تا به منبع برسم، اما نمیخواستم بروم، ارادهام دست خودم نبود، من میترسیدم نمیخواستم بروم. اما انگار بدنم و پاهایم فهمی از خطر نداشتند. انگار تحت فرمان یکی دیگر بودند. به یک تپه رسیدم و از آن بالا رفتم، یک صخره زیر تپه بود و حدود سی یا شاید هم چهل متر ارتفاع داشت. تمام خون ها مثل آبشار از آن به پایین میریختند، پاهایم تا زانو درون خون ها بود و دریاچه ای از خون آن پایین درست شده بود و جنازه ای از هرگونه، اعم از خرگوش، پلنگ، روباه و... آن اطراف افتاده بود. وحشتزده به همهجا نگاه کردم. اینجا چه خبر بود؟ زئوس. چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه مردهاند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوری از دور به چشمم خورد و با سرعت جلو آمد، انگار شکل یک آدم بود. آدم... یعنی تبدیل شونده بود. یک گرگینه. جز گرگینه ها بقیه نمیتوانستند تبدیل بشوند. نزدیک تر که شد، چشم هایش را دیدم، نور عجیبی از خودش ساطع میکرد. وای زئوس. یکی از چشمهایش آبی و دیگری قرمز بود. چشمهایش، درست هم رنگ چشمهای من بود. تنها تفاوتش نبود رنگ سبز است. چرا رنگ سبز را نداشت؟ باید از او میپرسیدم، شاید آن هم مثل من بود ولی دلیل...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir(هکتور)
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند ساعتی بود که پشت این تخته سنگ قایم شده بودم. چرا کارول به هوش نمیآمد؟ نکند یک مشکلی برایش پیش آمده باشد؟ نکند آسیب دیده است؟ با صدای حرکت سنگ بزرگی که جلوی در ورودی قرار گرفت، سرم را بالا آوردم. آه احتمالا پدربزرگ دستور داده بود در ورودی غار را مسدود کنند تا هیچکس نتواند وارد غار شود و بیشتر هم بخاطر من این کار را کرده است. در واقع، قطعا بخاطر من است! اما نمیدانست من زود تر از این وارد غار شده بودم. اما مسئله این بود که اگر زودتر بیرون نروم، کم کم متوجهی نبودم میشود و آن وقت واقعا بدبخت خواهم شد. عصبی از جایم بلند شدم و از پشت سنگ بیرون آمدم، بالای سر کارول ایستادم و با پوزهام هی تکانش دادم. حالا توی این وضعیت نمیخواست به هوش بیاید. مگر دست خودش بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه انگار فایده نداشت، برای آخرینبار با تمام قدرتم تکانش دادم که با غرشی از خواب بلند شد. ترسان سریع چند قدم عقب رفتم که از روی سنگ پایین افتادم. احمق. به او نگاه کردم، از جایش بلند شده بود و وحشتزده و عصبی، با حالت تهاجمی به من نگاه میکرد. چرا این چنین میکرد؟ نکند به من حمله کند؟ سریع منم حالت تهاجمی گرفتم و آرام و با احتیاط گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"هی چته؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای عصبی و بلندش توی غار پیچید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو کی هستی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمتعجب به او خیره ماندم. چه مرگش شده بود؟ نکند واقعا مغزش آسیب دیده است! گیچ به صورتش نگاه کردم و مضطرب پرسیدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"تو چت شده؟ بابا منم هکتور، همون گرگی که توی جنگل دیدیش. یادت رفته که گفتم..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irانگار یادش آمد، آرام شد و از حالت دفاعیاش پایین آمد و خسته دوباره روی سنگ افتاد. چه اتفاقی برایش افتاده بود؟ جلو رفتم و کنارش نشستم. آرام در حالی که دمم را تکان میدادم، به چشم آبیاش خیره شدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir"خوبی؟"
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخسته بهم نگاه کرد، چشمهایش عجیب به بدن و هیکلش میآمدند. غمگین گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یادم اومد. نمیدونم چم شده، برای یه لحظه نفهمیدم دارم چیکار میکنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به غار انداخت، انگار تازه داشت موقعیتش را درک م کرد. متعجب پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان کجایم؟ اینجا کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاوه، چطور به او حقیقت را بگویم؟ با لحنی خسته و مستاصل گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir" یکی از غار های منطقهی ماست. وقتی رسیدیم از حال رفتی و تا الان اینجا بیهوشی..."
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچون نمیتوانست از طریق ذهن ارتباط برقرار کند تقریبا داد زد و شوکه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا الان؟ مگه چقدر گذشته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
