متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت یک :
مقدمه
چاقوهای تیز دیگر سر نمیبرند
وَ گلولهها مدتهاست، از هیچ اسلحهای شلیک نمیشوند.
اینجا...
کلمات قاتلاند.
بخش اول " گناه بیگناهان"
راوی: شادی
فصل اول
- مگه افلیجی؟
- افلیج ننته عنتر.
زن قد کوتاه و تپل که حصابی عصبانی به نظر میرسید، مثل گاومیشی زخمی، تورِ پاره پورهی وسط زمین را دور زد و به زن لاغر مردنیای که به مادرش توهین کرده بود، حمله کرد.
زانوانم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم. صدای فریادشان آزارم میداد. دستانم را دور پاهایم حلقه کرده بودم و با هر جملهای که میگفتند ناخنهایم را در گوشتِ پایم فرو میکردم.
- بگو غلط کردم. بگو سلیطه، وگرنه مادرت رو به عزات میشونم.
- چه زری زدی؟ خودت غلط کردی آشغال. از مادر نزاییده کسی به پری پلنگ از این زرا بزنه.
گوشهایم را گرفتم.
سیاهی مطلق... .
صدای ناواضحی شبیه به پچپچ میشنیدم؛ انگار خرگوشی در مغزم لم داده بود و هویج میخورد.
- زندانی، شادیِ مهری! ملاقاتی داری.
سرم را بلند کردم. مهلقا با آن دمپاییهای گشادِ آبیاش، لخلخکنان به سمتم میآمد و در همان حین هم گازی به سیبِ سرخ در دستش زد. معلوم نبود چه طور به آشپزخانهی بینوا دستبرد میزد. کنارم نشست و پاهایش را دراز کرد. صداها در مغزم بلندتر شده و کلافهام کرده بودند. انگار خرگوش دیگری پیدا شده بود و حالا بر سر تکه هویج گندیدهای، با همان صدای پچپچوارِ مسخرهشان، دعواشان شده بود.
دوباره گازی به سیبش زد و با همان دهانِ پر و درحالی که تکههای کوچک آبدارش از دهانش بیرون میپریدند، گفت:
- بازم ملاقاتی داری؟
تکه سیب له شده در دهانش را قورت داد و بیخیال روی شانهام کوبید:
- خرشانسیا؛ هر روز هر روز ملاقاتی. حالا منِ بدبخت...
غدتر از آن بود که بخواهد گریه کند. خواستم حواسش را از زندگی داغانش پرت کنم؛ گفتم:
- گریم که داشته باشم. چند صباح دیگه، جام وسط سینهی قبرستونه. حق داشتن دوتا دونه ملاقاتی، اونم ننه، بابامو ندارم؟
بلند شدم. با آستینش دهانش را پاک کرد و ماندهی سیب را به گوشهای پرت کرد:
- باشه بابا! چرا برزخی میشی حالا؟ خدا برات زیاد کنه.
نیشم باز شد. ادامه داد:
- یه جور میگی میرم سینه قبرستون، انگار ما رو برای تفریح آوردن اینجا، والا. ته کدوممون اعدام نیست آخه؟
دستم را جلوی چشمم گرفتم، نور چشمم را میزد:
- مگه نگفتی نریمان یه قولایی بهت داده؟
برزخ شد:
- اونم مثل شازدهی تو خره. عوضی سه ماهه که امروز و فردا میکنه. شیطونه میگه...
خواستم چیزی بگویم که صدای بلندگو دوباره بلند شد:
- زندانی، شادی مهری! ملاقاتی داری.
شانهای بالا انداختم و داخل رفتم. صدای مغزم آرام تر شدهبود. به گمانم یکی از خروشکهک دیگری را کشتهبود؛ بویِ خون را در مشامم احساس میکردم.
نگهبان چادر گلداری به دستم داد و اشاره کرد به انتهایِ سالن بروم؛ خلوت بود. دنبالِ نگهبانِ دیگری میگشتم تا نشانم دهد کدام اتاق بروم. با حسِ دستی رویِ شانهام به سمتش برگشتم. بدون حرف به سمتِ یکی از اتاقها رفت، دَرَش را باز کرد و به داخل هولم داد. به سمتش برگشتم. با اخم به من نگاه میکرد؛ قبلاً ندیده بودمش. نمیدانم چرا در آن لحظه با آن همه بدبختی به این فکر میکردم که به چه کسی شباهت دارد. متفکر به چهرهاش نگاهی انداختم و در هوا بشکنی زدم. چادرش را مرتب کردم و با لحنِ مهلقا گفتم:
- آبجی! احیاناً با مادر ناتنیِ سفیدبرفی نسبت نداری؟
ابروانش حسابی گره خورده بودند. پوزخندی زدم:
- دو تا شاخ کم داری فقط.
دندان غروچهای کرد.
- برو تو. کم مزه بریز.
چادر را سرم کردم و داخل رفتم. وسط اتاق ایستاده بودم. پشت گوشهایترین میز، مردِ نسبتاً جوانی نشسته بود؛ نمیشناختمش. چهارشانه بود؛ موهای مرتب فندقی و ریش کوتاهی داشت. تلخخندی زدم. خیلی وقت بود که به غیرِ پدر و مادرم و شایان، آدم حسابیِ دیگری ندیده بودم. نامطمئن به سمتِ میز فلزی و زوار در رفته گام برداشتم. بلند شد. قیافهاش شبیه عقبافتادهها شده بود؛ همانطور بِر و بِر نگاهم میکرد و کمکم لبخندی روی لبان صورتی و گوشتیاش نقش بست. صندلی را کنار کشیدم و نشستم. هنوز هم زُل زده بود بهم و لحظهای چشمان سیاهرنگم را از نظر میگذراند و لحظهای گونههای استخوانی و لبان نازک و بیرنگم را.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
حنانه
1من درحالی که امتحان گسسته دارم تصمیم گرفتم یه رمان معمایی شروع کنم ! منطقیه
۱ سال پیشهانیه
0میخام بخونمش حالا
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩🤩💖💖
۲ سال پیشفاطمه
0واقعا رمان باحالی هستش معمایی و بدون نقص واقعا آدم رو وسوسه میکنه بیشتر بخونه تا ببینه چیه واقعا دست نویسنده گل درد نکنه رمانتون عالیه دست مریزاد خیلی کنجکاو شدم ببینم ادامه ش چی میشه
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم فاطمه خانوم خوشگلم🤩🤩🤩😘😘😘 امیدوارم تا آخرش کنارمون باشی و لذت ببری😍😍😍😍😘😘😘
۲ سال پیشزهرا
0تازه شروع کردم این ژانر خوندن و پارت اول جذبم کرد 🥰
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم قشنگم🤩🤩🤩🤩😍😍😍❤❤❤ خدا رو شکر. امیدوارم تا آخرش کنارم بمونی😍😍🤩🤩❤❤❤
۲ سال پیشZ. M
0سلام فعلاپارت اول هستم ولی جذبم کرده
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام🤩🤩🤩 خوش اومدین به متهم. الهی که نظرتون تا آخرش همین باشه و بازم دنبالم کنید🙂🙂😃😃😃😃😃🤩🤩🤩😍😍😍
۲ سال پیشمرادی
0فعلا قابل نظر دادن نیست
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدید به متهم😍😍😍 امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره🤗
۲ سال پیشاعظم
0عزیزم من دنیای رمان رو نصب کردم واز اون طریق میخونم و گزینه افزودن به کتابخانه ندارم
۲ سال پیش*.....*
0تا اینجا که خوب بود مخصوصا اون خرگوشا 💚🙃
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩🤩🤩🤩❤❤❤
۲ سال پیشمجید
0تازه اول شروع
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدید به متهم💐💐
۲ سال پیشاعظم عباسی
0سلام چجوری میشه به کتابخانه من اضافه کنم؟؟؟
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم. خوش اومدی به متهم❤❤😍😍 از طریق اپلیکیشن که وارد رمان میشی، یه گزینه داره، افزودن به کتابخانه. اونو باید بزنی😀🤗😀
۲ سال پیشپرنیا
0❤️👌
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
❤❤😘😘😘
۲ سال پیشیاس
1قشنگ بود🌹
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خدا رو شکر که پسندیدی عزیزم😍😍 یه دنیا ممنون که نظر دادی💚❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سمیرا
1رمان جذاب و خوبیه