ماه در مه به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و شانزده :
از ذوق شنیدن خبری که ماهها به دنبال شنیدنش بودم، بی هوا از جا بلند میشوم. هم زمان دستم به بشقاب پیش دستی که روی میز کناری قرار دارد، گیر میکند و بشقاب پس از برخورد با زمین میشکند.
- خدا رو شکر.
به سمت سید میرود و او را بغل میکنم. اشک خوشحالی در چشمانم جوانه میزند.
- دیدی بهت گفتم که صبر کن، خدا بزرگه. حالا هم بهت میگم قدر این دختر رو بدون.
م
لطفا صبر کنید...