پارت نهم :

کیفش را روی دوشش مرتب کرد و از پشت سر به قامت لاغر امیرحسین که مشغول سروکله‌زدن با بنگاهی بود، نگاهی انداخت. قبل از این، دودفتر دیگر را هم دیده بودند اما هیچ‌کدام موردپسندشان واقع نشده‌بود. حسی به ایشتار می‌گفت که این‌ دفتر موردپسند هردویشان قرارخواهدگرفت.
صاحب ملک مردی حدوداً سی‌وپنج ساله بود که کت‌وشلوار ‌مشکی برتن داشت. با امیرحسین و بنگاهی دست داد و شروع به احوال‌پرسی کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️