پارت یک :

پیشگفتار
اي جوانان و همراهان! پاداش پيروي از راه درست و راست زندگي را پروردگار به کسي بخشد که هوا و هوس و خودخواهي و آرزوهاي باطل را از خود دور سازد و بر نفس خويش چيره شود؛ زيرا کوتاهي و غفلت در اين راه پاياني جز ناله و افسوس نخواهد داشت.
«بند هفتم اشو زردشت از سروده‌هاي گات‌ها»
فصل 1
هند- اودوادا شهر مقدس زردشتيان- ارديبهشت ماه
زمان: نيم‌روز
مکان: آتشکده ايران شاه
زنان و مردان با لباس‌هاي پاک و منزّه دسته‌دسته وارد آتشکده مي‌شوند. امروز روز آذر ايزد از ماه ارديبهشت روز زيارت آتشکده اودوادا است. بوي عود و مواد خوشبوکننده‌ي آتش آتشکده را فراگرفته است.
بهدينان از سراسر هندوستان به اودوادا آمده‌اند تا آتشکده ايران‌شاه را زيارت کنند.
دخترکي با لباس‌هاي سرتاپا سفيد آرام‌آرام درحالي‌که کتاب مقدس اوستا را مانند يک شيء باارزش در آغوش گرفته و وارد آتشکده مي‌شود. فضاي معنوي دل‌نشين و آرام اين مکان باعث مي‌شود چشمانش را چندثانيه‌اي روي هم بگذارد. تکه‌اي از موهاي فرخورده‌اش از زير کلاه زينتي سفيدرنگش بيرون‌زده و روي پيشاني‌اش افتاده‌است. با تمام قوا بوي عود و خوشبوکننده‌ي آتش را استشمام و به‌آرامي ‌چشمانش را باز مي‌کند، کتاب را بيشتر در آغوش مي‌فشارد و با قدم‌هاي استوار وارد آتشکده مي‌شود؛ گويي بهشت او آنجاست.
ايران- شيراز - فروردين ماه
- جدي؟ يعني مسلمون نيست؟
- نه زرتشتيه! چندبار اومدم اينجا فهميدم.
دوزن دخترک را زيرنظر داشتند و به‌قولي کله‌پاچه‌اش را همراه با چاشني غيبت بار گذاشته بودند.
يکي از زن‌ها که هيکل توپر و خالي گوشتي‌ کنار شقيقه‌اش داشت، چندباري به اين کلينيک آمده‌بود. به‌لطف فيشيال و لايت‌تراپي، صورتش به‌قدري صاف شده‌بود که زير نور سالن مي‌درخشيد. اين رفت‌وآمدها باعث شده‌بود زيروبم دخترک موفرفري را دربياورد و حالا داشت به زني که براي اولين بار به اين کلينيک آمده‌بود، اطلاع‌رساني مي‌کرد.
دخترک موفرفري که ايشتار نام داشت، هِدبند و لباس مخصوص را کناري گذاشت. خسته بود و پاهايش در کفش اسپرتش زق‌زق مي‌کرد. دوزن، هنوز زيرچشمي ‌به ايشتار نگاه مي‌کردند و با پچ‌پچ با يکديگر حرف مي‌زدند. ايشتار چشم‌غره‌اي به آن‌دونفر رفت تا کمي ‌از اين رفتار زشتشان خجالت بکشند اما انگار نه انگار! چانه‌ي اين دونفر، گرم‌تر از يک چشم‌غره بود. با خود انديشيد «يعني دين متفاوت داشتن اين‌قدر عجيبه؟ چه مسلمون و چه زرتشتش همه اهل کتاب هستيم.»
بازدمش را خسته و محکم بيرون فرستاد. طي اين بيست‌ودو سال عمري که از خدا گرفته‌بود، هميشه با اين رفتارها و نگاه‌ها روبه‌رو مي‌شد اما هيچ‌وقت عادت نکرده‌بود و هردفعه او را عصبي مي‌کرد. سلانه‌سلانه خودش را روي يکي از صندلي‌هاي توي سالن انداخت و سرش را به ديوار پشت سرش تکيه زد.
يک‌سالي بود که در اين کلينيک کار مي‌کرد. از طريق دوستش شقايق، به اين مکان آمده بود. نگاهش روي ديوار سفيد و تميز روبه‌رويش که هيچ لکي روي آن ديده نمي‌شد افتاد. طراحي بسيار زيباي فارسي و انگليسي که با نوار طلايي و سفيد روي ديوار نقش انداخته‌بود:
professional skin care saina skin
خدمات تخصصي پوست با اطمينان پوست خود را به care بسپاريد.
با اين‌که تنها يک‌سال‌ونيم بود که ساينا خدمات تخصصي پوست را افتتاح کرده‌بود، به‌دليل محيط تميز و لوکسش افراد زيادي به اين مکان مي‌آمدند و بسيار از کار راضي بودند.
در همين اثنا شقايق که دختري بيست‌وپنج‌ساله با پوستي گندمي‌ و چشم و ابروي مشکي بود، خودش را کنار ايشتار انداخت. مچ پايش را در دست گرفت و شروع به حرّافي کرد:
- امروز خيلي شلوغ بود، پام نابود شد.
ايشتار بدون توجه به شقايق در افکار خويش که به رفتار زننده‌ي آن دو زن مربوط مي‌شد، غرق بود. شقايق يکي از ابروهاي خود را بالا انداخت و دستش را جلوي صورت ايشتار چندباري تکان داد تا او را از افکارش جدا و توجه‌اش را به خود جلب کند.
- کجايي؟ بهش فکر نکن بابا! يا خودش مي‌آد يا نامه‌ش يا جعبه‌ي شيريني خامه‌ش!
ايشتار به خودش آمد. با لبخندي معنادار که سعي داشت منظورش را طعنه‌وار برساند گفت:
- تو که بهش فکر نمي‌کني، جعبه‌ي شيريني خامه‌ش اومد؟
شقايق که کاملاً متوجه منظور او شده بود، با اوقات‌تلخي صاف روي صندلي نشست:
- مي‌خوام نياد! من رو سه‌ساله گذاشته توي خماري! اسباب‌بازي ‌که نيستم... منم با هزارتا اميد و آرزو دل بستم ديگه!
- شايد موقعيتش رو نداره.
- موقعيتش رو خيلي خوبم داره، خودش نمي‌خواد.
ايشتار که اصولاً اهل دلداري دادن و همدردي کردن نبود، سکوت اختيار کرد. به‌خاطر اين اخلاقش، دختري سرد و بي‌تفاوت به‌نظر مي‌آمد و به همين دليل، کمتر کسي با او صميمي ‌مي‌شد. شقايق دوسالي بود که با ايشتار صميمي ‌شده و سه‌سالي هم مي‌شد که با پسري از اقوامشان در ارتباط بود. فرد موردنظر که فاضل نام داشت، طي اين سه‌سال هيچ قدمي‌ براي شقايق برنداشته و کاملاً مشخص بود که شقايق را براي خالي‌نبودن روزهاي بيکاري‌اش نگه‌داشته و دخترجوان هم اين را به‌خوبي درک کرده‌بود اما در بحران احساسي و عاطفي دست‌وپا مي‌زد. نه مي‌توانست جدا شود و خودش را خلاص کند و نه مي‌توانست بماند و براي دوام رابطه‌اي يک‌طرفه تلاش کند. شقايق بعد از اندکي سکوت که باني آن ايشتار بود گفت:
- راستي! شنيدم يه‌وکيل طبقه‌ي بالا رو خريده.
- جدي؟
- آره! ساينا مي‌گفت انداختن بهش. لوله‌ي آب و همه‌چيزش مشکل داره.
ايشتار با بي‌خيالي شانه‌ بالا انداخت. اين بحث به‌قدري درنظرش بي‌ارزش مي‌نمود که حتي حاضر نبود درباره‌اش صحبت کند اما بايد جواب حرّافي‌هاي شقايق را هرچندکوتاه مي‌داد.
- مشکل خودشه! بايد تو خريدکردنش بيشتر دقّت مي‌کرد.
شقايق خواست به حرّافي‌هايش ادامه بدهد که ايشتار با عجله و قبل از اين‌که او چيزي بگويد، پيشدستي کرد:
- من خيلي خسته‌م... مي‌رم خونه. تو نمي‌آي؟ تا يه‌جايي مي‌رسونمت.
- نه ممنون از لطفت! اسنپ گرفتم.
** * **
ايشتار در راهرو منتظر آمدن آسانسور بود. نمايشگر کوچک عدد چهار لاتين را نشان مي‌داد. فقط يک‌طبقه مانده‌بود تا او سريع‌تر به خانه برود.
موهاي فرفري‌اش بلند شده‌بود و با بازيگوشي از زير شالش بيرون مي‌زد، او هم با خشونتي نرم آن‌ها را زير شال مي‌فرستاد. درحال‌حاضر تنها چيزي که بعد از رسيدن به خانه مي‌خواست، يک‌دوش آب گرم و خوردن کيک کاکائويي موزاييکي مامان‌پز بود. با اين فکر کمي ‌دلش ضعف رفت. به‌قدري خسته بود که اين دوچيز به‌ظاهر کوچک برايش از هرچيزي بهتر بود.
با باز شدن در آسانسور به خودش آمد. با سر پايين و قيافه‌اي شل و وارفته وارد شد. گوشه‌اي ايستاد و دستش را براي دکمه‌ي پارکينگ دراز کرد که انگشت اشاره‌ي پهن و گندم‌گون ‌مردانه‌اي، همزمان کنار انگشتش آمد و باهم دکمه را فشار دادند. ترسيد و سريع دستش را عقب کشيد. هيچ حواسش نبود که ممکن است فرد ديگري هم داخل آسانسور باشد.
سر پايين‌افتاده‌اش را بلند کرد. وقتي نگاهشان به‌هم تلاقي کرد، براي لحظه‌اي هردو مات چهره‌ي هم شدند و مردمک‌هاي بي‌قرارشان شروع به کاويدن اجزاي صورت ديگري کرد. نه اين‌که براي هم آشنا باشند، نه! اين‌دو تاکنون حتي يک‌بار هم توي عمرشان يکديگر را نديده‌بودند. تعجبشان از اين‌ بود که به‌قدري شبيه يکديگر بودند که انگار بدل يا همزاد هم بودند اما در دو جنس متفاوت دختر و پسر.
تنها تفاوت آن‌ها بيني گوشتي پسر و بيني عقابي عمل‌شده‌ي ايشتار بود. پسر خيلي زودتر از ايشتار به خودش آمد. سرش را پايين انداخت و کيف سامسونت را محکم همانند بچه‌ها، جلوي پايش گرفت اما ايشتار مصرّانه قصد داشت چهره‌ي او را کنکاش کند و بداند چرا تا اين اندازه شبيه اوست.
بلوز سفيد که دو دکمه‌ي اولش باز بود و کت‌وشلوار مشکي که پاچه‌اش به‌صورت زشتي روي کفشش افتاده و کل ژست او را زير سوال برده‌بود. با ديدن کفش‌هاي اسپرت مشکي‌رنگي که با کت‌وشلوار پوشيده‌بود، چشمانش گرد شد! نگاه پرسشگرش روي کفش اسپرت، کيف سامسونت و کت‌وشلوارش چرخيد. نوع لباس پوشيدن پسر به‌قدري برايش عجيب بود که فراموش کرده‌بود چرا او را کنکاش مي‌کرده و چطور اين پسر تا اين حد شبيه خودش است.
پسر به‌قدري کيف را محکم نگه‌داشته‌بود که پوست دستش رو به سفيدي مي‌رفت و سرش را طوري پايين آورده‌بود که کمرش قوز کرده‌بود. چنان از تنها بودن با يک‌دختر آن هم در مکان عمومي، خجالت مي‌کشيد که اگر زمين دهان باز مي‌کرد، با سرعت هرچه تمام‌تر خودش را داخل آن مي‌انداخت. کم مانده‌بود پس بيفتد.
آسانسور که به پارکينگ رسيد، پسر همچون پرنده‌اي که از قفس آزاد شده و سال‌ها آرزوي پرواز داشته چنان سريع از آسانسور خارج شد که نگاه متعجب ايشتار را به‌دنبال خود کشيد. پسر سرش را برگرداند و نيم‌نگاهي به پشت سرش انداخت. ايشتار مصرّانه و اندکي با تعجب به او خيره شده‌بود.
در همين اثنا پسر نتوانست تعادل خود را حفظ کند و نزديک بود با صورت به زمين بخورد که به‌موقع خودش را کنترل و از افتادنش جلوگيري کرد اما باز هم سنگيني نگاه ايشتار را روي خودش احساس مي‌کرد. ايشتار زيرلب گفت:
- چقدر دست پاچلفتي و معذب!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • راز سالاری

    1

    رمان عالی هستش پیشنهاد میدم بخوندیش

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!