ایشتار به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت دوم :
با احساس راحتي خوشايندي از حمام خارج شد. موهاي فرفرياش که همچون پرکلاغ سياه بود، همانند سيم تلفن روي شانهاش ريختهبود. کمربند حوله را دور کمرش محکمتر کرد. دلش براي کيک موزاييکي خنک ضعف ميرفت. با فکر کردن به اين موضوع دهانش شروع به ترشح بزاق کرد و باعث شد قدمهايش بهسمت يخچال تندتر شود. با ديدن کيک کاکائويي داخل يخچال چشمانش برق زد و معدهاش شروع به قاروقور کرد.
بشقاب را برداشت و با يک پرش روي جزيره نشست. صداي اسپري و جرجرکردن دستمال روي سطحي شيشهاي از اتاق مادرش ميآمد. همانطور که با نهايت لذّت کيکش را ميخورد، با صدايي رسا گفت:
- مامان! داري چيکار ميکني؟
مادر ايشتار که پورچيستا نام داشت، با ظاهري آشفته در اتاق را باز کرد و خواست چيزي بگويد که با ديدن ايشتار که چهارزانو روي جزيره نشستهبود جيغ کشيد:
- بيا پايين! مگه نگفتم اونجا نشين؟!
ايشتار از حرکت مادرش کمي شوکه شد و نگاه سرگشتهاش روي مادرش چرخيد اما خودش را از تکوتا نينداخت و بيخيال و کيکبهدست از جزيره پايين آمد و پرسيد:
- نگفتي؟
پورچيستا نگاه شماتتباري به او انداخت و با خستگي گفت:
- دارم اين اتاق رو مرتب ميکنم. يهمدته سرم شلوغه اينجا شده شبيه انباري! تو هم بيا کمک! از وقتي رسيدم خونه دارم کار ميکنم.
ايشتار درحاليکه تکههاي بيسکوييت داخل کيک را در دهانش ميچرخاند، با اوقاتتلخي زيرلب غرغر کرد. ظرف کيک را همانجا گذاشت و با شانههايي افتاده وارد اتاق شد. مادرش دستمال را بهطرفش گرفت که با لب و لوچهاي آويزان دستمال را از او گرفت و پورچيستا از اتاق بيرون رفت.
ايشتار دستش را به کمرش زد و دستمال پارچهاي سفيدرنگ را با حرکات نامنظم در هوا چرخاند. نگاهي کلي به اتاق انداخت. کمدهاي چوبي قديمي، تخت فلزي که مال دوران نوجوانياش بود و آيينه و شمعداني که گوشهي اتاق با خروارها لک خودنمايي ميکرد.
بهسمت آيينه و شمعدان رفت. اسپري شيشهپاککن را روي سطح آيينه فشرد. بوي خوشايندي مشامش را پر کرد. دستمال را محکم روي آيينه کشيد. ردّ تميزي روي آيينه پر از لک برق انداخت. لبخند نمکيني زد و به کارش ادامه داد.
بعد از چنددقيقه آيينه و شمعدان تميز و براق روبهرويش خودنمايي ميکرد. آيينه را چرخاند تا پشتش را هم تميز کند که عکسي از پشت آيينه روي زمين جلوي پايش افتاد. اندکي بيحرکت ماند اما بعد با چشماني تنگشده خم شد و عکس را از جلوي پايش برداشت. مردي با پوست نهچندان سفيد، چشمان مشکي و موهاي فرخورده که کمي بلند بود و البته قدي که متوسط بهنظر ميرسيد، در عکس ديده ميشد.
منظرهي عکس حسابي مغزش را به چالش کشيد. يک مکان مقدس که مسلمانان براي زيارت به آنجا ميروند: مشهد حرم امامهشتم مسلمانان، عليابنموسيالرضا. دوستش شقايق هم که مسلمان بود، به اين مکان رفته و عکسهايش را به ايشتار نشان دادهبود.
هرچه بيشتر نگاه سرگشتهاش روي عکس ميچرخيد، دقتش به مرد داخل تصوير هم بيشتر ميشد. چهرهي او برايش آشنا بود اما هرچه فکر ميکرد يادش نميآمد اين مرد را جايي ديدهباشد. ايشتار کسي را جز مادرش و پدرش سپنتا که در هند زندگي ميکرد نداشت. صدايي در درونش به او تلنگر زد که عکس اين مرد مسلمان در خانهشان چه ميکند؟ اين مرد کيست؟
عکس را بين دوانگشتش محکم گرفت و با افکاري مغشوش و آزاردهنده از اتاق خارج شد.
پورچيستا همانطورکه ظرف کيک را در دست داشت، با خيال راحت روي مبل لم داده و مشغول خوردن بود. ايشتار همانطورکه به عکس نگاه ميکرد، بالاي سر پورچيستا ايستاد. پورچيستا به عکس در دست ايشتار نگاه کرد. ايشتار گفت:
- اين کيه؟
پورچيستا مردد به عکس خيرهبود که ايشتار عکس مرد موفرفري را بهسمتش گرفت. ابري از غم چهرهي زن را پوشاند اما با صدايي که هرلحظه ضعيفتر ميشد پرسيد:
- اين رو از کجا آوردي؟
- پشت آيينه بود.
پورچيستا ناگهان از جاي خود بلند شد و مانند رعد غريد:
- من گفتم اتاق رو تميز کن... نگفتم بري فضولي کني.
ايشتار باآنکه از رفتار غيرمنتظره مادرش متعجب شدهبود، فوراً جبهه گرفت:
- من فضولي نکردم! داشتم تميز ميکردم يهو افتاد جلوي پام. اين کيه؟
مادرش با خشونت عکس را از دستش کشيد و با چشماني که از عصبانيت و واهمه بيرون زدهبود گفت:
- به تو ربطي نداره.
ايشتار پوزخند زد. رفتار مادرش کاملاً غيرطبيعي بود و او اين را بهخوبي ميفهميد. منقلبانه گفت:
- خيليم ربط داره! منِ بيکسوکار ميخوام بدونم عکس اين مرد مسلمون تو خونهي ما چيکار ميکنه؟ اين کيه که تو اينقدر بهم ريختي؟
پورچيستا که مانند شعلهي آتش از عصبانيت و ترس فاششدن رازهاي مگويش ميسوخت، با صدايي بالارفته گفت:
- اگر اين رفتار رو ادامه بدي به اهورامزدا ميسپارمت.
ايشتار قهقههاي عصبي زد و گفت:
- اهورامزدا؟ مگه تو به اهورامزدا اعتقاد داري؟
هنوز اين حرف از دهان ايشتار کامل بيرون نيامده بود که سيلي محکم پورچيستا روي گونهي برجسته ايشتار فرودآمد.
پورچيستا مذبوحانه فرياد زد:
- خفه شو!
ايشتار خودش را از تکوتا نينداخت و انگارنهانگار که سيلي خوردهباشد، فقط ميخواست بداند که آن مرد مسلمان کيست و عکس او در خانهشان چه ميکند؟
- عين واقعيته! سپنتا بهخاطر اينکه به زرتشت و اهورامزدا اعتقاد نداشتي ازت جدا شد و به هند رفت و سرت هوو آورد. الانم داره توي هند با زن و بچهش خوش ميگذرونه. بهخاطر توئه که من بابا ندارم... بهخاطر توئه که هيچکدوم از فاميلهاي سپنتا من رو قبول ندارن و نميخوان.
اشکهاي گرم و الماسمانند ايشتار صورتش را نمدار کرد. پورچيستا ساکت شدهبود و فقط از عصبانيت ميلرزيد. مادر و دختر چنددقيقهاي با عصبانيت بههم خيره شدند تا اينکه پورچيستا سکوت متزلزل ميانشان را شکست و گفت:
- راجعبه بابات اينجوري حرف نزن.
- هرجوري که دلم بخواد حرف ميزنم. اين چه باباييه که من رو تو چهارسالگي ول کرد و رفت هند؟ الانم که هشتساله ازدواج کرده و يهبچهي ششساله داره. تو اين چندسال حتي يهبار نگفت ايشتاريم هست! يهبار نشد با تلفن باهاش حرف بزنم بيشتر از بيستثانيه با من صحبت کنه. رک و پوستکنده زنگ زد گفت دارم ازدواج ميکنم. حيف اسم بابا که روي اين آدم بذارم.
يادآوري گذشته بهقدري او را بههم ريخته بود که بدون توجه به عکس با قدمهاي بلند به اتاقش پناه برد. شقيقهاش به گزگز افتادهبود و مستأصل دور خودش ميچرخيد. بايد يکجوري خودش را آرام ميکرد. پورچيستا روي مبل نشست، سرش را بين دستانش گرفت و شروع به گريستن کرد. زندگي متفاوتي که انتخاب کردهبود، دوباره به روحش چنگ زد و يادآور انبوهي از خاطرات غمانگيز و تنهاييهايش شد.
ايشتار دستي به موهاي نمدارش کشيد و مستقيم گاتها را برداشت. تنها چيزي که آرامش ميکرد و همدرد تنهايياش بود همين سرودههاي آرامشبخش بود. کتاب را باز کرد، زبانش را روي لبهاي خشکشدهاش کشيد و شروع به خواندن سرودهها کرد:
- با دستهاي برافراشته بهسوي تو ايمزدا! با فروتني تمام پيش از همهچيز خواستارم که بهرهاي از مزد مقدس خود را به من عطا فرمايي تا بههمراهي درستي کردار و ضمير پاک بتوانم خوشبختي روانافريش[همه جهان] را فراهم سازم.
** * **
صبح ايشتار زودتر از هميشه از خواب بيدار شد و خود را براي خواندن هاونگاه[نماز صبح] آماده کرد. برعکس مادرش که هيچوقت پنجگاه نيايش [نماز روزانه] را بجا نميآورد و ميگفت اعتقادي ندارد، ايشتار پنجگاه نيايش را هرروز انجام ميداد و بر اين باور بود که سپنتا بهخاطر اعتقادات سست مادرش به مزدا او را ترک کرده و اين را به مسئلهي بزرگي در ذهنش تبديل کردهبود. به همين دليل تلاش ميکرد تا مانند مادرش نباشد.
پنجرهي کوچک اتاقش را باز کرد و رو به طلوع خورشيد شروع به خواندن کرد:
- از برآمدن خورشيد تا نيمروز من ميستايم و ارج ميگذارم و خشنود ميکنم فرشته پاسبان بامداد پاک و سازنده را [هاون] من ميستايم و ارج ميگذارم و خشنود ميکنم آن سرور دهکده [ويس] را که پاک و دادستر و سازنده است. من همواره و درهمهحال اهورامزدا پروردگار يکتا را ميستايم.
** * **
بعد از دعواي آزاردهنده و مسمومي که شب قبل با مادرش داشت، فکرش مغشوش شدهبود. برخورد هردو غيرسازنده بود اما مادرش ميخواست با داد و فرياد مصنوعي، موضوعي را درز بگيرد و بههمين دليل به ايشتار اجازه دادهبود که با او اينگونه رفتار کند. ايشتار حتي با خواندن هاونگاه آرام نشد. رفتار غيرمنتظرهي مادرش را درک نميکرد. هرچه در ذهن حرفهاي مادرش و عکس مرد مسلمان را سبک و سنگين ميکرد، از راز نهفته در عکس سر درنميآورد. ازآنجاکه گذشتهاش به مادرش پورچيستا و تنهايي و بيکسوکار بودنش محدود ميشد، آن عکس برايش علامت سوال بزرگي بود که سلولهاي مغزش را براي فهميدن حقيقت به تکاپو واميداشت.
ماشينش را در پارکينگ ساختمان پارک کرد و با برداشتن موبايل و کيف دستياش بهسمت آسانسور رفت. فلش قرمز و عدد دو لاتين بالاي آسانسور و روي نمايشگر کوچک خودنمايي ميکرد.
دکمه را فشار داد تا آسانسور به اين طبقه بيايد. در همان اثنا، ماشين مشکيرنگي وارد پارکينگ شد. رغبت چنداني براي کنجکاوي نشان نداد اما نوع پارککردن ماشين باعث شد چشمانش گرد شود. راننده حدوداً ششباري ماشين را عقبوجلو کرد تا توانست بهصورت کج و ناشيانه ماشين را پارک کند. با خود انديشيد «اين ديگه کيه؟»
با پيادهشدن صاحب ماشين چشمانش از تعجب گردشد. همان پسر خوشتيپ ديشب بود. پسر تا چشمش به ايشتار افتاد، سينه ستبر کرد و سرش را بالا گرفت. ايشتار با ديدن اين حرکت خندهاش گرفت. از آن بدتر با ديدن تيپ افتضاحش بود که با ديدنش ميخواست دلش را بگيرد و از خنده وسط پارکينگ ريسه برود.
کتوشلوار خاکستري براقي که شلوارش زير نور کم پارکينگ با آن حجم از گشادي برق ميزد، پوشيده بود. بلوز سفيد با راهراه آبي کمرنگ که دو دکمهاش را بازگذاشته و همان کفشهاي اسپرت مشکي شب قبل را بهپا کرده بود. سامسونت قهوهاي را هم در دست چپش گرفتهبود و با غرور و نخوت راه ميرفت. ايشتار دستش را جلوي دهانش گرفت تا نخندد و ظاهرسازي کند که مثلاً دارد دستي به صورتش ميکشد. زيرلب با خودش گفت:
- روزم رو ساخت.
پسر هم با ژست روبهروي در آسانسور ايستاد و با صدايي که سعي ميکرد جدي و خشک باشد -که کاملاً هم موفق بود- گفت:
- سلام! صبحتون بهخير.
ايشتار از صداي جذاب و محکم پسر کمي شوکه شد. توقع نداشت که مردي با اين طرز لباس پوشيدن چنين صداي خاص و مردانهاي داشته باشد. با صدايي آرام گفت:
- سلام! صبح شما هم بهخير.
منمني کرد و ادامه داد:
- شما تازه اومدين تو اين ساختمون؟
- بله! دفتر طبقهيچهار رو خريدم.
با چنان لهجهي غليظ يزدي اين جمله کوتاه را گفت که لبخند محزوني روي لبهاي ايشتار آورد اما ياد حرف شقايق افتاد که ميگفت «ساينا گفته طبقهي بالا رو بهش انداختن. همهي لولهکشيهاش مشکل داره.»
سرتاپاي پسر را برانداز کرد که پسر از نگاه خيرهي ايشتار خجالت کشيد و مانند گوجهفرنگي قرمز شد. نميدانست چرا از اين آدم شلخته و مغرور خوشش آمده و دلش ميخواست کمي او را اذيت کند. در همان اثنا، آسانسور به پارکينگ رسيد. تا در باز شد، پسر دستش را بهسمت آسانسور دراز کرد و آقامنشانه رو به ايشتار گفت:
- بفرماييد.
- ممنون!
هردو وارد شدند. ايشتار زيرچشمي پسر را ميپاييد. کوشيد تا حين رعايت ادب و نزاکت کمي پسر را اذيت کند. با لوندي و لحني پر ناز و غمزه گفت:
- من ايشتار هستم و شما؟
پسر از لوندي ايشتار هول کرد و با تتهپته گفت:
- اميرحسين فلاحزاده ابرقوي هستم.
از لهجهي غليظ يزدي که با صداي جذاب و مردانهي او مخلوط شدهبود، خوشش آمد.
- خوشوقتم!
اميرحسين برعکس ايشتار آنچنان گرم نگرفت و فقط سرش را تکان داد. سوالي ذهن اميرحسين را درگير کرد، ابرو درهم کشيد و با همان لهجهي يزدي که در نظر ايشتار بسيار جذاب مينمود، گفت:
- معني اسمتون يعني چي؟
- ايزدبانوي عشق.
- شما مسلمون نيستين؟
ايشتار که انتظار چنين سوالي را نداشت لحظهاي مکث کرد. دلش نميخواست از زرتشتيبودنش چيزي بگويد. شايد ميترسيد او هم رفتاري همچون ديگران داشته باشد. نبايد دروغ ميگفت چون در آموزههاي ديني به او آموختهبودند که تنها يک راه در جهان است و آن راستيست. پس درمقابل اين پسر شلخته و خوشصدا جبهه گرفت و زيرکانه پرسيد:
- چطور؟ مگه شما مسلمون نيستين؟
اميرحسين به تتهپته افتاد:
- قصد جسارت نداشتم. بهخاطر اسمتون...
ايشتار دلش ميخواست هرچه سريعتر بحث را به پايان برساند.
- اسم که معيار دين نيست! خيليها اسم تاريخي روي بچههاشون ميذارن.
- بله همينطوره!
با پايان يافتن بحث، خلائي در درون ايشتار بهوجودآمد. چرا در مقابل اين پسر جبهه گرفت و بدون آنکه پاسخ سوالش را بدهد، او را دستبهسر کرد؟
لطفا صبر کنید...
شکوه
0عالی