پارت نوزده :

فصل 4
شیراز - روز بعد - غروب

کلید نقره‌ای‌رنگ را وارد قفل کرد و در قهوه‌ای‌رنگ خانه‌ی مشترکش با هادی با صدای تیکی باز شد. چمدانش را در راهرو رها کرد و با درآوردن کفش‌هایش وارد خانه‌ی هشتادمتری شد. صدای پر محتوای شجریان در خانه طنین انداخته بود که نشان از حضور هادی پسر بسیجی پاستوریزه می‌داد.
«ای عشق من کو عهد و پیمانت؟ آواره شد مرغ غزل‌خوانت
نه کسی دمسازم شد، نه دÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️