ایشتار به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت سوم :
یزد - ابرقوی - چهارشنبه
کامیونهای بزرگ و تمیز روبهروی نمایشگاه مرتب و منظم پارک شدهبود. آفتاب گرم و سوزان مستقیم میتابید. اسپلیت گوشهی نمایشگاه روی درجهی پایین قرارگرفتهبود تا اندکی گرمای هوا را قابل تحمل کند. مرد مسّنی روی یکی از صندلیهای چرمی داخل نمایشگاه نشسته و موهای فر جوگندمیاش را تا حد ممکن کوتاه کردهبود. کتوشلوار خوشدوختی بر تن و کفشهای مات واکسخورده به پا داشت. برخلاف سنش بسیار جوان نشان میداد.
جوانکی بیستساله درحالیکه سینی شربت بیدمشک را در دست داشت، وارد نمایشگاه شد. لیوانهای شیشهای در جای خود لرزید و به یکدیگر برخورد کرد. صدای جالبی نداشت اما باعث شد مرد مسّن سرش را بلند کند.
او حاجامیرفلاحزاده ابرقوی صاحب نمایشگاه کامیون در ابرقوی و مالک باغ انار در شهرستان تفت بود. مردی به نام که همه در ابرقوی به سرش قسم میخوردند. فردی بسیار محترم و البته کمی خشک بود.
پسرک لیوانهای شربت را روی میز گذاشت و در همان اثنا مردی همسنوسال حاجامیر وارد نمایشگاه شد.
قد کوتاه و پوستی تیره داشت. عصای قهوهای براقی در دست گرفته و کلاه کابویی همرنگ عصایش بر سر گذاشتهبود. چشمان سبز نافذ و گیرایش بههیچوجه با پوست تیرهاش هماهنگی نداشت. صدای برخورد عصایش به کف موزاییکی نمایشگاه در فضا پیچید و توجه حاجامیر و پسرک را جلب کرد. پسرک دستپاچه شد و با احترام گفت:
- سلام حاجسعید!
حاجسعید با اخمی که گرهی عمیقی بین ابروانش انداخته بود، جواب داد:
- علیک سلام پسرجان!
با عصایش به بیرون نمایشگاه اشاره کرد. پسر سرش را بهمعنای تأیید تکان داد و سینیبهدست از نمایشگاه خارج شد.
با رفتن جوانک و تنها شدن حاجامیر و حاجسعید فضای نمایشگاه سنگین شد. حاجامیر لب باز کرد:
- خوش اومدی! گفتی کارت واجبه.
حاجسعید عصای قهوهایرنگش را کنار صندلی چرمی تکیه داد و آرام روبهروی حاجامیر نشست. همانطورکه کلاه کابوییاش را از سر برمیداشت، گفت:
- اگه واجب امر خیره...
حاجامیر با همان چندکلمه منظور مرد چشم سبز را دریافتهبود و بههمین خاطر آشکارا بحث را عوض کرد:
- درختهای انار تفت دارن گل میدن. امسال بار بیشتری برای توزیع داریم.
حاجسعید از اینکه مرد روبهرویش با سیاست حرف را عوض کردهبود، سرخ شد و به تتهپته افتاد:
- خدا رو صدهزارمرتبه شکر!
حاجامیر لیوان شربت بیدمشک را برداشت:
- جیگر خنک کن! هوا خیلی گرمه.
حاجسعید شرمگین لیوان شربت را برداشت. حاجامیر جرعهجرعه از آن مایع خنک نوشید و با خود فکر کرد کجای دنیا خانوادهی دختر از پسر خواستگاری میکند؟ معمولاً این خانوادهی پسر هستند که دختر را میبینند، پسند میکنند و اگر دختر و پسر موردپسند یکدیگر قرارگرفتند، آنوقت خانوادهی پسر در جهت امر خیر و رساندن دو جوان بههم پا پیش میگذارند. قبل از ازدواج دخترش فاطمه، خانوادهی دامادش سهبار به خواستگاری آمدند تا حاجامیر اجازه داد کمی رسمی شود.
آنوقت این مرد میخواست برای بالا بردن موقعیت اجتماعی خود در یزد و ابرقوی دخترش را به همسری پسر حاجامیر فلاحزاده دربیاورد. در چنین شرایطی معمولاً انتخاب را به امیرحسین و مادرش واگذار میکرد و تحقیق و تأییدکردن را خودش عهدهدار میشد.
انگار حاجسعید خیلی پیلهتر از این حرفها بود که با صراحت گفت:
- حاجخانوم گفتن اگر پسر حاجامیر ما رو قابل بدونن، حاضرن رویا رو...
حاجامیر وسط حرفش پرید و آمرانه گفت:
- نظر حاجخانوم محترم! اما خود امیرحسین باید ببینه و قبول کنه.
حاجسعید سرش را بهمعنای تأیید تکان داد:
- بله! بالأخره امیرحسینجان هم باید بپسندن. پس یهقرار بذارید همو ببینن.
حاجامیر از این بحث خسته شدهبود و سعی داشت سریعتر این موضوع را فیصله دهد:
- هفتهی دیگه میخوام برم حج واجب، قراره بیاد یزد. اونموقع دخترت رو بیار شاید پسند کرد.
با جملهی آخر چهرهی حاجسعید بهوضوح مچاله شد. این حرف حاجامیر زیادی برایش گران تمام شدهبود. انگار دخترش کالایی بیکیفیت باشد و بخواهد او را نشان دهد بلکه امیرحسین خوشش بیاد و او را بخرد! حاجسعید با لحنی که دلخوری در آن موج میزد، گفت:
- انشأالله به سلامت برید و بیاید اما میخوام دو تا جوون همو ببینند و پسند کنن. بههرحال نظر رویا هم شرطه!
حاجامیر با لحن نیشداری گفت:
- ولی تو و حاجخانم پا پیش گذاشتین برای امیرحسین. حالا که امیرحسین شیرازه، بیاد چشم! یه قرار میذاریم تا همو پسند کنن.
«همو پسند کنن» حاجامیر برای حاجسعید از صدحرف رکیک بدتر بود اما به روی خودش نیاورد و با آنکه خون خونش را میخورد، ترجیح داد سکوت را حاکم شمارد. شربت را یکنفس سر کشید و لیوان را محکم روی میز چوبی قهوهای کوبید و با حرص گفت:
- خدا بیشترش کنه.
عصا را از کنار صندلی برداشت و کلاه کابوییاش را بر سر گذاشت. زیرچشمی و با ابروهای درهمکشیده نیمنگاهی به حاجامیر انداخت و با یکخداحافظی سرسری که از دلخوریاش نشأت میگرفت، از نمایشگاه خارج شد. حاجامیر لیوان شربت خالی را روی میز گذاشت و پسر را صدا زد:
- محمد، محمد!
محمد در کسری از ثانیه، حاضر شد.
- جونم حاجی.
- بیا لیوانها رو ببر.
** * **
باآنکه گرمای هوا آدم را به مرز کلافگی میکشاند اما حاجامیر سرزنده و سرحال بود. در خانه را باز کرد. عطر خوش قرمهسبزی و برنج تازهدم در خانه پیچیده بود که اشتهای هر فردی را برمیانگیخت. در همان اثنا، فاطمه به استقبالش آمد.
- سلام بابا، خسته نباشی.
- سلام گلم، درمونده نباشی.
پدر و دختر وارد سالن شدند. سبک خانهشان کلاسیک بود و با وسایل تیرهرنگ آن را دکور کردهبودند. کمدها ویترینها و مبلها همه بهرنگ قهوهای تیره و همهچیز چوبی و قدیمی بود. ابهت خاصی که نشانهی غرور صاحبخانه بود، در فضای خانه موج میزد. زهراخانم از داخل آشپزخانه سلامواحوالپرسی گرمی با شوهرش کرد. با اینکه سنی از آنها گذشته بود اما خون در رگهای زندگی زناشوییشان جریان داشت. زهراخانم مشغول چیدن میز ناهار شدهبود و دخترش فاطمه هم به او کمک میکرد. فاطمه با گرسنگی گفت:
- مامان چرا این چندروز که من رژیم گرفتم، همهش غذاهای موردعلاقهم رو درست میکنی؟
مادرش که از رژیمهای افراطی او خسته شدهبود، گفت:
- همهچی بخور ولی کم بخور. اینجوری معدهتم کوچیک میشه.
- نمیشه! گفتم برم باشگاه یه رژیم درست و درمون بهم بدن، گفتین نه. ناسلامتی چندروز دیگه عروسیمه.
حاجامیر لباسهایش را با لباسهای راحتی عوض کرد، بعد بهآرامی وارد آشپزخانه شد و با مهربانی خطاب به دخترش گفت:
- نمیخواد اینقدر به خودت سخت بگیری. همین مادرت برای عروسیمون خیلی چاق بود. ماشاالله اینقدر تپل بود که وقتی بهش دست میزدی بدنش میلرزید.
باز هم حاجامیر ناخواسته با نیش زبان موجب ناراحتی همسرش شد. زهراخانم ابرو درهم کشید و با دلخوری دیس برنج را روی میز کوبید که طرح زعفران و خلالپستههای تزئینشده، اندکی بههم ریخت.
فاطمه ساکت به پدر و مادرش خیره شد. حاجامیر فهمید باز هم بدون فکر حرف زدهاست. از اینکه همسرش را ناخواسته رنجاندهبود، احساس پشیمانی میکرد. برای آنکه دل همسرش را بهدست بیاورد، نگاه شیفتهای به او انداخت و با لحنی دلجویانه گفت:
- ولی ماشاءالله به زیبایی چهرهش! موقعی که دیدمش اینقدر خوشگل شدهبود که یهلحظه دلم هری ریخت پایین. مثل سیب سرخ بود این زن! زیبایی به هیکل نیست که باباجان! به سیرت و صورته که مادرت همهجوره تمام و کماله. تو هم غصه نخور دخترم! ماشاءالله چیزی از مادرت کم نداری. داوود باید از خداشم باشه که داره باهات ازدواج میکنه.
لبهای زهراخانم به لبخند باز شد و آرام پشت میز نشست. حاجامیر که لبخند زهرا را دید، با خیال آسوده قاشقی از سالاد شیرازی را در دهانش گذاشت. کمی بعد هر سه مشغول خوردن شدند.
نگاههای گاه و بیگاه فاطمه روی تهدیگهای نارنجی چرب و برشته میچرخید اما در دل به خود تشر میزد که چندوقت دیگر عروس میشود و تا آنموقع باید چندکیلویی وزن کم کند.
هیکل توپری داشت و قد و هیکلش به مادرش کشیدهبود. زهراخانم همانطورکه حاجامیر میگفت مثل سیب بود، چاق و گرد. در آخر فاطمه طاقت نیاورد و تکهای از آن تهدیگهای چرب و برشته را داخل بشقابش گذاشت. حاجامیر لقمهی درون دهانش را قورت داد و گفت:
- امروز حاجسعید اومد نمایشگاه.
سرها بهسمتش چرخید.
- قضیهی همیشگی رو امروز جدی و رسمی مطرح کرد. گفت هفتهی دیگه که ما میخوایم بریم حج دخترش رو میاره تا امیرحسین ببینه.
فاطمه پارازیت انداخت:
- جدی جدی میخواد دخترش رو بندازه ها!
زهرا به فاطمه تشر زد و حاجامیر ادامه داد:
- برای هفتهی دیگه باید امیرحسین اینجا باشه، قرار گذاشتیم.
زهراخانم قاشق و چنگال را گذاشت و درحالیکه دوغ نعنایی در لیوان میریخت، گفت:
- خودت باید به امیرحسین زنگ بزنی زودتر بیاد، غیر از این جریان باید تدارکات ولیمه رو بدیم دستش.
- زنگ میزنم بیاد ولی تدارکات ولیمه رو دست امیرحسین نمیدم. کارت دعوت قربونی و برانکارد همه رو میخوام بسپارم به داوود.
فاطمه از اینکه پدرش میخواست همهچیز را به دست شوهرش بسپارد، ذوق کرد. زهراخانم زیرچشمی نگاهی به فاطمه انداخت و با جدیّت گفت:
- وا! مگه امیرحسین چهشه که میخوای بسپاری به داوود؟
- امیرحسین دستوپاچلفتیه هنوز جنم اینکارها رو نداره. میترسم بدم دستش خراب کنه. زشته جلوی مردم.
زهراخانم ابروهایش را به یکدیگر گره زد. ناراحتیاش نه از حرفهای حاجامیر بلکه به دلیل درستگفتنش بود. پسرش با سیسال سن هنوز ساده و خام بود. از همان کودکی سرش در کتاب و درس بود و زمانی هم که باید مسئولیتپذیری را فرا میگرفت، به یاد گرفتن کتابهای قطور قانون و تحلیل کردن منطق و فلسفه گرفتار بود.
فاطمه بهخاطر اینکه از شوهرش تعریف شده، احساس سربلندی و غرور کرد و با اشتهای بیشتر دوبرابر همیشه غذا خورد.
لطفا صبر کنید...

شکوه
0عالی