ایشتار به قلم سیده نرجس کشاورزی
پارت هشتم :
با نوک انگشتهای کشیده و ناخنهای بلند لاکخوردهاش روی جزیره ضرب مینواخت و در افکار پیچیدهاش غوطهور بود. اینروزها اکثر زمانش به فکرکردن راجعبه امیرحسین و شیطنتهای همراه با خجالتش صرف میشد.
نفس عمیقی کشید. مادرش تا دیروقت آرایشگاه بود و ظاهراً خودش باید فکری برای شام میکرد. باآنکه چندان از آشپزی خوشش نمیآمد اما ازآنجاکه مادرش شاغل بود گاهی مجبور میشد برخلاف
لطفا صبر کنید...
